تگزاس کجا و میناب کجا؟

نزار قبانی اگر امروز بود، شاید باز هم جنگ را از پنجره عشق نگاه می‌کرد؛ از همان جایی که گلوله، پیش از آنکه به دیوار برسد، به عکس خانوادگی می‌خورد، به تخت کودک، به دست‌های پدر.قبانی جنگ را از روی نقشه نمی‌شناخت.از روی آدم‌ها می‌شناخت.از روی خانه‌ای که بعد از رفتن صاحبش هنوز بوی زندگی می‌دهد؛ از روی زنی که دیگر کسی را ندارد تا برایش شعر بخواند؛ از روی کودکی که قرار بود بزرگ شود و نشد.شاید برای همین است که بعضی شعرها، پیش از آنکه به زبان تعلق داشته باشند، به انسان تعلق دارند.این بار شعر از تگزاس آمده است.اَبی اوروپزا، شاعر اهل تگزاس، برای دخترانی نوشته است که کیلومترها دورتر، در میناب، دیگر نیستند.فاصله کم نیست.تگزاس کجا و میناب کجا.میانشان اقیانوس‌ها و مرزها و زبان‌های متفاوت است. اما شعر، ظاهراً فاصله‌ها را جدی نمی‌گیرد.یک دختر در میناب، صبح از خانه بیرون می‌رود تا به مدرسه برسد.و شاعری در تگزاس، روزی می‌نشیند و برای همان دختر می‌نویسد.میان این دو، جهان بزرگی فاصله دارد؛ اما یک چیز مشترک است: هر دو می‌دانند «کودک» یعنی چه.یعنی کسی که باید فردا داشته باشد.و حالا در شعر اوروپزا، آن فردا دیگر وجود ندارد.دختر از مدرسه می‌گوید. از موشکی که رسید. از آرزوهایی که هنوز فرصت نکرده بودند بزرگ شوند و زیر آوار ماندند.اما بعد، شعر از جنگ فاصله می‌گیرد و به پدر می‌رسد.به آغوش.به دستی که صبح، دست کوچک دختر را گرفته بود.و اینجاست که شعر، بی‌آنکه بخواهد، به جهان نزار قبانی نزدیک می‌شود.
قبانی می‌دانست برای روایت یک فاجعه، همیشه لازم نیست از خود فاجعه حرف بزنی.گاهی کافی است بگویی چه کسی دیگر دست مرا نمی‌گیرد.چه کسی دیگر پشت در منتظرم نمی‌ماند.چه کسی قرار بود بزرگ شدن مرا ببیند؟جنگ از جایی ترسناک می‌شود که از صفحه خبر بیرون می‌آید و وارد خانه می‌شود.تا وقتی می‌گویی «کشته شدند»، هنوز با یک خبر طرفی.اما وقتی می‌گویی:پدر، امسال دخترت به مدرسه نمی‌رود؛دیگر با خبر طرف نیستی.با یک زندگی طرفی که ناتمام مانده است.در میناب، سال تحصیلی دوباره آغاز شده است.مدرسه‌ها دوباره پر از صدا شده‌اند. بچه‌ها دوباره کیف‌هایشان را روی دوش انداخته‌اند، دفترهایشان را ورق زده‌اند و با عجله از خانه بیرون زده‌اند.اما برای خانواده‌هایی که دخترانشان را از دست داده‌اند، بازگشایی مدرسه معنای دیگری دارد.قرار بود آنها هم باشند.قرار بود صبح، مادر صدایشان کند.قرار بود پدر بگوید: «زود باش، مدرسه دیرت می‌شود.»قرار بود کیفشان را بردارند.قرار بود از خانه بیرون بروند.قرار بود دیرشان شود.قرار بود مادرهایشان غر بزنند.قرار بود پدرها، عصر، منتظر برگشتنشان باشند.قرار بود زندگی با همان اتفاق‌های کوچک و معمولی ادامه پیدا کند.اما جنگ، گاهی حتی همین معمولی‌ترین چیزهای زندگی را هم از انسان می‌گیرد.و شاید این همان چیزی است که شاعر تگزاسی فهمیده است.برای نوشتن درباره دختران میناب، لازم نیست میناب را دیده باشی.کافی است بدانی پدر یعنی چه.کافی است بدانی یک کودک چگونه دست پدرش را می‌گیرد.کافی است بدانی آدم‌ها چگونه به آینده‌ای دل می‌بندند که هنوز نیامده است.شعر، شاید از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از جایی که سیاست تمام می‌شود و انسان باقی می‌ماند.
نزار قبانی اگر جنگ را به زبان عشق ترجمه می‌کرد، شاید به این دلیل بود که می‌دانست عشق، آخرین سنگر انسان است.جنگ می‌تواند خانه را خراب کند، مدرسه را ویران کند، عکس‌ها را زیر آوار ببرد؛ اما نمی‌تواند به آسانی نام کسی را که دوستش داشته‌ای از حافظه پاک کند. حالا شاعری از تگزاس، برای دخترانی از میناب نوشته است. شاید نه برای اینکه جهان را قانع کند؛ برای اینکه نگذارد آنها فقط یک خبر باشند.فقط یک عدد.فقط نامی در میان نام‌های بسیار.او آنها را به همان جایی برمی‌گرداند که پیش از مرگ در آن زندگی می‌کردند:به کودکی.به مدرسه.به خنده.به خانه.به پدر.شاید دورترین فاصله میان دو نقطه روی نقشه، گاهی با یک شعر از میان برود.تگزاس و میناب.یک شاعر و چند کودک.دو زبان.دو جهان.و میان همه این فاصله‌ها، یک جمله ایستاده است:مرا در آغوش پدرم به یاد آورید.این جمله، بیشتر از آنکه درباره مرگ باشد، درباره زندگی است.دختری نمی‌خواهد با لحظه مرگش به یاد آورده شود.می‌خواهد همان‌طور که بود، به یاد آورده شود؛ با کیف مدرسه، با خنده، با دست کوچکی که صبح در دست پدرش جا می‌گرفت.شاید اگر نزار قبانی امروز این شعر را می‌خواند، از کنار آن به‌سادگی نمی‌گذشت.شاید چند لحظه مکث می‌کرد.چون بعضی جنگ‌ها را فقط وقتی می‌فهمیم که بفهمیم چه کسی دیگر به خانه برنمی‌گردد.و بعضی کودکان را باید نه در میان آوار، که در آغوش پدرشان به یاد آورد.
بخشی از شعر اوروپزا؛آرزوهایم هنگام اصابت موشک از هم پاشیداگر می‌توانستم به‌سوی مادرم می‌دویدم اما ...من فقط یک کودک بودماما پیکرم در میان آوار ساختمان ماند،و جنگی را پشت سر جا گذاشتمآنجا که روزگاری قلب تپنده‌ام در آن می‌زیستمرا با بازیگوشی و شادی به یاد آورید،مرا در آغوش پدرم به یاد آورید، در آن حالتی که صبح‌ها در راه مدرسه دستم را می‌گرفتمن تا ابد، دختر پدر و مادرم هستم
21:54 - 30 شهریور 1405

1 بازنشر1 واکنش
25٫3k بازدید