بخش قابل توجهی از معترضان یا افرادی که در ناآرامیها مشارکت داشتهاند، جوانان و نوجوانانی هستند که به دلیل حساسیت، انعطافپذیری و شکنندگی روحی، به راحتی تحت تأثیر قرار میگیرند. این وضعیت عمدتاً ناشی از احساس ناامیدی، افسردگی و عدم سرزندگی است که افراد را به سمت هیجانجویی سوق میدهد.
در این میان، نقش خانواده به عنوان نهاد اصلی تربیت اساسیترین عامل است؛ فقدان تربیت صحیح خانوادگی منجر به آسیبپذیری شده و سوءاستفاده از این نسل در اهداف نامعلوم را ممکن میسازد.
لذا، اصلاحات گسترده در نظام آموزشی مدارس و دبیرستانها ضروری است. به جای دروس طاقتفرسا و غیرمفید، باید مهارتهای اساسی زندگی، صبر، مقاومت و اصول انسانیت (که بسیاری از خانوادهها نیز توانایی آموزش آن را ندارند) به دانشآموزان آموزش داده شود تا نسل آینده با کیفیت بهتری پرورش یابد و از این سرمایههای هوشمند در برابر آسیبهای ناشی از بیتدبیری داخلی یا خارجی محافظت شود.
افرادی که از درون پوچ و از نظر ظاهری خنثی و کم حرف به نظر میرسند اتفاقا همان دسته ای هستند که درونشان طوفانی است که هر از گاهی بروز میکند. چیزی که در دولت ما پشیزی به آن توجه نمیشود بحث روانشناسی کنار سیاست است. مگر نه اینکه برای اینکه حرف شما برش داشته باشد باید بدانید کی، چگونه و چطور جمله را بیان کنید تا از فیلتر اذهان عبور کرده و بعد تثبیت و تایید شود؟ غیر از این است؟ اما ریشه های این بحث کجا به دولت گره میخورد؟
در مدارس. در دبیرستانها. اگر به جای دروس سخت و بی فایده که اکثر آنها جایی در زندگی واقعی ما ندارند یا در کنار آنها کمی هم به مواردی مثل: مهارت فکر کردن، تشخیص تحریف از واقعیات ، فنون واقعی که در زندگی مان کاربرد دارند و هرآنچه که در برخی خانواده ها حتی به فرزندانشان گوشزد هم نمیشود را شما گفته بودید ، اکنون نتیجه این نبود.
به ظاهر جوانان و نوجوانان امروز که نگاه میکنی بعضی هایشان در چشمانشان چنان اندوهی جمع شده که میگویی الان بغض اش میترکد ، این همه خشم و خشونت از کجا آب میخورد؟ قطعا در کنار مشکلات محیطی و کشور بخش بزرگ آن به خانواده ها برمیگردد.
مورد داشتیم پدر با فرزندش در این کارهای رفتار مناسبی نداشته و فردی را هرچقدر هم بد تا وقتی نفسش قطع شود کتک زده!
از خودتان نمیپرسید کدام پدر و مادر عاقلی این کار را با پارهی تنش میکند؟
از ذهن هایی که در چونین خانواده های رشد یافته توقع چیز دیگری را نداشته باشید. در این بحث هم دولت مقصر است و هم مردم(خانواده).
اینجاست که روانشناسی به سیاست گره میخورد باز هم میگویید تاثیری روی هم ندارند؟
بروید تحقیق کنید ببینید چه دسته آدمهایی روی سر یکی میریزند و او را وحشیانه کتک زدند؟
من دیده ام، عده ای از آنان دوستان و هم کلاسی های خودم هستند، میشناسمشان، یکی از همان ها از افسردگی شدید رنج میبرد ،دیگری از درون احساس پوچی میکنند و سرش درد میکند برای هیجانهایی اینچنین سرشار!
نتیجه مسیر و سیستم نادرست آموزش و پرورش که یا از این ور بوم میافتد و در این بحث کم کاری میکند یا از آن ور بوم می افتد.
مشکل جامعه افراط و تفریط است، تعادل ندارد یا ول میکند یا سفت میچسبد و همینها، آن ذهنی که همینطوری هم افسرده است را بدتر میکند! ته آن به خشم و خشونتی منجر میشود که اسفناک است. اگر در خانواده هایشان به فرزندان اموزش نمیدهد که فرزند پروری چگونه است جامعه و دولت باید بستر یادگیری و اموختن ان را فراهم کند که متاسفانه اهمیتی به این بحث مهم داده نمیشود .
چه ذهنی طعمهی بهتری است از اذهان منعطف و حساسی که گرفتار تنفر و خشم درونی اند؟ این طور ذهن ها آنقدر تحت تاثیر بدبختی ها قرار گرفته اند که منفعل شده اند، و مسبب این بدبختی و این حس اول خانوادهای است( که مثلاً کارش پرورش فرزند است نه فقط به دنیا آوردنش)و بعد جامعه.
وقتی جامعه روانشناسی و درمان های روحی را دست کم بگیرد نتیجه اش میشود همین اوضاع، کلی مغز فروپاشیده که در اوج جوانی نامهی ناامیدی سر میدهد و با کلماتی که آن هم از بیرون به آنها منتقل میشود مثل «ازادی» و امثالهم میگردد برای زندگی از دست رفته اش دوباره هدفی پیدا میکند، اکنون یک هدف دارد! شعار دادن و احساس بزرگی کردن! غافل از اینکه اصلا نمیداند همین حس بدبختی اش که او را به سر حد خشم و خشونت کشانده اصلا از کجا آب میخورد. چون مغزش عاشق هیجانی است که حتی برای لحظه ای به زندگی اش معنایی ببخشد.
همینجا خواهش میکنم به این موضوع هم رسیدگی کنید، زیرساخت های آموزش پرورش را کمی تغییر دهید. به حرف نوجوانان گوش کنید آنها میخواهند حرفهایشان شنیده شود. رنج و دردی که از هر دو طرف متحمل میشوند( از طرف خانواده و جامعه).