اگر شهدا در فرودگاه اردبیل بودند، چه می‌کردند؟

افسر پدافند تا چشمش به شهید بابایی با آن لباس بی‌درجه افتاد، به تصور اینکه یک نیروی عادی است و بی‌اجازه وارد منطقه ممنوعه شده، با صدای بلند و با عصبانیت خطاب به نیرو‌هایش گفت: «این کیه؟ نمی‌دونید خطرناکه؟ چرا اجازه می‌دید هر غریبه‌ای وارد سایت بشه؟» فکر می‌کردیم توبیخ دردناکی در انتظار آن افسر است اما واکنش شهید بابایی، همه را غافلگیر کرد...
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ «بند ششم از اصل سوم قانون اساسی، یکی از وظایف دولت را محو هرگونه استبداد، خودکامگی و انحصارطلبی تعیین کرده. بر این اساس، ملت ایران با هم برابر و یکسان بوده و هیچ‌کس را بر دیگری امتیازی نیست و تمامی مردم ایران در برابر قانون، مساوی و برابرند...»اتفاقات فرودگاه اردبیل و انتساب آن به یکی از وزرای دولت که در چند روز گذشته در صدر اخبار قرار گرفت و واکنش‌های گسترده افکار عمومی را به دنبال داشت، یک بار دیگر توجهات را به این بند قانون اساسی جلب و این سؤالات را برجسته کرد که آیا واقعاً همه در جامعه در مقابل قانون، برابرند؟ یا مقام و مسئولیت و جایگاه برخی افراد، می‌تواند به آن‌ها مصونیت قانونی بدهد؟
در همین روز‌ها بود که یاد و خاطره انسان‌های برجسته‌ای در تاریخ شفاهی و حافظه جمعی مردم ایران زنده شد که با وجود برخورداری از جایگاه رفیع سیاسی، نظامی و اجتماعی، هیچ‌وقت خود را برتر از مردم و فراتر از قانون ندانستند. ما هم به همین بهانه، دو خاطره از دو نفر از این بزرگان بی‌ادعا را مرور کرده‌ایم.

روایت اول

وقتی افسر پدافند می‌خواست شهید «بابایی» را از سایت موشکی بیرون کند!«شهید «عباس بابایی»، معاون عملیات فرماندهی نیروی هوایی بود و روی هواپیما‌ها، سایت‌های موشکی پدافند و توپ‌های ضدهوایی ارتش، فرماندهی و نظارت داشت اما با اینهمه، ظاهرش مثل یک سرباز عادی بود. با اینکه آن موقع سرهنگ تمام و معاون فرمانده نیرو بود، یک لباس بدون درجه می‌پوشید و بدون تشریفات در منطقه تردد می‌کرد. به همین دلیل هم، خیلی اوقات رزمندگان او را نمی‌شناختند. در یک مقطع، خودم شاهد ماجرایی بودم که به خاطر همین تواضع شهید بابایی در منطقه اتفاق افتاد...»
دفتر خاطرات سرهنگ دکتر «خسرو جهانی»، افسر بازنشسته پدافند هوایی، که در سال‌های دفاع مقدس به‌عنوان فرمانده سایت موشکی در عملیات‌های متعددی شرکت داشت، پر است از خاطرات قهرمانانی که بی‌ادعا و بی‌سر و صدا، در میدان جنگ و بیرون از آن، حماسه می‌آفریدند. اما در این میان، خاطره بزرگ‌منشی‌های فرماندهان شهیدی مثل سرلشکر عباس بابایی، حکایت دیگری است. اگر با ادامه خاطره سرهنگ جهانی همراه شوید، راز محبوبیت و ماندگاری این شهید بزرگوار بیشتر برایتان آشکار می‌شود:
«یک بار که سایت موشکی‌مان مشکل پیدا کرده بود و تیم تعمیر و نگهداری مشغول عیب‌یابی بود، شهید بابایی هم برای سرکشی به آنجا آمد. از‌آنجا‌که سایت‌ها، مناطق محرمانه محسوب می‌شود و فقط افراد دارای مجوز امکان حضور در آن را دارند، وقتی افسر عملیات چشمش به شهید بابایی با آن لباس بی‌درجه و ظاهر ساده افتاد، به تصور اینکه یک نیروی عادی است و بی‌اجازه وارد منطقه ممنوعه شده، با صدای بلند و با عصبانیت خطاب به نیرو‌هایش گفت: «این کیه؟ نمی‌دونید خطرناکه؟ چرا اجازه می‌دید هر غریبه‌ای وارد سایت بشه؟»...
من که کمی دورتر‌ ایستاده بودم، تا اوضاع را اینطور دیدم، قبل از اینکه بخواهم آن افسر را توجیه کنم، با دستپاچگی به طرف شهید بابایی دویدم و گفتم: ببخشید. شما رو نشناخت... جواب شهید بابایی اما، برایم غافلگیرکننده بود. بدون اینکه ذره‌ای ناراحتی در چهره و کلامش باشد، درحالیکه به آن افسر خیره شده بود، سری به تحسین تکان داد و گفت: «بارک‌الله به این افسر دلسوز. نگران امنیت سایته دیگه. نگرانه که مبادا نامحرم وارد سایت بشه.» بعد هم مکثی کرد و با تأکید گفت: «کاری با او نداشته باشید‌ها...»*(عکس، تزیینی است)
وقت ناهار که همه دست از کار کشیدند، آن افسر آمد کنارم نشست. تا خواست دوباره اتفاق صبح را یادآوری کند و درباره امنیت سایت تذکر بدهد، حرفش را قطع کردم و با اشاره به شهید بابایی که گوشه‌ای نشسته بود، گفتم: جناب سرهنگ بابایی... رنگ از رخ افسر بیچاره پرید اما قبل از اینکه او چیزی بگوید، شهید بابایی سرش را بالا آورد و با لبخند گفت: «خسته نباشید. بفرمایید ناهار.» آن افسر که تازه متوجه شد صبح ناخواسته چه اشتباهی مرتکب شده، خجالت‌زده و مِن‌مِن‌کنان گفت: «ببخشید جناب سرهنگ، من...» شهید بابایی نگذاشت حال بد او ادامه پیدا کند و با مهربانی گفت: «غذایتان سرد نشود... بارک‌الله...»

روایت دوم

چه کسی گفته دادستان کل نباید کارت شناسایی نشان بدهد؟«امام خمینی که حکم دادستانی کل انقلاب را به نام آقای قدوسی صادر کردند، خانه و زندگی‌مان در قم را گذاشتیم و به تهران کوچ کردیم. اما با ۶بچه قد و نیم‌قد، اسباب زندگی‌مان را کجا باید می‌بردیم؟ بعضی اطرافیان که می‌دیدند در تهران جا و مکانی نداریم، به آقای قدوسی پیشنهاد می‌کردند که برویم در یکی از خانه‌های مصادره‌شده مستقر شویم. اما جواب آقای قدوسی به همه آن‌ها، نه بود. با قاطعیت می‌گفت: حتی اگر در کوچه بمانم هم، به خانه مصادره‌ای نمی‌روم. اصرار‌هایشان که ادامه پیدا کرد، گفت: بگذارید جنازه‌ام را از منزل مصادره‌ای بیرون نیاورند...خلاصه آن‌قدر گشت تا یک خانه برای اجاره پیدا کرد. اما فقط این نبود. آقای قدوسی، در دوران خدمتش در دادستانی انقلاب، هیچ حقوقی دریافت نکرد. بالاتر از این، آن‌قدر نسبت به بیت‌المال حساس بود که از چای و غذای محل کارش هم استفاده نمی‌کرد!...»
کم نیستند بزرگانی که با وجود خدمات مهمی که در سال‌های مسئولیت‌شان انجام دادند، در گمنامی زندگی کردند و سال‌ها بعد از رفتن‌شان، با روایت‌های اطرافیان‌شان، به جامعه معرفی شدند. شهید آیت‌الله «علی قدوسی»، دادستان کل انقلاب اسلامی، یکی از همین گمنامان پرآوازه است که خاطرات همسرش، حاجیه خانم «نجم السادات طباطبایی» از تواضع، ساده‌زیستی و قانون‌مداری او، خواندنی است. مرور یکی دیگر از این خاطرات، خالی از لطف نیست:«اسمش این بود که آقای قدوسی، منصوب امام است و دادستان کل انقلاب اسلامی شده و جزء مسئولان رده‌بالای نظام است اما در عمل، هیچ شأنی جز خدمتگزاری برای خودش قائل نبود. همکاران و زیردستانش که جای خود دارد، حتی به زندانی‌ها هم، نگاه از بالا به پایین نداشت. جوری متواضع و افتاده بود و خودش را در مقابل قوانین کشور با مردم عادی یکسان می‌دانست که برای بعضی‌ها باورش سخت بود.
یکی از این اتفاقاتی که نشان‌دهنده تواضع و قانون‌مداری آقای قدوسی بود را بعد از شهادتش، راننده‌اش اینطور برایمان تعریف کرد: «سرکشی از زندان‌ها، جزء برنامه‌های دائمی حاج آقا بود. یک بار که طبق برنامه‌ ایشان را به زندان بردم، دم در ورودی، مامور نگهبانی ایست داد و کارت شناسایی خواست. انتظار چنین رفتاری را نداشتم. با لحن تندی به آن سرباز گفتم: کارت شناسایی؟! می‌دونی چه کسی داخل ماشینه؟... اما مامور که آقای قدوسی رو نشناخته بود، روی ارائه کارت، اصرار کرد.
حاج آقا که شاهد مکالمه و مشاجره من و آن سرباز بودند، خیلی از دست من عصبانی شدند و با عتاب گفتند: چه خبره؟ حق با‌ ایشونه. داره وظیفه‌ش رو انجام می‌ده. گفتم: حاج آقا! آخه دیگه شما با این مقام و مسئولیت که لازم نیست کارت نشون بدید. در جوابم گفتند: من و غیر من نداره. قانون می‌گه شرط ورود، ارائه کارت شناساییه. خیلی هم خوبه که قانون درباره همه اجرا بشه. بعد خطاب به آن مامور نگهبانی گفتند: آفرین...آن روز آقای قدوسی نه‌تنها از من که مثلاً می‌خواستم احترام جایگاه ‌ایشون حفظ بشه، حمایت نکردن بلکه اون سرباز رو تشویق هم کردن که به قانون، متعهده و میان مسئول و غیرمسئول، تفاوت قائل نمی‌شه.»پایان پیام/#فرودگاه_اردبیل #بازرسی_کیف_خانم_وزیر #همه_در_مقابل_قانون_برابرند #شهید_عباس_بابایی #سایت_موشکی #شهید_آیت‌الله_علی_قدوسی #قانون‌مداری
17:37 - 27 مهر 1404

0 بازدید