جشنواره آقا رضای معصومه
نویسنده زهرا قادری
((دفترخاک خورده))
اولین بار که دفتر حمید رو باز کردم، صداش از توی صفحه‌ها بیرون پرید.آن موقع ها نه از گلوله ترسیده بودم، نه از تاریکی، ولی از صدای خودکارم که روی کاغذ کهنه می‌لغزید، دلم می‌لرزید.دفتر را از کشوی میز بیرون کشیدم. جلد چرمی‌اش ترک خورده بود، گوشه‌اش لکه‌ی چای داشت. بوی خاک، بوی صندل، بوی روزهایی که برگشتنی نبودند، بلند شد. بخاری مثل پیرمردی خسته، وزوز می‌کرد. چای در لیوان دسته‌طلایی بخار می‌داد. دو تا لیوان. مثل همیشه. یکی برای من، یکی برای او.روی اولین صفحه، با جوهر آبی نوشته بود:«برای خواهرم زهرا. اگه یه روزی نبودم، این دفتر صدای من باشه برات.»نفس کشیدن سخت بود. نوشتم:«سلام داداش... امروز مامان کمتر گریه کرد. ولی نگاهش؟ انگار هزار تا حرف نگفته توی مردمکش جمع شده. امروز، باز هم صدای موتور اومد. دلم لرزید. هنوزم فکر می‌کنم خودتی که می‌خوای درو باز کنی و بگی: زهرا! یه چای دم کردی؟»بعد، انگار در اتاق باز شد و آن روز آمد تو. روزی که حمید رفت.حیاط ساکت بود. آسمون بی‌ابر، ولی دل ما گرفته‌تر از شبای بی‌ماه.حمید داشت می‌گفت:«اونا که از من کوچیک‌ترن رفتن جبهه من بمونم اینجا چی‌کار کنم؟»وقتی اومد خداحافظی، لبخند زد. اون لبخند بی‌نظم همیشگی.خم شد و گفت:«تو خواهر کوچولوی منی، زهرا. قول بده قوی باشی.»من فقط نگاهش کردم.گفتم: «قول...»ولی هنوز نمی‌دونم قوی بودن یعنی چی.یعنی ننویسم؟یعنی نخندم؟یعنی عادت کنم به نبودنت؟الان همون‌جایی نشستم که همیشه می‌نشست ، پشت به پنجره، روبه‌روی بخاری...دفتر رو بستم. صدای بخاری توی سکوت پیچید. چای هنوز گرم بود.اما من...من هنوز منتظرم یکی در رو باز کنه، با صدای آشنا بپرسه:«زهرا! یه چای دم کردی؟»
11:58 - 20 اردیبهشت 1404

373 بازدید