مریم کاظمزاده؛ زنی که قرار نبود در سایه بماند
✍️معصومه جمشیدی«وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ...»«مردان و زنان مؤمن، ولیّ و یاور یکدیگرند.»سوره توبه، آیه ۷۱مدتی است بعد از نوشتن درباره بنتالهدی صدر، دنبال زنانی میگردم که نامشان در حافظه عمومی، گاهی پشت نام یک مرد پنهان مانده است. نه برای کمکردن از بزرگی آن مردان؛ برای اینکه سهم خود زن را هم ببینیم. اولین پرسشم درباره مریم کاظمزاده همین بود:چرا او را بیشتر با نام همسرش، شهید اصغر وصالی،میشناسیم؟هرچه بیشتر جستوجو کردم، پرسش سختتر شد؛ چون فهمیدم مریم، پیش از آنکه همسر وصالی باشد، یک زن تحصیلکرده، خبرنگار، عکاس و انتخابگر بود.مریم در سال ۱۳۳۵ در شیراز متولد شد و برای تحصیل به انگلستان رفت. اما آنچه شخصیت او را ساخت، فقط مدرک و دانشگاه نبود. او عطش آموختن داشت؛ از آن آدمهایی که درس برایشان به گرفتن یک مدرک ختم نمیشود. بعدها همین میل به دانستن، او را به سمت خبرنگاری و عکاسی کشاند؛ حرفهای که در آن روزگار برای یک زن مسلمان، بهویژه در میدانهای پرخطر، انتخاب سادهای نبود.او در سالهای منتهی به انقلاب، خود را به پاریس رساند و در دیدار با امام خمینی درباره فعالیت یک زن مسلمان به عنوان خبرنگار پرسید. پاسخ، با تأکید بر رعایت حجاب، راه را برایش روشن کرد. اهمیت این ماجرا فقط در یک اجازه یا پاسخ نیست؛ در پرسشی است که مریم با خود به میدان برد:آیا میشود زن مسلمان بود و در متن جامعه ایستاد؟مریم جوابش را با زندگی خودش داد.نه با سخنرانی.با عمل.بعد از انقلاب به کار رسانهای پرداخت و با روزنامههایی چون «انقلاب اسلامی» و «کیهان» همکاری کرد. اما زندگی او خیلی زود از تحریریه به منطقهای رفت که برای بسیاری از مردان هم جای ماندن نبود: کردستان
برای تهیه گزارش راهی مریوان و پاوه شد و در همان روزها با شهید مصطفی چمران و نیروهای حاضر در منطقه ارتباط پیدا کرد. آنجا با اصغر وصالی آشنا شد؛ فرماندهای که بعدها همسرش شد.اینجا باید یک خط قرمز روی عادت قدیمی تاریخ بکشیم:مریم را نباید از وصالی شروع کرد.وصالی قهرمان بود؛ اما مریم هم پیش از آنکه «همسر وصالی» باشد، خودش یک مسیر داشت.او دوربین را برداشت و به جای شنیدن روایت جنگ از دیگران، رفت تا خودش ببیند.این تفاوت کوچکی نیست.خبرنگار میتواند پشت میز بنشیند و درباره میدان بنویسد؛ اما مریم خواست شاهد میدان باشد.با آغاز جنگ تحمیلی، حضورش در مناطق جنگی ادامه پیدا کرد. سرپلذهاب و دیگر مناطق غرب کشور را دید و آنچه را میدید با دوربین ثبت کرد. بعدها نیز مدتی به عنوان امدادگر در جبهه فعالیت داشت و پس از آن به کار رسانهای بازگشت.او فقط تصویر رزمندهها را ثبت نکرد؛ بخشی از زندگی مردم، زنان و پشت جبهه نیز در قاب دوربینش قرار گرفت.این یعنی مریم تنها «عکاس جنگ» نبود؛ او بخشی از حافظه تصویری یک دوره تاریخی شد.در سال ۱۳۵۸ با اصغر وصالی ازدواج کرد. زندگی مشترکشان کوتاه بود. وصالی در آذر ۱۳۵۹ در جبهه به شهادت رسید.اینجا بسیاری از روایتها تمام میشوند.«همسر شهید شد...»اما روایت مریم تازه یک فصل دیگر داشت.او فرو نریخت.زندگیاش را در قاب عکس یک شهید متوقف نکرد.دوباره کار کرد، گزارش نوشت، عکاسی کرد و در رسانههایی مانند «زن روز» و «کیهان» فعالیت داشت.این بخش زندگی او برای من از خود شهادت وصالی آموزندهتر است.چون همیشه قهرمانی در لحظه مرگ اتفاق نمیافتد.گاهی قهرمانی یعنی بعد از یک فقدان بزرگ، صبح از خواب بیدار شوی و دوباره مسئولیتت را انجام بدهی.مریم از همین جنس بود.
او بعدها خاطراتش را در کتاب «خبرنگار جنگی» روایت کرد؛ کتابی که بخشی از تجربه مستقیم او از روزهای انقلاب و جنگ را به نسل بعد منتقل میکند.اما در زندگی مریم، یک چیز نباید در میان عنوانهای «خبرنگار»، «عکاس»، «همسر شهید» و «زن جبهه» گم شود:حجاب.او ثابت کرد حجاب الزاماً مرز میان زن و جامعه نیست.مسئله، نوع حضور است.زن میتواند حجاب داشته باشد و خبرنگار باشد.میتواند دوربین به دست بگیرد و به منطقه جنگی برود.میتواند تحصیل کند، گزارش بنویسد، عکاسی کند، امدادگر باشد و در متن یک حادثه تاریخی قرار بگیرد.و در عین حال، نخواهد برای اثبات تواناییاش از هویت دینی خود فاصله بگیرد.این همان نقطهای است که به نظرم زندگی مریم برای دختر امروز حرف تازهای دارد.امروز گاهی دو تصویر افراطی از زن پیش روی دختر جوان گذاشته میشود:یا زن مؤمن و محجبهای که باید از جامعه فاصله بگیرد، یا زن موفقی که برای موفقیت باید بخشی از هویت دینی خود را کنار بگذارد.مریم کاظمزاده هر دو تصویر را با زندگیاش به چالش کشید.او نه در گوشهای از خانه ماند تا «زن مسلمان» بماند، نه برای حضور اجتماعی، مسلمان بودنش را به حاشیه برد.میان این دو انتخاب، راه سومی را زندگی کرد: زن مسلمانِ حاضر در میدان.و این راه، اتفاقاً سختتر بود.چون برای مریم، حجاب پایان حضور نبود؛ آغاز نوع دیگری از حضور بود.مریم کاظمزاده در سال ۱۴۰۱ درگذشت؛ اما چیزی از او باقی ماند که مرگ به آسانی نمیتواند از میان ببرد: عکسهایی از روزهایی که دیگر بازنمیگردند، خاطراتی از آدمهایی که بسیاریشان زیر خاک آرمیدهاند و مهمتر از همه، یک الگوی انسانی.الگویی که میگوید زن برای اثرگذار شدن، مجبور نیست شبیه مرد شود.
و برای محجبه ماندن، مجبور نیست از علم و جامعه و میدان کنار برود.اصغر وصالی در میدان جنگید و شهید شد.مریم کاظمزاده ماند، دید و ثبت کرد.هر دو سهمی در آن تاریخ داشتند.پس وقت آن است که نام مریم را از ابتدای جملهای که با «همسر شهید...» آغاز میشود، بیرون بیاوریم.گاهی یک زن آنقدر بزرگ است که نسبتش با یک مرد، باید توضیحی درباره او باشد، نه تعریف او.و اگر قرار باشد مریم کاظمزاده چیزی برای دختران امروز به یادگار گذاشته باشد، شاید همین باشد:حجابت را دیوار نکن؛ پرچم هویتت کن. دانشت را زیاد کن، قلمت را تیز کن، مهارتت را بساز و وارد میدان شو؛ آنقدر که روزی تاریخ، برای شناختنت نپرسد «همسر چه کسی بود؟»؛ بپرسد: «خودِ مریم کاظمزاده که بود؟»
16:01 - 12 شهریور 1405