غبارنوشته:‌ مرضیه نفریبعد از تشییع، می‌خواستم سمت خانه برگردم هزاران فکر توی ذهنم بود. سیدعلی خامنه‌ای رفت ما ماندیم و میراث او. چطوری حفظش کنیم. چطور غباردلمان را پاک کنیم. دلم می‌خواست بهانه بگیرم که نمی‌شود، سخت است، نمی‌گذارند کار کنیم و این حرفها. اطراف میدان بسیج موکب زده بودند
سمت موکب کودک رفتم. یک چفیه از همانهایی که آقا دور گردنشان می‌انداختند، روی صندلی پلاستیکی کشیده بودند و عمامه ای سیاه روی آن گذاشته بودند. یک متر زیلوی آبی زیر آن پهن کرده بودند. تصویر حسینیه رهبری را ساخته بودند. توان از پاهای من رفت. گویی جانِ کشیدن خودم را نداشتم. بدون هیچ امکانات خاصی با همانی
داشتند، فقدان را روایت کرده بودند. دیروز در تدریس روایت‌نویسی همین را گفته بودم. بعضی وقتها ما روایت فقدان را داریم. یعنی از چیزی که نیست، از کسی که نیست می‌نویسم. گویی کسی برایم می‌خواند «داغت نمی‌شه باورم ای رهبرم ای رهبرم.»تصمیمم را گرفته بودم. من هم مثل همین تصویر ساده عمل خواهم کرد.
یعنی با کمترین امکانات حرفم را خواهم زد.باد و خاک شده بود. روی عمامه مشکی خاک نشست. دختر بچۀ کوچک نوشمک توی دستش را زیر صندلی گذاشت. دستهایش را سمت عمامه برد. دید ریزگردها را با دست نمی‌توان پاک کرد. شروع به فوت کردن عمامه کرد. یکی توی گوش من می‌خواند: «داغت نمی‌شه باورم ای رهبرم، ای رهبرم»
21:06 - 19 تیر 1405

564 بازدید