غزل فرادید از فرید کیومرثیان
روزی من آن کوهِ بلندِ بیپایان بودمپناهِ خستگان، سایهبانِ کاروان بودمبه غریبِ دشتِ تشنه، آب میدادملبِ خشکِ کویر، بارشِ آسمان بودمشهابسنگی افتاد و در چشمهام مُرداز آن رعدِ اتش، هزاران کهکشان بودمنه فشانی بر قلعه، نه سحری از راه آمددر خویشتنِ خویش، یک جهان بودماکنون در خاموشیِ شب، چراغم گم…Show more1 MB