روایت جشنواره آقارضای معصومه
روایتت را در تاریخ ثبت کن
سایهای که جا نمیماندنویسنده: زهرا قادریمیگفتند درد، تنهایی دارد.اما من همیشه صدای قدمهایی را میشنیدم که خلاف جهت همه میآمد؛ محکم، آرام، ماندنی.سالن بیمارستان بوی الکل میداد و اضطراب.بوق ممتد دستگاهها، صدای قدمهای شتابزده، و نگاههایی که نمیدانستی دلسوزند یا دلزده.در میان آنهمه آشوب، فقط یک چیز تغییر نمیکرد: حضورش.هر بار که چشم باز میکردم، اول سقف سرد و سفید را میدیدم، بعد صندلی خالیِ گوشه اتاق... و بعد، او.سایهای که جا نمیماند؛برادرم، اسماعیل.بیکلام بود، اما نگاهش فریاد میکشید:«من اینجام... تا تهش.»نه قهرمان بود، نه شاعر.فقط گاهی کتابی در دست داشت، گاهی دستانم را میان انگشتهایش میگرفت، آنقدر آرام که انگار میخواست به درد هم فرصت رفتن بدهد.وقتی از درد خم میشدم، صافتر از همیشه میایستاد.وقتی بغض میکردم، با لبخندی کوچک، اضطراب را خط میزد.محکم، بیادعا، بیصدا.هیچوقت نگفت خستهام.هیچوقت نپرسید کی تمام میشود.فقط ماند.برادرم فقط کنارم نایستاد، قصه ساخت؛قصهای که هنوز در تاریکی ذهنم، در ترسها و تردیدها، خودش را تکرار میکند:«تو تنها نیستی.»
14:17 - 18 اردیبهشت 1404