عاشقینوشته: سیده اعظم الشریعه موسویصدای تلاوت قرآن پیش از اذان در صحن پیچیده بود. خادم‌ها میان صف‌های نماز راه می‌رفتند و صف‌ها را مرتب می‌کردند. گوشه صحن، کامیون بزرگی ایستاده بود و کارتن‌های آب معدنی را میان زائران پخش می‌کردند.زبانم از تشنگی کویر شده بود.
منتظر بودم پیش از نماز، نوبت آب به من هم برسد.مرد، سربند قرمز «لبیک یا حسین» به پیشانی بسته بود. عینک آفتابی به چشم داشت و پرچم ایران را از پشت، دور گردنش گره زده بود. کارتن‌های آب معدنی را برمی‌داشت، برای تعارف آب تا کمر خم می‌شد و بطری‌ها را یکی‌یکی به زائران می‌داد.
صدای پسربچه‌ای را از پشت سرم شنیدم: «وای مامان! سبیل‌های آن آقا را که دارد آب می‌دهد، ببین!»نگاهم به سمت مرد چرخید. دستمال یزدی دور مچش بسته بود. عکس امام شهید از گردنش آویزان بود.#رهبر_شهید #امام_شهید
09:54 - 20 تیر 1405

580 بازدید