ترسم که اشک در غم ما پردهدر شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شودگویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شودخواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شوداز هر کرانه تیر دعا کردهام روان…نمایش بیشتر
kr@vivalavida25 فروردین 1405ترسم که اشک در غم ما پردهدر شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شودگویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شودخواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شوداز هر کرانه تیر دعا کردهام روان…نمایش بیشتر
@vivalavida24 فروردین 1405یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیستجان ما سوخت بپرسید که جانانه کیستحالیا خانه برانداز دل و دین من استتا در آغوش که میخسبد و همخانه کیستباده لعل لبش کز لب من دور مبادراح روح که و پیمان ده پیمانه کیستدولت صحبت آن شمع سعادت پرتو…نمایش بیشتر
@vivalavida23 فروردین 1405خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستگشاد کار من اندر کرشمههای تو بستمرا و سرو چمن را به خاک راه نشاندزمانه تا قصب نرگس قبای تو بستز کار ما و دل غنچه صد گره بگشودنسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بستمرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد…نمایش بیشتر
@vivalavida22 فروردین 1405اگر آن طایر قدسی ز درم بازآیدعمر بگذشته به پیرانه سرم بازآیددارم امید بر این اشک چو باران که دگربرق دولت که برفت از نظرم بازآیدآن که تاج سر من خاک کف پایش بوداز خدا میطلبم تا به سرم بازآیدخواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز…نمایش بیشتر
@vivalavida21 فروردین 1405به تیغم گر کشد دستش نگیرموگر تیرم زند منت پذیرمکمان ابرویت را گو بزن تیرکه پیش دست و بازویت بمیرمغم گیتی گر از پایم درآردبجز ساغر که باشد دستگیرمبرآی ای آفتاب صبح امید…نمایش بیشتر
@vivalavida20 فروردین 1405سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندیخطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندیدعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود استبدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندیقلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید بازورای حد تقریر است شرح آرزومندیالا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور…نمایش بیشتر
@vivalavida19 فروردین 1405آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوستچشم میگون لب خندان دل خرم با اوستگر چه شیرین دهنان پادشهانند ولیاو سلیمان زمان است که خاتم با اوستروی خوب است و کمال هنر و دامن پاکلاجرم همت پاکان دو عالم با اوستخال مشکین که بدان عارض گندمگون است…نمایش بیشتر
@vivalavida18 فروردین 1405نفس برآمد و کام از تو بر نمیآیدفغان که بخت من از خواب در نمیآیدصبا به چشم من انداخت خاکی از کویشکه آب زندگیم در نظر نمیآیدقد بلند تو را تا به بر نمیگیرمدرخت کام و مرادم به بر نمیآیدمگر به روی دلارای یار ما ور نی…نمایش بیشتر