پناه دلهای شکستهساعت از ۱۲ شب گذشته بود و چراغها روشن بود. گنبد فیروزهفام امامزاده، مثل نگینی در رکاب انگشتر میدرخشید.صحن شرقی را برای مردها داربست و پرده زده بودند و رواق بانوان و صحن شمالی را برای خانمها مفروش کرده بودند و مسقف.بعضی زوار دور هم گعده تشکیل داده بودند. اما اکثرا خواب بودند.
نقطهٔ اشتراکشان، غم عمیقی بود که توی صورتهاشان رد انداخته بود. قدمهایم رفت پیش چند زن جوان.اهل بابلسر بودند و قوموخویش. بچهها را سپرده بودند به همسرانشان، ماشین کرایه کرده بودند تا هر طور شده خودشان را برسانند تهران.سیده فضه دبیر ریاضی بود. میگفت:«اولین دیدارم با آقا برمیگردد به سال
۸۹ و دیدار دانشجویان در حرم حضرت معصومه. از ساعت دو صبح رفته بودیم تا جلو بنشینیم.آخرین دیدارمان هم شد شنبه شش صبح، توی مصلی. باز هم نزدیک نشستیم. اما اینبار به جای خودش، پیکرش را دیدیم.»چند فرش آنطرفتر، چند دختر جوان نشسته بودند. اهل پاکستان بودند و دانشجوی پزشکی.
پرسیدم اگر خود آقا را میدیدید به ایشان چه میگفتید، تسکین پیشقدم شد:«سلام میکنیم بر جرئت ایشان.»اینجا امامزاده صالح تجریش است که این روزها، مأمن عاشقان سید علی خامنهای از سراسر دنیا شده است.اینجا، همیشه پناه دلهای شکسته بوده و این زائرها دلشکستهترینند از شهادت امامشان.نوشته: مریم محمدی
10:55 - 26 تیر 1405