پرچم، بالا
هر شب میآمد آن سمت خیابان و میلههای پرچمش را سر هم میکرد. ایدهی پرچم بزرگی که همیشه محکم و استوار بایستد، از خودش بود.
جلو رفتم و خدا قوت گفتم. از مرد پرسیدم: «سنگین نیست؟!» با لبخند روی چهرهاش، جواب داد: «وقتی پای وطن به میان بیاید، اینها اصلاً چیزی نیست.» سالهای زیادی بود که در صنف طراحی صنعتی مشغول به کار بود و حالا ابتکاری که برای پرچم سهرنگ ایران به خرج داده بود، به میدان جان تازهای بخشیده بود.
چند میلهای را که خودش طراحی کرده بود را داخل هم چفت کرد و پارچهی پرچم را داخلش داد. پرچم که صاف و استوار ایستاد، انگار خستگی طول روز، از تنش بیرون رفت. بعد هم با آن پرچم بزرگش، به آن سمت خیابان رفت و خودش را به جمعیت کف میدان رساند. مردم شور بیشتری به چهرهشان آمده بود.
پرچمها در میدان، روی دست مردم تکان میخورد. پرچم بزرگ با آن هیبت و عظمتش، رو به سمت ماشینهای عبوری خودنمایی میکرد. میدان، یک پارچه پرچم ایران شده بود. راوی: راضیه حاتمی#ایران #رهبر_شهید #باید_برخاست 13:46 - 24 مرداد 1405