تو فقط 9 سالته!
زینب فقط ۹ سالش بود؛ نه النگویی برای بخشیدن داشت، نه ثروتی؛ یک کاپشن داشت و دستانی توانمند. با همان دستان کوچکش، نوری در خانهی کودکان مقاومت روشن کرد.
ظهر که از مدرسه آمد، اخمهایش توی هم بود. رفتم سراغش: «زینب، چی شده؟ از ظهر که اومدی کوک نیستی.» دستش را آورد جلو: «مامان، کاش منم النگو داشتم...» چند ماهی بود طلاها را برای مشکل مالی فروخته بودیم. دلم برای بچه سوخت. گفتم: «غصه نخور مادر، بهترش رو برات میخریم.»خودش را عقب کشید: «خیال کردی برای خودم ناراحتم؟ اگه الان النگو داشتم، در میآوردم برای بچههای غزه. امروز توی مدرسه میز گذاشتن، گفتن هرکس هر چی میتونه کمک کنه بیاره.» قند توی دلم آب شد. هنوز زبانم توی دهان نچرخیده بود که از جا بلند شد: «فهمیدم مامان... کاپشنم رو بدیم.» گفتم: «آخه خودت نداری دخترم...»تندی گفت: «هوای سبزوار که سرد نیست. نه برف میاد و نه بارون. تازه ما بخاری داریم. بچههای غزه چی؟» کاپشن را شستم و گذاشتم توی پلاستیک تا ببرد مدرسه. فردا دیدم دوباره رفته توی فکر. نشستم کنارش: «زینب، کاپشن رو دادی؟ دلت آروم گرفت؟» دستش را ستون کرد زیر چانه: «نه راستش... توی اخبار دیدم چند هزار تا بچه بیآب و غذا موندن. به کاپشن کمه... باید یه کار دیگه بکنم.»دستهایش را گرفتم توی دستم: «تو فقط نه سالته... چه کاری ازت بر میاد؟» گفت: «نه ساله باشم، شمع درست کردن که یادم هست. سفارش میگیرم...» چند هفتهای بود کلاس شمعسازی رفته بود و تازه دستش گرم شده بود. روز اول ۲۵ تا سفارش گرفت. کمکم وصف کارش دهان به دهان چرخید. در عرض یک هفته، سفارش شمعها رسید به هشتاد تا.
بالاخره شمعها را برای فروش برد مدرسه. ظهر وقتی آمد خانه، دیدم دمغ است. گفت: «بچهها وقتی فهمیدن پول فروش شمعها برای کمک به غزهست، ازم نخریدن...» موهایش را از جلوی صورتش کنار زدم: «غصه نخور مادر، فدای سرت.» سرش را آورد بالا: «غصهام اینه بچهها نمیدونن چرا باید به جبهه مقاومت کمک کنیم...»گذشت. صبح با هم رفتیم دعای ندبه. بعد از دعا، یکی از خانمها نقشه منطقه را از کیفش درآورد و دربارهاش حرف زد. زینب با کنجکاوی تماشا میکرد و میپرسید. بعد از توضیحات آن خانم، دوباره رفت پیشش نشست و بقیه پرسشهایش را پرسید.وقتی برگشتیم خانه گفت: «میخوام از مدیر اجازه بگیرم تا سر صف برای همه تعریف کنم.» چفیه فلسطینیاش را با دو تا نقاشی و نقشه منطقه برداشت و رفت مدرسه. ظهر که آمد، برایم تعریف کرد: «به بچهها گفتم اسرائیل میخواد از نیل تا فرات رو بگیره... گفتم خطهای آبی بالا و پایین پرچم اسرائیل معنیاش همین دو رودخانهست. بعد پرچم فلسطین رو گرفتم بالا. بچهها شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل دادن و من با کمک دوستم پرچم اسرائیل رو آتیش زدیم...»بعد از آن، هر روز تعداد سفارشهایش بیشتر میشد. چند تکه کاغذ باطله آورد و برای شمعها جعبه درست کرد. داخل هر کدام یک نوشته گذاشت. گفتم: «همینجور خشک و خالی که نباید بدیم دست مردم...» کاغذش را نگاه کردم. نوشته بود: «امیدوارم این شمعها نوری در زندگانی شما شود و خانههای کودکان غزه و لبنان را گرم و نورانی کند.»
یک روز نشست و یک نامه نوشت برای آقا. توی نامه، همه کارهایی را که برای غزه و لبنان کرده بود نوشت. نامه را با هم بردیم اداره پست. هر روز منتظر بود کی جواب نامه میآید. میگفتم: «دخترم، آقا سرش شلوغه، ممکنه چند ماه طول بکشه.»یک روز که از روستا تازه رسیده بودیم خانه، زنگ در را زدند. پستچی بود. زینب وقتی فهمید از دفتر آقاست، روی پا بند نبود. دفتر جواب نامه را همراه کتاب «قصههای خوب برای بچههای خوب» فرستاده بود. راوی: اعظم دارینی#مقاومت #جهاد_تبیین #لبیک_یا_خامنه_ای #رهبر_شهید #باید_برخاست 10:51 - 19 شهریور 1405