بازگشت به خانه، روزی که شهیده کرباسی آرزویش را داشت
خبر آتشبس که اعلام شد بلافاصله مردم از گوشه و کنار لبنان به خانههای جنگزده شان بازگشتند. یاد شهید رضا عواضه و شهیده معصومه کرباسی افتادم. چهلمین روز نبودنشان مصادف شده بود با پیروزی شیرین لبنانیها، با روز دلچسب بازگشت به خانه. امروز روز آرزوهای معصومه بود و شاید دعای او در حق لبنان اثر کرد.
گروه زندگی: دو روز قبل از آنکه پهپاد اسرائیلی خودرو معصومه و رضا را هدف قرار بدهد، مادر رضا خواب عجیبی دید! ذهنش مشغول شده بود نمیدانست خوابی که دیده بود چه معنا و مفهومی دارد اما وقتی صبح سر میز صبحانه آن را برای معصومه تعریف کرد او تعبیر جالبی داشت: این یعنی من شهید میشوم و شما مرا ایران دفن میکنید! معصومه میخندید، نه فقط خط لبهایش، چشمهایش برق میزدند، گونههایش گلانداخته بودند و صورتش جان گرفته بود. خدیجهخانم اخمهایش را درهم کشید: این چه حرفیه میزنی معصومه؟! انشالله سایهات بالا سر بچهها باشد، برای خودت الکی تعبیر نکن! حق با معصومه بود، تعبیرش درست بود و شهید شد آن هم دست در دست رضا و حالا ۴۰ روز از رفتنشان میگذرد. وقتی از ایران وصل میشوم به لبنان و شماره مادر شهید رضا عواضه را میگیرم اتصالمان قطع و وصل میشود. از بین کلمات بریده بریدهای که به ایران میرسد میشنوم که میگوید: میدانی الان من کجا هستم دخترم؟! ما همین حالا برگشتهایم نبطیه. برگشتهایم به خانهیمان. صدایش هم حزن دارد و هم کورسویی از شادی و امید. خانهشان مثل ساختمان همسایهها ویران نشده است اما به همین زودی هم قابل استفاده نیست. هم درها شکستهاند و هم پنجرهها. بسیاری از وسایل خانه آسیب دیده است و چند وقتی طول میکشد تا همهچیز مثل قبل شود. باید دوباره آستین بالا بزنند و مثل جنگ ۳۳ روزه خانه را خانه کنند. اما بغض و حزن مادر از ویرانی خانه نیست، زن بیچاره دلتنگ رضا و معصومه است، کاش بودند، کاش میدیدند که آتشبس شده و مردم به خانههایشان بازگشتهاند. معصومه که خیلی دوست داشت به خانهاش برگردد!
معصومه ماند و اسرائیل رفت!
وقتی خبر آتشبس را شنید فقط به معصومه و رضا فکر میکرد. چهطور میخواست تنهایی برگردد؟! با هم آمده بودند صیدا. معصومه راضی نبود خانه را ترک کند. اسرائیل ساختمانهای اطراف را هدف قرار داده بود، ساکنان آن منطقه را هم بارها تهدید کرده بود اما معصومه میخواست بماند و به دشمن ثابت کند که خانهشان را هیچوقت ترک نمیکنند. شرایط خطرناکی بود دست آخر او پادرمیانی کرد که معصومه راضی شد. خدیجه غزال مادر شهید رضا عواضه آه کشداری از پشت تلفن تحویلم میدهد و سفرهی دلش را باز میکند:«گفتم معصومه اینجا امنیت ندارد. این رفت و آمدها برای رضا خطرناک است. بیا همه با هم برویم جایی که در امان باشیم و چندوقتی را باهم زندگی کنیم. دست آخر قبول کرد گفت فقط بخاطر رضا میآیم.»قند توی دلش آب میشد وقتی میدید عروس خانهاش اینطور تمام قد پشت رضا میایستد، حتی در شرایط جنگی و جایی که پای جانش درمیان بود حاضر نبود رضا را ترک کند. خدیجهخانم چندباری به معصومه اصرار کرده بود، حالا که اسرائیل دست از سر لبنان برنمیدارد او دست بچهها را بگیرد و به ایران برود. چندوقتی پیش پدرو مادرش بماند تا اوضاع آرامتر شود. اما معصومه قرص و محکم جواب داده بود: من رضا و شما را تنها نمیگذارم! خون من و بچههای من که از بقیه رنگینتر نیست. میخواهم اینجا باشم مثل همیشه کنار رضا. همیشه همینطور بود به این کنار هم بودن آنقدر مقید بودند که آخر هم کنار هم شهید شدند.
مادری که هم دخترش را به خاک سپرد و هم پسرش را
مسیر قفل شده بود، از صیدا تا نبطیه یک ساعت بیشتر راه نبود اما حالا همان مسیر یک ساعته ۵،۴ ساعت کشمیآمد. این لذتبخش ترین ترافیک لبنان بود. مردم از شادی آرام و قرار نداشتند، شهر به شیرینیهایی که پخش میکردند شیرینکام شده بود و عطر پیروزی میآمد. خدیجه خانم نوهی دوسالهاش را محکم بغل گرفته بود و تمام مدت اشک میریخت.گاهی اشک شوق و گاهی اشک دلتنگی . جای خالی معصومه و رضا بیشتر از همیشه روی قلبش سنگینی میکرد حالا اگر آنها هم بودند، صدای خندههایشان یک لحظه هم قطع نمیشد. معصومه با شعارهایش برای اسرائیل خط و نشان میکشید و رضا هم به یمن این پیروزی دست از روی بوق برنمیداشت. صبح که سوار ماشین شدند خواهر رضا پیشنهاد داد که اول به خانهی معصومه و رضا بروند اما نمیتوانست! بهانه آورد: اول برویم خانهی خودمان ببینیم به چه روزی افتاده بعد سری هم به خانه آنها میزنیم. میدانست تا از این ترافیک رد شوند و به خانه برسند شب شده است. خانه رضا و معصومه میماند برای فردا. فردا شاید دلش کمی صبورتر میشد. شاید معصومه و رضا به خوابش میآمدند و کمی از بار دلتنگیاش کم میکردند.
شاید یک دل سیر گریه میکرد و دلش سبک میشد هرچه بود امروز دیگر طاقتش را نداشت. به خانه پسرش که فکر کرد اولین چیز، دلش برای مادرمادر گفتنهای معصومه تنگ شد. روز اولی که معصومه عروسشان شد، دست خدیجهخانم را گرفت و پرسید: میتوانم مادر صدایتان بزنم؟! در لبنان رسم نبود عروسی، مادر همسرش را اینطور صدا بزند. خدیجه خانم به دلش نشست! مخصوصا اینکه معصومه غریب بود. بخاطر رضا دوری از خانواده و وطنش را پذیرفته بود و به لبنان آمد. از همان روز رابطهشان مثل یک مادر و دختر شکل گرفت حالا خدیجه خانم هم دختر و هم پسرش را به خاک سپرده بود.
خانهای که خدا یارانش را از دل آن انتخاب کرد
آن روز که پهپاد اسرائیلی در کمین شهید عواضه و شهیده کرباسی بود قرار بود خدیجه خانم هم در آن خودرو باشد. با اینکه آمده بودند صیدا اما معصومه چندوقت یکبار برمیگشت بیروت، سری به خانه میزد. لباسهای بچهها را میشست و آنچه که نیاز داشتند از خانه برایشان میآورد. قرار بود آن روز معصومه و خدیجهخانم با هم به بیروت بروند و رضا مراقب بچهها باشد اما لحظهی آخر تصمیمشان تغییر کرد. کاری برای شهید عواضه پیش آمده بود برای همین هم گفت: مامان من با معصومه میروم بیروت. شما حواستان به بچهها باشد. خدیجهخانم دلش به رفتن بود اما رضا مخالفت کرد: شما کنار بچهها باشید خیالمان راحتتر است! موقع خداحافظی مثل همیشه دست مادر را بوسید و محکم بغلش گرفت. از همان جوانی عادت داشت چه از خانه میرفت بیرون و چه به خانه بازمیگشت اولین نفر بوسه به دست مادر میزد و او را بغل میگرفت. حالا خدیجه خانم چهطور میتوانست به خانه پسرش برود وقتی مثل همیشه آغوش رضا به رویش باز نبود؟! اصلا اگر آن خانه و تمام خاطراتش ویران شده بود چه؟!دلتنگی گاه بیرحمترین رویش را نشان میدهد، شیرین ترین خاطرات را از پس ذهن بیرون میکشد و به رویت میآورد که دیگر نداریشان اما خدیجه خانم زن قویای است. این را میشود از صدایش فهمید، از عکس او چند دقیقه پس از خاکسپاری پسر ولبخند پیروزمندانهای که با پرچم حزبالله ثبت شد. هرچه باشد جنگ کم ندیده است. حتی روزهای انقلاب و جنگ تحمیلی ایران بوده، پا به پای مردم ایران راهپیمایی میرفته و مجروحان جنگی را مداوا میکرده است. خوب میداند هر پیروزیای هزینه دارد و چه خوب که خدا، شهدا و یارانش را از خانهی او انتخاب کرده است.
برگشتن به خانه یعنی بازگشت پیروزی
سال ۲۰۰۶ بعد از جنگ ۳۳ روزه وقتی به خانه برمیگشتند معصومه و رضا روی پاهایشان بند نبودند، اهنگ صدایشان هنوز توی گوش خدیجهخانم زنگ میخورد: برگشتن به خانه یعنی برگشتن پیروزی! حتی اگر همهی خانههای شهر آوار شده باشند. از پشت تلفن حس میکنم خنده مینشیند روی صورت خدیجهخانم، صدایش هم جان میگیرد. انگار تصویر معصومه و رضا از جلوی چشمش رد میشود یاد روزی میافتد که میگفتند: حتی اگر خانهمان آوار شده باشد هم روی آوارهای خانهمان چادر میزنیم و زندگی میکنیم ! امروز که از صیدا به سمت نبطیه میآمدند خیلی از مردم میدانستند حتی آجری هم از خانهشان سالم نمانده است اما به شوق خانه بازگشته بودند، اتصالمان دوباره یک خط درمیان قطع میشود اما من خوشبختم که آخرین جمله خدیجهخانم را قبلا از قطع شدن کامل تماس میشنوم : برای مردم لبنان خانه چه پابرجا باشد چه ویران، خانه است. ما هیچوقت وطنمان را رها نمیکنیم!
00:03 - 29 نوامبر 2024