آقا روح‌الله به روایت پسردایی| در دیدار خصوصی خمینی‌ها با امام چه گذشت؟

همراه گروه ۴۰۰نفری که از خمین آمده بودند، روز ۱۲بهمن، تأمین امنیت محدوده خیابان کریم خان تا حدود میدان راه‌آهن را تامین کردیم. روزهای بعد هم، خدمات‌مان در مدرسه رفاه ادامه داشت اما... خدمت امام پیغام فرستادم که بعد از سال‌ها تبعید و دوری، این دیدارهای عمومی در میان سیل جمعیت، برای همشهریان، راضی‌کننده نیست. به آقا بفرمایید خمینی‌ها تقاضای دیدار خصوصی دارند...
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ ۴۰ سال آنقدر بی‌هیاهو در یکی از جنوبی‌ترین مناطق تهران زندگی کرد که حتی بسیاری از همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها هم خبردار نشدند او یکی از اقوام نزدیک بنیانگذار انقلاب اسلامی است. ما هم به فهرست همین خیلی‌ها اضافه می‌شدیم اگر آن روز در جلسه با رییس آموزش‌وپرورش منطقه، شاخک‌هایمان با شنیدن نامش به‌عنوان خیّر مدرسه‌ساز، حساس نمی‌شد. حاج «علی‌محمد احمدی» و همسرش حاجیه خانم «مرضیه شیرخانی» نیت کرده ‌بودند با وقف زمین‌شان برای امر مدرسه‌سازی، برای روزی که نیستند، یک یادگاری از خود به جای بگذارند. و همین باقیات‌الصالحات، بهانه مبارکی شد و پای ما را به خانه باصفایشان باز کرد و یک همنشینی دلپذیر با روایت خاطراتی جذاب از امام خمینی(ره) را برایمان رقم زد.بعد از چند سال وقتی دوباره از این زوج نیکوکار سراغ گرفتیم، کام‌مان با شنیدن خبر فوت حاج آقا احمدی، تلخ شد. محبت‌های بی‌دریغ آن پدربزرگ مهربان ۸۰ و چند ساله، خاطرات شیرینش از دیدارهای خمین و قم و نجف، مثل فیلمی از مقابل چشمان‌مان گذشت و حسرتی به حسرت‌هایمان اضافه کرد... حالا در سی و هفتمین سالگرد ارتحال امام خمینی(ره)، خالی از لطف نیست با بازخوانی آن خاطرات کمتر شنیده‌شده، هم ذکر خیری از مرحوم علی‌محمد احمدی کنیم و هم امام خوبی‌ها را از زاویه دید یکی از اقوام نزدیکش بهتر بشناسیم.*(مرحوم میرزا زین العابدین احمدی، دایی امام خمینی)
خانه دایی امام یا محل آشتی زوج‌های در آستانه طلاق؟!«همه خاطرات کودکی من با کوچه پس‌کوچه‌های خمین گره خورده. آن زمان برای یادگیری خواندن و نوشتن به مکتبخانه ملا ابوالقاسم بهشتی می‌رفتم که امام خمینی(ره) هم قبلا شاگردش بود. پدرم، مرحوم میرزا زین العابدین احمدی، دایی امام خمینی که از روحانیون شناخته شده خمین بود، بعد از آیت‌الله سید مرتضی پسندیده، برادر بزرگتر امام، تنها کسی بود که آن روزها در خمین محضر ازدواج و طلاق و ثبت اسناد ملکی داشت. خوب یادم است که سال می‌آمد و می‌رفت اما یک طلاق در محضر پدرم ثبت نمی‌شد. حتماً می‌پرسید چرا؟ چون پدرم آنقدر با دو طرف صحبت می‌کرد و میانه را می‌گرفت تا بالاخره بین آنها آشتی برقرار می‌کرد. اگر هم زن و شوهری اهل کوتاه آمدن نبودند و ماجرا در محضر ختم به خیر نمی‌شد، پدرم به مادرم می‌گفت آن خانم را به خانه‌مان ببرد و مدتی پیش خودش نگه دارد و خواهرانه و مادرانه نصیحتش کند تا سر خانه و زندگی‌اش برگردد.»*(امام خمینی در نوجوانی، نفر سمت چپ)
بچه سیدی که با یاغیان سر سازگاری نداشتسر صحبتم با حاج آقا احمدی، همینقدر ساده و شیرین باز شد. با آن صدای کم‌رمق و لرزان، مرغ خیالم را پرواز داد به حدود ۹۰سال قبل و لابه‌لای نقل خاطرات از پدر و مادرش، تصویر روشن‌تری هم از خانواده و خویشاوندان امام خمینی پیش چشمم قرار داد: «نقل شجاعت و ظلم ستیزی سید بزرگواری که آمده بود یار و غمخوار اهالی خمین باشد، شده بود داستان شبِ روزگار کودکی ما. طبق نقل بزرگترها، همه‌چیز از حدود ۱۲۰ سال قبل و از سفر جمعی از بزرگان خمین ازجمله حاج ملا احمد خوانساری، پدربزرگم، به عتبات عالیات شروع شد. آن‌ها در آن سفر، به محضر آیت‌الله آسید احمد مصطفوی رفتند و از ایشان درخواست کردند برای سرپرستی امور مذهبی اهالی خمین، یک عالم روحانی به این شهر بفرستند. ایشان هم در اجابت درخواست نمایندگان اهالی خمین، آسید مصطفی، فرزند خود را برای این امر راهی این شهر کردند. آسید مصطفی در خمین ساکن شد و علاوه‌بر رسیدگی به امور شرعی اهالی، شروع به تدریس علوم دینی کرد. ازدواج آسید مصطفی با دختر ملا احمد خوانساری، یعنی عمه من، ایشان را در خمین ماندگار کرد. حاصل این ازدواج، ۳ دختر و ۳ پسر بود که آقا روح‌الله کوچک‌ترین آن‌ها بود.»*(مرحوم حاج «علی‌محمد احمدی»، پسردایی امام خمینی)
حاج آقا لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و تصویری که در کودکی از مرد بزرگ و فراموش‌نشدنی خمین در ذهنش ترسیم کرده‌ بود را دوباره بازنمایی کرد و بعد از مکث کوتاهی روایتش را از سر گرفت: «آسید مصطفی، مرد شجاعی بود و از همان اول نشان داد با یاغیان و زورگویان آن خطه سر سازگاری نخواهد داشت. یک بار که آدم‌های جعفر قلی خان و بهرام خان، قلدرهای ظالم خمین، راه بر کاروان مردم بستند و دار و ندار آنها را غارت کردند، آسید مصطفی سواران پا به رکابش را پی آنها فرستاد و اموال مردم را پس گرفت. همان ماجرا باعث شد آنها کینه سید را به دل بگیرند. حشمت الدوله، حاکم آن حوالی به بهرام خان گفته بود: تو آنقدر بی‌عرضه‌ای که از پسِ یک بچه سید برنمی‌آیی؟ همین اتفاقات و تحریک‌ها باعث شد بالاخره آنها یک روز در مسیر خمین به اراک، راه بر آسید مصطفی بستند و ایشان را به شهادت رساندند. آن روز، آقا روح‌الله یک نوزاد ۵، ۶ ماهه بود.»*(امام خمینی در دوران طلبگی در شهر قم)
اولین دیداری که آخرین دیدار شد!«آقا روح‌الله بعد از مکتبخانه ملا ابوالقاسم و مدرسه احمدیه خمین، در شروع دوره جوانی برای تحصیل علوم دینی همراه برادر بزرگترشان، آقا مرتضی، به اراک رفتند و شاگرد آیت‌الله عبدالکریم حائری یزدی شدند. بعد از مدتی که آیت‌الله حائری یزدی برای تأسیس حوزه علمیه به قم هجرت کردند، آقا روح‌الله هم با ایشان همراه شدند و تحصیلاتشان را در قم پی گرفتند. سال‌ها گذشت و با توجه به محدودیت ارتباطات در آن دوره، خانواده ما که در خمین ساکن بودیم، اطلاع چندانی از پسرهای بزرگوار عمه‌مان در قم نداشتیم اما کم‌کم آوازه روحانی شجاع همشهری که در قم علیه حکومت قیام کرده بود، به خمین هم رسید.من سال‌ها بعد از آقا روح‌الله به دنیا آمده بودم و هیچ‌وقت ایشان را از نزدیک ندیده بودم. اما بالاخره در همین دوره و مدتی قبل از دستگیری و تبعید آقا، اولین دیدار من و ایشان اتفاق افتاد.*(تصاویر مرتبط با اجرای قانون اصلاحات ارضی در دوران پهلوی)
سال ۱۳۴۲ و به دنبال اجرای سیاست اصلاحات ارضی، قرار شد زمینی که روی آن کشاورزی می‌کردم و متعلق به ارباب بود را به من واگذار کنند. اما دلم راضی به این کار نبود. با همه خوب و بد ارباب، آن زمین متعلق به او بود و نمی‌خواستم مال حرام وارد زندگی‌ام شود. بنابراین فقط محصولی که خودم کاشته بودم را فروختم و با پولش یک مغازه در خمین خریدم. خرداد ماه همان سال بود که خبر دستگیری امام توسط مأموران حکومت به دلیل سخنرانی سیاسی در همه‌جا پیچید و دهان‌به‌دهان گشت تا به خمین هم رسید. گرچه بعد از چند روز آقا را آزاد کردند اما تعداد زیادی از اهالی خمین تصمیم گرفتند دسته‌جمعی برای دیدار با آقا به قم بروند. من هم با همشهری‌ها راهی شدم...*(سخنرانی آتشین امام در مدرسه فیضیه در سال ۱۳۴۲ که منجر به تبعید ایشان شد)
تا به قم رسیدیم، به محل اقامت امام رفتیم و تجمع کردیم. آنجا پسرعمویم، حجت‌الاسلام علی‌اصغر احمدی که از افراد مورداعتماد آقا بود و به ایشان خدمت می‌کرد، در بین جمعیت مرا شناخت و صدایم کرد. پسر عمو مرا به مرحوم حاج آقا مصطفی معرفی کرد و ایشان هم به گرمی با من احوالپرسی کردند و به اتاق امام که مخصوص ملاقات‌های مردمی بود، راهنمایی‌ام کردند. بعد از گپ و گفت‌های معمول، آن شب همراه ایشان برای اقامه نماز جماعت مغرب و عشا به مدرسه فیضیه رفتیم. آقا بعد از نماز شروع به صحبت کردند؛ از آن سخنرانی‌های آتشین ضد حکومتی.فردا ما به خمین برگشتیم و نمی‌دانستیم چه ماجراهایی در پیش است. چند شب بعد، مأموران حکومتی به خانه آقا ریختند و ایشان را دستگیر کردند. خبر تبعید آقا که به مردم رسید، ولوله‌ای به‌پا شد و آن کشتار ۱۵ خرداد به راه افتاد. رژیم که خوب می‌دانست آقا چه جایگاه مهمی پیش اهالی خمین دارند و همشهری‌ها بعد از این اتفاق ساکت نمی‌نشینند، یک رییس کلانتری بسیار خشن به خمین فرستاد تا اوضاع را کنترل کند. با این حال، باز هم تظاهرات و اعتراضاتی در خمین شکل گرفت.»*(نجف اشرف در ۸۰ سال قبل)
کوچه به کوچه در پیِ حبیب...«چند سال بعد از تبعید آقا، ما هم از خمین کوچ کردیم. دست روزگار ما را به تهران کشاند و من در بازار آهن مشغول کار شدم. در آن دوره جز خبرها و اعلامیه‌هایی که از طریق واسطه‌ها به انقلابیون و تمام مردم می‌رسید، خبر دیگری از آقا نداشتیم. گذشت تا اینکه خبر ثبت‌نام برای سفر کربلا در بازار پیچید و دل‌ها را هوایی کرد. با اینکه تازه خانه‌مان را با کلی هزینه ساخته بودیم اما هرطور که بود، ۵ هزار تومان برای خودم و ۴ هزار تومان برای حاج خانم جور کردم و اسم‌مان را نوشتم. لطف خدا بود که در میان آنهمه حاجی بازاری میلیونر، اسم ما هم درآمد و زائر کربلا و نجف شدیم. سال ۱۳۵۶ بود و تازه مراسم چهلم شهادت حاج آقا مصطفی، پسر امام را برگزار کرده بودیم که راهی شدیم. بعدازظهر بود که به نجف رسیدیم و مهیای زیارت شدیم. بعد از نماز و زیارت که از حرم خارج شدیم، به حاج خانم گفتم: شما برو هتل، من خودم می‌آیم. حاج خانم رفت و نمی‌دانست در دل من چه می‌گذرد...»*(عکس‌های قدیمی و جدید خانه امام خمینی در شهر نجف)
از خدا پنهان نبود، حاج آقا از ما هم پنهان نکرد که غیر از شوق زیارت کربلا و نجف، پای یک عطش درونی دیگر هم برای ترغیب او به این سفر در میان بوده. کلمات که به صف شدند و بغض وقت‌نشناسی که راه نفس را بسته بود، کنار زدند، حاج آقا روایت آن سفر خاص را اینطور ادامه داد: «آن وسط ایستاده ‌بودم و به اطراف نگاه می‌کردم. می‌خواستم به خانه‌ای بروم که روزها برای دیدن صاحبش لحظه‌شماری کرده بودم اما نه‌تنها نشانی‌اش را نمی‌دانستم بلکه زبان عربی هم بلد نبودم که از کسی سئوال کنم.عاقبت دلم را به دریا زدم، به طرف یک روحانی رفتم و آرام و با عربی دست و پا شکسته گفتم: بیت الإمام الخمینی؟ او با احتیاط نگاهی به اطراف کرد و در جوابم به فارسی گفت: «همراه من بیا!» نمی‌دانستم چه اتفاقی دارد می‌افتد اما آن مرد ناشناش از کوچه پس‌کوچه‌ها می‌رفت و من هم بی‌سئوال دنبالش. بالاخره جلوی یک خانه ایستاد و گفت: «همین جاست.» و فوری رفت!*(امام خمینی در دوران اقامت در نجف اشرف)
کمی ایستادم و این پا و آن پا کردم. بالاخره در زدم. خادم خانه که در را باز کرد، گفتم: آمده‌ام آقا را ببینم. گفت: «ایشان در حال استراحت هستند.» گفتم: از خمین آمده‌ام. احمدی، پسردایی آقا هستم. تا این را شنید، مرا بغل کرد و بوسید و به اتاق مهمان راهنمایی کرد. سریع برایم تشک پهن کرد و چای آورد. همان موقع، یک آقای روحانی آمد، سلام کرد و رفت. اسمش را که پرسیدم، خادم آقا گفت: «آیت‌الله رضوانی بود.» گفتم: حاج شیخ غلامرضا؟ گفت: بله. گفتم: من در خمین با ایشان هم‌کلاس بودم. خادم آقا رفت و این موضوع را به حاج آقا گفت. بعد آمد و مرا به اتاق کار ایشان برد. آیت‌الله رضوانی از جا بلند شد و به گرمی از من استقبال کرد. از خاطرات گفتیم تا وقتی که برنامه کاری عصرگاهی آقا شروع شد و من توانستم به دیدار ایشان بروم.تا وارد اتاق شدم، بی‌اختیار دو زانو روی زمین نشستم، دست آقا را در دست گرفتم و بوسیدم و شروع به گریه کردم، جوری که اشک‌هایم روی دست آقا ریخت. آقا با همان آرامش همیشگی احوالپرسی کردند و حال مادرم را پرسیدند. ایشان خیلی اهل صحبت کردن نبودند اما همان نگاه‌شان کافی بود. با نگاه، محبتشان را ابراز می‌کردند. من هم با همان نگاه، آرام شدم...»*(امام خمینی در کنار برادر بزرگترشان، آیت‌الله پسندیده)
ماموریتی که با یک معجزه، ختم به خیر شد«در همان دیدار به آقا عرض کردم: حامل پیامی از طرف برادر بزرگوارتان هستم... ماجرا از این قرار بود که قبل از سفر عتبات، به قم و به دیدار آیت‌الله پسندیده رفتم و گفتم قصد دارم در نجف به دیدار آقا بروم. ایشان گفتند: قبل از رفتن خبر بدهید تا یک نامه برای آقا به دست شما بسپارم... اما موقع رفتن، گفتند: از ارسال نامه مکتوب صرفنظر کردم چون ممکن است برایتان دردسرساز شود... بعد، پیغامی را به صورت شفاهی گفتند تا به آقا برسانم. آن روز با رساندن پیغام آیت‌الله پسندیده به آقا، یک بار بزرگ از روی دوشم برداشته ‌شد.»چه بخواهی چه نخواهی، لحظه وداع با عزیزان از راه می‌رسد و تو می‌مانی و انتظاری تلخ برای یک دیدار دیگر. حاج آقا احمدی اما تصمیم گرفته ‌بود دوران انتظار برای دیدار مراد و رهبرش را با تلاش برای مبارزه، کوتاه‌تر کند: «قبل از ترک نجف، یک‌بار دیگر هم به خانه آقا رفتم؛ این بار با یک درخواست. از حاج آقا رضوانی خواستم رساله، عکس و اعلامیه‌های سخنرانی آقا را به من بدهد تا به ایران ببرم. در جواب گفت: مطمئنید می‌توانید ببرید؟ دست‌هایم را به نشانه دعا به آسمان گرفتم و گفتم: به یاری خدا، بله...
خلاصه با هزار دعا و نذر و نیاز، آن محموله ممنوعه را در چمدانم جاسازی کردم و سوار هواپیما شدیم. در فرودگاه ایران، وقتی چمدان را روی آن ریل مخصوص گذاشتم تا از بخش بازرسی بگذرد، نفس در سینه‌ام حبس شد. چمدان آرام‌آرام جلو می‌رفت و صدای تپش قلب من بلندتر می‌شد. اما کمی قبل از رسیدن به ماموران بازرسی، یکدفعه چمدانم بدون دلیل از روی ریل خارج و به گوشه سالن پرتاب شد! یکی از مأموران با صدای بلند گفت: این چمدان مال کیه؟ زود برش داره و بره!...آن اتفاق، کار خدا و چیزی شبیه معجزه بود. اگر آن رساله و اعلامیه‌ها کشف می‌شد، سر و کارم به بازجویان ساواک می‌افتاد و معلوم نبود چه مجازات سنگینی برایم در نظر بگیرند. وقتی به لطف خدا از آن مهلکه جان سالم به در بردم، آن اعلامیه‌ها را تکثیر کرده و در اختیار دوستان انقلابی‌ام قرار دادم تا همه‌جا پخش کنند. و از همان موقع، مبارزات ضد حکومتی‌مان شکل جدی‌تری به خود گرفت.»*(استقبال باشکوه مردم از امام خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷/ دیدارهای مردمی امام در مدرسه رفاه)
امام به خویشاوندان و همشهری‌ها گفتند: «از اسم من سوءاستفاده نکنید»«بهمن ۱۳۵۷ که بحث بازگشت امام به وطن بر سر زبان‌ها افتاد، یک گروه ۴۰۰نفری از اهالی خمین به تهران آمدند و به خیل مردم چشم‌انتظار ملحق شدند. تا از آمدن این همشهری‌ها به تهران خبردار شدم، سراغشان رفتم و آنها را به‌عنوان یکی از گروه‌های زیرمجموعه کمیته استقبال از امام، سازماندهی کردم. اینطور بود که در روز ۱۲ بهمن، تأمین امنیت محدوده خیابان کریم خان تا حدود میدان راه‌آهن، به ما سپرده شد. بالاخره انتظار به سر آمد و چشم‌ها به دیدن جمال امام خمینی(ره) روشن شد. روزهای بعد هم که مقصد مشترک عاشقان امام، مدرسه رفاه بود، هرکس از خمین برای دیدار امام می‌آمد، من تا مدرسه همراهی‌اش می‌کردم. اما این، ما را راضی نمی‌کرد...»*(تصویر منتسب به دیدار اهالی خمین با امام خمینی بعد از بازگشت از تبعید)
مگر پسردایی امام و همشهری‌هایش چه انتظاری داشتند که این فعالیت‌ها و خدمات و حضور در دیدار‌های عمومی، راضی‌شان نمی‌کرد؟ سؤال ذهنی‌ام را که بلند پرسیدم، صورت حاج آقا به خنده باز شد و کنار چشم‌هایش چروک افتاد. بعد، در همان حال گفت: «به واسطه یاران نزدیک امام، خدمتشان پیغام فرستادم که بعد از سال‌ها تبعید و دوری، این دیدارهای عمومی در میان سیل جمعیت، برای اقوام و همشهریان، راضی‌کننده نیست. به آقا بفرمایید خمینی‌ها تقاضای دیدار خصوصی دارند. پیغام منتقل و بالأخره توفیق دیدار خصوصی نصیب‌مان شد. در آن دیدار صمیمانه، امام سفارش‌های زیادی به ما کردند که از آن میان، من دو مورد را برای همیشه آویزه گوشم کردم. اول اینکه فرمودند: «از اسم من، سوءاستفاده نکنید.» و دوم، تأکید کردند: «هیچ‌کدامتان مسئولیت اجرایی نگیرید.»
من در تمام این سال‌ها سعی کردم در خطی حرکت کنم که امام برایمان مشخص کرد. بعد از آن روزها دیگر به‌ندرت و فقط گهگاه برای دیدارهای فامیلی به بیت امام می‌رفتیم. واقعأ اگر می‌خواستم، می‌توانستم خودم را به مسئولیت‌های مهم نزدیک کنم و موقعیت‌های خوب اجتماعی و اقتصادی کسب کنم. اما ترجیح دادم مطابق سفارش امام عمل کنم. بنابراین در همین جنوب شهر که بودم، ماندم و سعی کردم فقط به‌عنوان یک خادم انقلاب به مردم خدمت کنم. همتم را گذاشتم برای رفع مشکلات و نیازهای هم‌محله‌ای‌ها. به‌اتفاق امام جماعت مسجد محله، کلی برای گرفتن آب لوله‌کشی، برق و... برای محله دوندگی و تلاش کردیم همین‌جا را آباد کنیم.»
سرنوشت املاک پدری امام خمینی چه شد؟به رسم مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها که هر سال که به عمر بابرکتشان اضافه می‌شود، چینی دلشان نازک‌تر می‌شود، آسمان چشم‌های حاج آقا هم زود متلاطم می‌شد. اینطور بود که دلم نمی‌آمد با مرور مقطع ارتحال امام، دلش را آشوب و چشم‌هایش را بارانی کنم. اما دوست داشتم بدانم پسردایی رهبر محبوب مسلمانان و آزادگان جهان، راز محبوبیت تمام‌نشدنی او را در چه چیزی می‌داند. پرسیدم و حاج آقا در جواب گفت: «اگر از من بپرسی دلیل آن‌همه محبوبیت امام خمینی(ره) در ایران و جهان چه بود، می‌گویم: کار کردن فقط برای خدا...امام در راه عقیده‌اش، در راه خدا، نه از کسی می‌ترسید و نه با کسی تعارف داشت. همه کشور در خدمت امام بود اما ایشان هیچ‌وقت هیچ‌چیز برای خودشان نخواستند. ایشان حتی از دارایی‌های شخصی‌شان هم به نفع مردم گذشتند. امام درباره زمین و ملک پدری که در خمین داشتند به حاج آقا جلالی خمینی، امام جمعه خمین، وکالت دادند تا آن زمین‌ها را قطعه‌بندی کرده و به نیازمندان و افراد بی‌سرپناه خمین هدیه کند. امام خمینی وقتی از دنیا رفتند، یک وجب زمین و ملک در خمین، قم و تهران نداشتند. کسی که همه‌چیزش برای خدا باشد، خدا هم اینچنین محبوب خلایقش می‌کند.»پایان پیام/#آقا_روح‌الله#امام_خمینی#آیت‌الله_سید_مرتضی_پسندیده#مدرسه_فیضیه
20:59 - 14 خرداد 1405
جامعه
گروههای مردمی

5 بازنشر9 واکنش
94٫2k بازدید



4 پاسخ

@AaminAamin14 خرداد 1405
در پاسخ به
بسیار عالی و دلنشین بود🙏🙏🙏

@user170910163753281183614 خرداد 1405
در پاسخ به
بعد از ۴۷ سال از پیروزی انقلاب، ما چقدر از امام خمینی کم می‌دونیم...روح امام، شاد...

تصویر نمایه‌ی ‌Mahor ماهور کمالی‌
@mahoor200016 خرداد 1405
در پاسخ به
لذت بردم روح امام و آقای احمدی شاد

تصویر نمایه‌ی ‌محمد داودآبادی‌
@Miqat_mohammad19 خرداد 1405
در پاسخ به
السلام علی روح الله الموسوی الخمینی