15 بهمن 1403

خاطرات جانباز انقلابی؛ از ماجرای فرار از دست آژان تا حضور در جبهه

عطر جوهر تازه هنوز مشامش را می‌نواخت. اعلامیه‌ای زیر بغلش جا خوش کرده بود. نگاهی به شهربانی روبه‌رو انداخت و نفس عمیقی کشید. قلبش تند می‌تپید، انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بزند. این اولین قدم او در راهی طولانی بود، راهی که از کوچه‌های اردبیل آغاز شده بود و به جبهه‌های جنگ ختم می‌شد.
این داستان کوتاه از زبان یک سرباز کهنه کار گفته می شود و بینش منحصر به فردی در مورد جنگ ارائه می دهد. این نشان می دهد که چگونه سربازان با ترس ها و آسیب های روحی خود کنار می آیند. این داستان همچنین یادآوری می کند که سربازان نیز انسان هستند و سزاوار احترام و قدردانی ما هستند.
14:24 - 15 بهمن 1403

2 واکنش
170 بازدید