آمریکا، «نَفَس» را از این شهدا گرفت

داخل تونل، همه‌چیز سر جایش بود. همه افراد حاضر در آنجا هم در ظاهر، سالم بودند. با این حال، هیچ‌کس از موفقیت عملیات آواربرداری خوشحال نشد. این، آخرین دیدار با 42 قهرمان هوافضا بود که بمب آمریکایی، «نَفَس» را از آنها گرفته بود...
گروه جامعه خبرگزاری فارس-مریم شریفی؛ «با آخرین ضربه به آن دیواره شنی چند لایه، دهانه تونل بعد از چند ساعت باز شد. فضای داخل تونل، هیچ آسیبی ندیده بود و همه افراد حاضر در آنجا هم در ظاهر، سالم بودند. با این حال، هیچ‌کس خوشحال نشد. سکوت آن جمع قهرمان زیر سقف آن تونل، برای رفقایشان آرامش قبل از طوفان بود. تمام قصه این بود که انفجار بمب، هجوم ترکش‌ها، جراحات شدید و این چیزها نبود که باعث شهادت افراد داخل تونل شده بود. آن بمب‌های قاتل، نَفَس را از آن 42 نفر گرفته بود...»«طراوت مهری شاهیجانی»، همسر شهید سرتیپ دوم «مجید شعبانی»، برایمان از شهدای «نَفَس» هوافضای سپاه می‌گوید...
ماجرای یک خوش‌انصافیِ تلخ!«وسط گردگیری اتاق، رسیدم به کمد. تند و تند داشتم وسایل کمد را مرتب می‌کردم که چند برگه کاغذ توجهم را جلب کرد. در نگاه اول، نقاشی محمدحسن به چشمم خورد اما دقت که کردم، دستخط آقا مجید را بین آن خط خطی‌ها شناختم. خواندم و خواندم و یک آن به خودم آمدم که دارم وصیت‌نامه همسرم را می‌خوانم! متن به سال ۱۴۰۰ برمی‌گشت؛ یعنی همان موقع که زمزمه‌های اعزام آقا مجید برای فعالیت‌های مستشاری برای کمک به جبهه مقاومت مطرح بود. گرچه آن ماموریت، متنفی شد اما حالا داشتم می‌فهمیدم آقا مجید آن موقع تا نوشتن وصیت‌نامه هم پیش رفته بود. در آن متن، برای همه خانواده، پیغامی نوشته بود. به بخش مرتبط با خودم که رسیدم، خشکم زد. نوشته بود: چه به مرگ طبیعی از دنیا رفتم و چه شهید شدم، شما مختاری ازدواج کنی. بچه‌ها را بگذار پیش پدر و مادرم و... انگار یک ظرف آب یخ روی سرم ریخته بودند. کاغذ به دست رفتم بالای سرش و با دلخوری گفتم: خیلی بی‌انصافی. من رو اینجوری شناختی؟ من، بچه‌ها رو بذارم برم؟ بی آنکه انکار کند، گفت: خب، تو جوونی و حق زندگی داری... گفتم: واقعا از دستت ناراحت شدم. این بار برای اینکه دلم را به دست بیاورد، گفت: باشه، اون بخشش رو درست می‌کنم. اما بعدها دیدم بدون اینکه آن متن را پاکنویس کند، بخش مرتبط با من را اینطور اصلاح کرده بود که خطاب به پدر و مادرش نوشته بود: اختیار خانه و زندگی و بچه‌ها، کلاً با همسرم است. اگر دوست داشت بچه‌ها پیش خودش باشند، مانعش نشوید. اگر هم خواست زندگی‌اش را سر و سامان بدهد، مختار است ازدواج کند...»
مهریه، دِین است؛ حتی به گردن شهید«نه‌فقط برای خود آقا مجید، بلکه برای من هم مثل روز، روشن بود که شهادتش دیر و زود دارد اما سوخت و سوز، نه. با این حال، کمتر پیش می‌آمد شهادت بشود موضوع گپ و گفت‌های شبانه‌مان. اما 3، 4 بار در موقعیت‌های مختلف، با پیش کشیدن مباحثی مثل مهریه من، غیرمستقیم حرف دلش را زد.» برای راوی جوان قصه ما، این یکی از تلخ‌ترین و در عین حال، یکی از احترام‌آمیزترین موقعیت‌های زندگی مشترک ۱۴ سال و ۸ ماه و ۷ روزه‌اش با شهید مجید شعبانی است؛ موقعیتی که در خودش هم پیام عشق داشت هم خبر فراق:«این اواخر، یک روز گفت: خانم! من از پسِ مهریه شما برنمیام. باید یه جوری درباره‌ش با هم کنار بیایم. گفتم: وا ! من کِی از تو مهریه خواستم؟! خیلی جدی گفت: مهریه، دِین بر گردن مرد مسلمانه. و انگار از قبل به این موضوع فکر کرده باشد، ادامه داد: قبول می‌کنی که خونه و ماشین و این چیزهایی که هست رو در ازای مهریه به نامت بکنم و حلال کنی؟ هرچند مجموع تمام اینها هم به مبلغ مهریه‌ت نمی‌رسه... بعد با خنده گفت: اون روز خواستگاری، نظر من ۱۱۴ تا سکه بود ها اما بابام مهریه رو کرد ۳۱۳ تا. اصلا باید بری بقیه‌ش رو از بابام بگیری...*(انگشتر شهید «مجید شعبانی» که به‌عنوان حلقه همیشه در دست داشت)
وسط شوخی و خنده گفتم: حالا چی شده بعد از 14سال یاد مهریه من افتادی؟! گفت: بالاخره اگه اتفاقی برای من بیفته، تکلیف مهریه تو باید مشخص باشه. آن روز من خندیدم و سرسری از آن بحث گذشتم اما موضوع برای آقا مجید، کاملا جدی بود و عاقبت هم کار خودش را کرد. چند وقت بعد که سر و کارمان با وصیت‌نامه‌اش افتاد، دیدم نوشته: اموالی که از من به جا مانده ازجمله خانه و ماشین، به‌عنوان مهریه متعلق به همسرم است...»*(لوح تقدیری که قرار بود از طرف بیت رهبری به شهید مجید شعبانی اهدا شود اما بعد از جنگ رمضان به دست خانواده‌اش رسید)
من و جدایی از تو، خدا نکند...«جنگ 12روزه، برای ما نقطه عطف بود. از آن مقطع به بعد دیگر هیچ‌چیز مثل سابق نشد؛ نه شرایط کاری آقا مجید و نه شرایط زندگی ما. آن جنگ، خیلی برای آقا مجید گران تمام شد؛ نه‌فقط به خاطر شهادت فرماندهان بزرگ کشور به‌ویژه سردار حاجی‌زاده که حکم پدر را برای او و تمام بچه‌های هوافضا داشت. آنچه غصه‌های آن جنگ را برایش سنگین‌تر کرد، دور افتادن از حضرت آقا بود. ماجرا از این قرار بود که آقا مجید چند سالی بود به‌عنوان جانشین فرمانده در مجموعه پدافند بیت فعالیت می‌کرد اما در شرایط خاص بعد از جنگ 12روزه، مسئولیت جدیدی به او واگذار شد. به خاطر عشق آقا، اصلا به این جا‌به‌جایی رضایت نمی‌داد اما اعلام شد: این یک تکلیف است. گفتند: آنجا به تخصص و تجربه‌ات احتیاج دارند. همرزمش هم تیر خلاص را به او زده بود. یک روز، گرفته و پکر آمد خانه و گفت: فلانی میگه وقتی اونجا بهت نیاز دارن، اگه نری، کم‌فروشی کردی. دیگه نمی‌تونم نه بگم...»
رفقا دست گذاشته بودند روی نقطه ضعف که نه، نقطه قوت مردی که بزرگترین افتخارش این بود که سرباز ولایت و نظام و وطن باشد. همسر شهید شعبانی مکثی می‌کند و در ادامه می‌گوید: «از من بپرسید، آقا مجید، دلداده ولایت و مرد جهاد تبیین بود. کافی بود در مهمانی‌ها ببیند کسی علیه نظام یا رهبری صحبت می‌کند. جوری با او گرم می‌گرفت و با احترام و ادب و محبت برایش استدلال می‌آورد که کلا نگاهش تغییر می‌کرد. گاهی من از آن بحث‌های طولانی خسته می‌شدم و اعتراض می‌کردم ولی آقا مجید اینجوری نبود. برایش مهم بود که حتی بتواند گره ذهنی یک نفر را باز کند.
از رویای حقوق نجومی تا میان‌داری در تجمعات خیابانییادم هست پسر یکی از آشنایان وقتی می‌خواست وارد سپاه شود، از آقا مجید مشورت و کمک خواست. او هم علاوه‌بر راهنمایی‌های مفصل، تا جایی که می‌توانست کارهایش را پیگیری کرد. گفتم: تو که می‌دونی این خانواده کمی با سپاه و رهبری زاویه دارن. چرا داری کارشون رو پیگیری می‌کنی؟ این بنده خداها فقط چون شنیدن به سپاهی‌ها رسیدگی می‌شه، مشتاقن پسرشون بیاد توی این مسیر... آقا مجید گفت: حالا شاید به برکت ورود این پسر به سپاه، نظر خانواده‌ش هم برگرده. خلاصه آن جوان بعد از مدتی وارد سپاه شد؛ با حقوق ۱۶، ۱۷میلیون تومانی.بعد از یک ماه، پدر و مادرش تماس گرفتند و گفتند: چرا انقدر حقوقش کمه؟! آقا مجید گفت: پس اگه بدونید من با مدرک مهندسی و کار تخصصی و 24سال سابقه کار، حدود ۳۰ تومن حقوق می‌گیرم، چی می‌گید؟ باورشان نمی‌شد. گفتند: ما تصورمون چیز دیگه‌ای بود... آن اتفاق، یک جرقه بود و کم‌کم نظرشان تغییر کرد.
گذشت تا اینکه جنگ رمضان شروع شد. و همانی شد که آقا مجید می‌گفت. این خانواده کلاً برگشتند و الان کاملا پای نظام هستند. البته از ابتدا هم خانواده مومنی بودند اما خب، نگاه سیاسی متفاوتی داشتند و تحت تاثیر تبلیغات منفی بودند. در این 3ماه که می‌بینم این خانواده هر شب در تجمعات شرکت می‌کنند، واقعا کیف می‌کنم و توی دلم به مجید آفرین می‌گویم که باعث و بانی این عاقبت‌بخیری شد...»
بابا دیدی آقا رو شهید کردن؟... «از ۹ اسفند، همپای اوضاع کشور، زندگی ما هم زیر و رو شد. سحر آن روز، آخرین دیدار ما با آقا مجید بود. بعد از نماز صبح که رفت، دیگر ندیدیمش تا 8روز بعد در معراج شهدا... تا ظهر ۹ اسفند که آقا مجید زنگ زد، انگار یک قرن برای ما طول کشید. خلاصه و تلگرافی، حال و احوال کرد و گفت: بچه‌ها رو بردار و برو شمال، خانه پدرت. اما قرار شد فعلا به خانه پدرشوهرم برویم تا جاده‌ها کمی خلوت شود... هر لحظه پیگیر اخبار جنگ بودیم و احتمال هر اتفاقی را می‌دادیم اما آنچه سحر یکشنبه شنیدیم را هرگز تصور هم نمی‌کردیم. با خبر شهادت آقا، دنیا روی سرمان خراب شد. پدرشوهرم مدام تلاش می‌کرد اهل خانه را آرام کند و هیچ‌کس خبر نداشت خودش با آن سابقه ناراحتی قلبی، از غصه آقا و نگرانی برای مجید، چه فشاری را دارد تحمل می‌کند. عاقبت هم، دم صبح حالش بد شد و کارش به بیمارستان کشید.
بعدازظهر که آقا مجید زنگ زد، به سلام و احوالپرسی اکتفا کردم. اما مهدی‌یار که گوشی را گرفت، طاقت نیاورد و گفت: بابا! دیدی آقا رو شهید کردن؟... حرف‌های آنها هم طولانی نشد. مهدی‌یار مرا کشید گوشه اتاق و گفت: مامان! بابا گریه کرد... روحیه آقا مجید را می‌شناختم که از شهادت آقا، حرفی نزده بودم. بعد از شهادت سردار حاجی‌زاده هم، همین‌طور بود. می‌دانستم تحمل این داغ‌ها را ندارد چون بعد از شهادت حاج قاسم، حالش را دیده بودم. وقتی نصفه شب 13 دی سال 98 زنگ زدند و خبر را دادند، نشست روی زمین و های های گریه کرد. جوری که حتی در فوت برادر جوانش هم آنطور بی‌تابی نکرده بود...می‌دانستم حالا در مصیبت شهادت آقا، سخت‌تر از تمام آن موقعیت‌ها، دنیا برایش تنگ آمده. اما خدا پاداش یک عمر جهاد را به مجید داد و نگذاشت دوری‌اش از آقا طولانی شود...»
این آسیاب، به نوبته...«چهارشنبه، شمال بودیم که آقا مجید تماس گرفت. وسط آن مکالمه کوتاه، یکدفعه گفت: آقای سالک، شهید شد. باورم نمی‌شد. دوستش را می‌گفت که درست یک هفته قبل آمده بود خانه‌مان. می‌خواست خداحافظی کند که گفتم: حتماً به پدرت زنگ بزن. بنده خدا بیمارستان بوده. خیلی هم دل‌نگران توست. آقا مجید با یک آرامش و شعف خاصی در جوابم گفت: بابام نگران چیه؟ دیروز اونا شهید شدن، امروز یه عده دیگه. فردا پس فردا هم نوبت ماست. گفتم: عیبی نداره این حرف رو به من گفتی ولی به بابات اینجوری نگی ها، قلبش ناراحته... بعدها با خودم فکر می‌کردم من چطور آن حرف را زدم! چطور دلخور نشدم و اعتراض نکردم که چرا اینقدر راحت از شهادتت با من حرف می‌زنی! اما نمی‌دانستم اراده دیگری در جریان بود که داشت ما را برای آن روز موعود آماده می‌کرد. نشان به آن نشان که وقتی آقا مجید روز جمعه تماس گرفت، این بار من و بچه‌ها خبر شهادت چند نفر از همکارانش را که همسایه‌مان هم بودند به او دادیم. و همه‌چیز از این نقطه، شتاب بیشتری گرفت...*(بالا: یادگاری‌های شهید مجید شعبانی/ پایین: هدیه‌ای که از طرف سردار «سید مجید موسوی» به خانواده شهید اهدا شده)
یکشنبه، طبق قرار یک روز در میانی که مجید گذاشته بود، باید تماس می‌گرفت اما نگاهم به گوشی خشک شد و زنگ نزد. موقع اذان مغرب به خودم گفتم حتما در فاصله استراحت برای افطار و نماز، زنگ می‌زنه. به جای او اما یکی از همسایه‌ها زنگ زد. از هر دری حرف زدیم. گفتم: خوش به حال شما که در مراسم تشییع شهدای همسایه شرکت کردید. من از این راه دور فقط افسوس خوردم. خانم همسایه بین صحبت‌هایش گفت: راستی، آقای بایرامی هم شهید شد. بابای دوقلوها رو یادته؟ آقای مهدیان. ایشون هم شهید شد. میگن فردی به نام آقای رفائی هم همراهشون بوده... دیگر نفسم بالا نمی‌آمد، آخه مجید و آن سه نفر، همیشه با هم بودند. حرفش را قطع کردم و گفتم: اینا رو یکی‌یکی اسم بردی که بگی چهارمی‌شون، شعبانی بوده؟ همسر من؟ دست و پایش را گم کرد و گفت: نه به خدا. من فقط زنگ زده بودم حالت رو بپرسم. اینا رو هم چون همسایه‌مون بودن، گفتم...قطع کرد و چند دقیقه بعد، همسایه رو‌به‌رویی‌مان زنگ زد و شروع کرد به احوالپرسی. گفتم: چی شده امروز همه حال من رو می‌پرسن؟! بنده خدا دستپاچه شد. گفتم: ببین، من یه چیزهایی شنیدم و یه حدس‌هایی می‌زنم. اگه چیزی می‌دونی، من رو از بلاتکلیفی دربیار. تا این را شنید، گفت: خواهر! جمع و جور کن بیا تهران...»
وقت اضافه برای تکمیل ماموریت آقای نقاش!«همان شب از محل کار مجید تماس گرفتند و گفتند: فردا 8صبح در معراج شهدا باشید. حالا مانده بودیم بچه‌ها را به چه بهانه‎ای راهی تهران کنیم؟ یکدفعه چیزی در ذهنم جرقه زد. گفتم: میگم از قالیشویی زنگ زدن و گفتن باید بیاید فرش‌هاتون رو ببرید...این را که گفتم، حرف‌های دو روز قبل مجید توی گوشم زنگ زد. جمعه دلم هوایش را کرده بود؛ آنقدر که قرارمان را زیر پا گذاشتم و خودم شماره‌اش را گرفتم. و در کمال تعجب، جواب داد! گفت: یه سر اومدم خونه برای حمام و تعویض لباس. بعد، در همان حال گفت: راستی دارم درِ حمام و دستشویی رو لکه‌گیری می‌کنم!...
پرتاب شدم به قبل از شروع جنگ که داشتیم خانه‌تکانی می‌کردیم. فرش‌ها را داده بودیم قالیشویی. از آن طرف، مجید هم هوس کرد درِ حمام و دستشویی را رنگ کند. از صبح جمعه درها را برد پارکینگ و رنگشان کرد. غروب که درها را آورد بالا و جا انداخت، هنوز یک مقدار خیس بودند. به همین خاطر، بعضی جاها رنگ به دستکشش چسبیده و کنده شده بود. اما دیگر فرصت نکرد آن خرابکاری را درست کند چون فردایش جنگ شد.جمعه آخر که با هم تلفنی حرف زدیم، گفت: الان دارم با قلم‌مو اون بخش‌های کنده‌شده رو لکه‌گیری می‌کنم. گفتم: آخه الان؟! دو ساعت اومدی خونه، برو یه دوش بگیر یه کم استراحت کن. گفت: نه! اینا اینجوریه به دلم نمی‌چسبه. حالا آن درهای نونوار،‌ آخرین یادگاری آقا مجید برای ماست...»*(جمعی از شهدای «نَفَس»)
آخرین صدایی که در تونل پیچید، روضه مادر بود...«کمی که گذشت، برایمان از آن سحر پرحادثه گفتند. می‌گفتند ساعت دو و نیم بامداد شنبه 16 اسفند، آقا مجید و همرزمانش در تونلی در محدوده گرمدره مشغول کار بودند که جنگنده‌ها از راه رسیدند و شروع به بمباران آن منطقه کردند. با اصابت یکی از بمب‌ها به کوه‌ و ریزش بخشی از کوه، ورودی و خروجی تونل مسدود شد. در آن میان، یک موشک هم به نزدیکی دریچه هوای تونل خورد اما عمل نکرد. خوشحالی نیروها از این اتفاق چندان طول نکشید چون گاز و دودی که از آن موشک عمل‎نکرده به داخل تونل وارد می‌شد، آرام‌آرام داشت اکسیژن موجود در آن فضا را می‌بلعید و شرایط تنفس را برای افراد داخل تونل سخت می‌کرد. *(شهدای «نَفَس»)
تلاش‌ها برای باز کردن دهانه‌های تونل و نجات افراد محبوس‌شده، بی‌نتیجه بود. برایمان گفتند با اینکه آن منطقه همچنان زیر بمباران جنگنده‌ها بود، نیروهای بیرونی بدون ترس آنجا ماندند و با هرچه در اختیار داشتند و حتی بعضی‌ها با دست خالی تلاش کردند آن حجم خاک و شن تلنبار شده در دهانه‌های تونل را کنار بزنند اما موفق نشدند. شاهدش اینکه در آن دقایق پرالتهاب، 3 نفر از نیروهای ایثارگری که مشغول آواربرداری بودند، به شهادت رسیدند. *(جمعی از شهدای «نَفَس»)
همکاران آقا مجید می‌گفتند معدود تماس‌هایی که با وجود آنتن ضعیف در آن چند ساعت برقرار شد، نشان می‌داد نیروهای داخل تونل برخلاف ولوله‌ای که آن بیرون برپا شده بود، آرام و مطمئن، تا جایی که نَفَس و توان داشتند، به کارشان ادامه داده بودند. آخرین صدایی هم که از جمع آنها به گوش رفقای بیرونی رسیده بود، صدای روضه بود. آن 42نفر در آخرین دقایق زندگی دنیایی‌شان، روضه حضرت زهرا(س) خوانده بودند...»*(جمعی از شهدای «نَفَس»)
آمریکا، «نَفَس» را از این شهدا گرفتروایت فصل پایانی کتاب زندگی آقا مجید برای همسر جوانش، حکایت رنج مکرر است اما انگار که آرامش و تسلیم و رضا در خانواده شهدا مسری باشد، این بار هم صبوری می‌کند و نمی‌گذارد عَلَم روایتگری زینبی زمین بماند: «بعد از چند ساعت تلاش که دهانه‌های مسدود شده تونل بالاخره باز شد، تازه شروع غصه‌های بچه‌های هوافضا بود. گرچه فضای داخل تونل، هیچ آسیبی ندیده بود و همه افراد حاضر در آنجا هم در ظاهر سالم بودند اما هیچ‌کس خوشحال نشد. تمام قصه این بود که انفجار بمب و ریزش آوار و شدت جراحات و این چیزها نبود که باعث شهادت افراد داخل تونل شده بود. آن 42 نفر، به دلیل تمام شدن اکسیژن داخل تونل، شهید شده بودند! به همین خاطر هم بود که معروف شدند به شهدای «نَفَس»...می‌گفتند آقا مجید، دومین شهیدی بود که از تونل بیرون آوردند. همه تعجب کرده بودند که چرا ماسک ندارد! دوستش می‌گفت: با روحیه‌ای که از مجید سراغ دارم، حتما فداکاری کرده و ماسکش را به همرزمی داده که زودتر از او نفسش به شماره افتاده بوده...»
دختر شهیدی که دعایش دو ماه قبل اجابت شده بود«وقتی افراد مطلع به ما گفتند کار خدا بوده که آن بمب، عمل نکرده وگرنه نه پیکر و نه هیچ نشانه‌ای از آن 42 نفر باقی نمی‌ماند، یاد دعای دخترم افتادم. وقتی خبر شهادت آقا مجید را به بچه‌ها دادم، مهدیه گفت: مامان! یادته دو ماه قبل رفته بودم مراسم اعتکاف؟ وقتی نماز مخصوص اعتکاف رو خوندم، توی قنوتش، ناخودآگاه یاد بابا افتادم. نمی‌دونم چرا اما بی‌اختیار گفتم: خدایا! اگه یه روز بابام شهید شد، کاری کن که پیکر داشته باشه. من دوست ندارم بابام جاویدالاثر باشه...مجید را که در معراج شهدا دیدم، توی دلم گفتم: حتما خدا، دعای مهدیه را اجابت کرده. پیکر همسرم، کاملا سالم بود. فقط گوشه چشم و بینی‌اش، کمی خون‌آلود بود. دیگر هیچ آسیبی به پیکر نرسیده بود. انگار خوابیده بود؛ آرامِ آرام...»*(جلوه‌ای از تشییع شهدا در تجمعات خیابانی)
این پرچم، زمین نمی‌مونه...شب قبل از مراسم تدفین، پیکر آقا مجید را به تجمع مردمی محله پدری‌اش، تهرانپارس، بردند. از حماسه حضور و استقبال و لطف هم‌محله‌ای‌ها هرچه بگویم، کم است. آنجا از ما هم خواستند روی سن برویم. کنار تابوت نشستم و سرم را رویش گذاشتم اما یک لحظه با خودم گفتم: ماموریت من این نیست که گوشه‌ای بنشینم و سوگواری کنم. اینطور بود که بلند شدم و از یکی از خانم‌های حاضر بین جمعیت، پرچم بزرگش را گرفتم و شروع کردم به تکان دادن. با وجود آن شرایط سخت و پرفشاری که از صبح از سر گذرانده بودم و با اینکه با دست دیگرم پسر کوچکم را بغل گرفته بودم، برای خودم هم عجیب بود که چطور آن دقایق طولانی توانستم با قامت استوار، پرچم‌گردانی کنم! راستش را بخواهید، در تمام آن مدت، احساس می‌کردم دستی روی شانه‌ام قرار گرفته و دارد به من قوت قلب و انرژی می‌دهد.
آخر مراسم، خانمی که پرچم را به دستم داده بود هم به سهم خودش این معما را حل کرد. می‌گفت: این پرچم را از روی تابوت یک شهید برداشتم با این نیت که در خانه آخرت، کفنم باشد... هنوز محو قصه آن پرچم بودم که جمله آخر آن خانم، جور دیگری دلم را لرزاند. گفت: پسر من، هم‌اسم شهید شما و مثل او، سرباز اسلام است. گوشه دعاهایتان، مجید مرا هم یاد کنید...»پایان پیام/#جنگ_رمضان#جنگ_12روزه#هوافضا#شهید_مجید_شعبانی#تونل_موشکی#شهدای_نفس
17:48 - 27 خرداد 1405

0 بازدید