قصهی زهرا در این شبها
به روایت خانم زهرا محمدی؛ سبزوار: فردای شهادت رهبر، بچههای مجموعهی«مَهوا»پیام دادند:«از امشب چهارراه دادگستری تجمع داریم.»ساعت 9 شب رسیدم. بهمان سربند دادند. رفتم پرچم بردارم. مسئولمان گفت تابلو هم هست.چشمم افتاد به تابلوی پرچم ایران که رویش نوشته بود«اِی رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.» ادامه...
طرحش دُخترانه بود. حس خوبی بهش داشتم. دستم را دراز کردم. جا خوردم. خیلی عریض بود و سنگین. با خودم گفتم عیبی ندارد. بگذار به خاطر آقا دستهایم درد بگیرد. آقا خودش حواسش بهم هست. ابنطوری بیشتر ارادتم را به آقا نشان میدهم. فتیم وسط خیابان و به خط ایستادیم؛ طوری که مزاحم ماشینها نشویم.
بچهها پرچم داشتند. من تابلو را گرفتم بالا. نیم ساعت که رد شد، شانههایم درد گرفت. ده دقیقه تابلو را آوردم پایین. دوباره نیم ساعتی بالا میگرفتم. شبهای بعد، تا میرسیدم سراغ تابلو را میگرفتم. هوا سرد بود. سر انگشتهایم روی تابلو یخ میکرد.
سه چهار شبی که گذشت، چندتا از همکلاسیهایم تیکه انداختند و مسخرهام کردند. حتی چندنفرشان باهام قطع رابطه کردند. میگفتند: «برای چی میری بیرون؟ چقدر پول گرفتی که تابلو رو بالا نگه داری؟» ادامه در کامنتها...
10:15 - 7 شهریور 1405