#راه_رئیسیاین متن را در تاریخ ۱ خرداد ۱۴۰۳ نوشتم:کلاسم که تمام شد، کیفم را بر دوشم انداختم و پله ها را یکی یکی پایین آمدم. صدای تلاوت قرآن سوره تکویر از بلندگو های ساختمان پخش می شد. پایین پله ها، میزی بود که روی آن عکسی از #شهید_سلیمانی و آقای #رئیسی که از حالا به بعد باید #شهید_رئیسی صدای شان کنیم، بود. جلوی عکس هم یک #قرآن روی رحل قرار داشت و جلوی آن ها هم یک سینی بود که خرماهایش را بچه ها خورده بودند. رفتم و گوشه ای نشستم. دست خودم نیست؛ هر موقع به ایشان فکر می کنم، بغض گلویم را می بندد و اشک امانم را می بُرَّد. صبح، با هزار سختی صبحانه خورده بودم و لقمه هایی که گویا از جنس خار خاسک بودند. هرگز فکر نمی کردم یک شب تا صبح روحم در جنگل های #ورزقان سرگردان باشد. و اشکی که نمی گذارد بنویسم...خدا خدا می کردم همه این اتفاقات، یک کابوس باشد که با صدای زنگ ساعت صبحگاهی به پایان رسیده است. اخباری که یکی بعد از دیگری بر غصه ام می افزود، کابوس بود ولی در بیداری. دستی بر شانه ام خورد. هم اتاقی ام بود که حال درونم را از چشم هایم خوانده بود. کنارم نشست و گفت: می دانستم #شهید می شود. من و او دو سال است که با هم دوستیم؛ یعنی از زمانی که کلاس ها حضوری شد؛ یعنی بعد از اینکه کرونا را شکست دادیم؛ یعنی بعد از اینکه همه واکسن زدیم؛ چه کسی واکسن ها را برای مان تامین کرد؟ دوباره اشک امانم را برید. نگاهی به دوستم انداختم. او هم سرّ درونش از چشم هایش سرازیر شده بود. بلند شدم و به سمت میز رفتم.
قرآن را برداشتم و بی مقدمه آن را باز کردم:التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ ۗ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ(سوره توبه آیه ۱۱۲)
18:04 - 19 اردیبهشت 1404

1 واکنش
8564 بازدید



1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌سید محسن نصرالهی‌
@S_mohsen22 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
تصویر نمایه‌ی ‌سید محسن نصرالهی‌
سید محسن نصرالهی

@S_mohsen  •  16 اردیبهشت 1404

وقتی که شدی خادم درگاه رضا (ع)

یک شهر برای غم تو غمگین استهجران تو بر اهل جهان سنگین استبا این همه دشمنی و تحریم و نفاقاز رنج تو سفره ها کمی رنگین استبا این همه گفتگوی تو بـا اَعـرابدر غزه لباس کودکان خونین است در خدمـت خالصـانه چـون آفـاقی…
نمایش بیشتر