نتانی آهو!
روزهای اول جنگ بود. چند روزی بود که از بوشهر رفته بودیم. خانهی خالهام بودیم. هوا خیلی سرد بود. توی هال نشسته بودیم. دور و برمان پر از کتاب و دفتر بود.به دفتر دختر خالهام که کلاس اول است نگاه میکردم. متوجه نمیشدم که چی کشیده. فهمید که متوجه نشدم؛ برایم توضیح داد.
ورق زد تا رسید به نقاشی بعدی گفت: «این هم قبر آقاست. اینم منم. اینم تویی. اینا مردم هستن، همه دارن گریه میکنن. حتی من و تو.» توی دلم گفتم: «آقا دورت بگردم». زد چند تا صفحه بعد، گفت: «اینو خیلی دوست دارم، ببین اینجا میدونه.» گفتم: «تو که تا حالا میدون نیومدی از اول جنگ...»
بعد تو دلم گفتم: «وای نباید میگفتم، خالهم گفته بود نگید جنگ. هنوز بهش نگفتم.»بلند صدام زد. یهو از رویا در اومدم، گفت: «این جا رو ببین. اینا مردم هستن دارن میگن مرگ بر نتانیاهو.»یه کم دقت کردم. دیدم تو دفترش نوشته: «مرگ برگ نتانی آهو!»
یاد شعار داداشم میافتم: «مرگ برگ ضد ولادت فقیر» یا شعار پسر خالهام که یک سالشه: «مگ مگ ایسالیل». میخندم و میگم: «آخر همین ما بچهها آیندهساز میشیم...» راوی: فاطمهمحیا یحیایی، ۹ ساله#ایران #باید_برخاست #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل 17:58 - 19 مرداد 1405