امضای حاج قاسم

قطار تازه رفته بود که به ایستگاه سهروردی رسیدم. سالن خلوت شده بود و دختری بیست‌وچند ساله آهسته روی خط زرد لبهٔ سکو قدم می‌زد. صورتش از گرما گل انداخته بود.
نفس‌نفس‌زنان از کنارش گذشتم و زیر لب گفتم: «شما هم دیر رسیدید؟»دختر با جدیتی که انگار جزئی از چهره‌اش بود، مکثی کرد و گفت: «دیر رسیدم اما راضی‌ام.»سرجایم میخکوب شدم و پرسیدم: «چطور؟»گفت: «چون امروز به خودم و بقیه نشان دادم که کدام سمت ایستاده‌ام.»لحظه‌ای فکر کردم شاید دارد به منی که تازه از مراسم بدرقه برگشته‌ام کنایه می‌زند، اما روبان سه‌رنگ دور یقه‌اش صدای ذهنم را خاموش کرد. توی دلم گفتم این سوژه جان می‌دهد برای مصاحبه. سر حرف که باز شد، از همه‌چیز گفتیم. دست آخر گفتم: «چقدر چفیه‌تان را قشنگ بسته‌اید. دوست داشتید چه کسی امروز اینجا بود و پای انتخاب درستتان امضا می‌زد؟»این را که گفتم، نگاه جدی‌اش روی صورتم قفل شد. دو حلقهٔ شفاف پایین پلک‌هایش رد انداخت. بریده‌بریده گفت: «حاج‌قاسم...جای او اینجا خیلی خالی بود. همه‌چیز از وقتی شروع شد که ما انتقام خون او را به درستی نگرفتیم. اما حالا قطعاً انتقام رهبرمان را می‌گیریم...»بعد گفت که اصلاً امروز آمده تا از ته دل، از آقا بخواهد که الکی نمیرد. آمده تا آقا کمکش کند بعد از یک عمر تلاش برای آب‌وخاکش، شهادت نصیبش شود. وقتی گفتم که دوست دارم عکسش را داشته باشم، چشم چرخاند سمت پرچم سرخ «یالثارات» که کنار دیوار ایستانده بود. پرچم را توی دست فشرد. بعد با نگاه پرابهتش از پشت عینکی که تازه به چشم زده بود، به لنز دوربین خیره شد. راوی: فاطمه‌سادات حاجی باباییان#انتقام #رهبر_شهید #ایران_قوی
09:51 - 14 شهریور 1405
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی
تهران

15٫4k بازدید