حمل کولهپشتی صلواتی
تو مسیر پیادهروی نجف تا کربلا دیدمش. رفتم سمتش و صداش زدم: «آقا ببخشید...» دستش رو دراز کرد که کولهام رو بگیره. گفتم: «نه، کولهام سنگین نیست. میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ میخواستم در مورد نوشتهی پشت لباستون با هم صحبت کنیم.»
گفت: «۳-۴ سال پیش در همین مسیر یه پیرزنی رو دیدم که به سختی کولهاش رو حمل میکرد. وقتی رفتم کمکش، با خوشحالی بهم گفت: خدا خیرت بده جوون، من همین الان از امام حسین(ع) خواستم برام یه کمک بفرسته. از همون لحظه تصمیم گرفتم که این کار رو ادامه بدم.
تو تجربیات اولم احساس کردم وقتی به بعضی از آدمها میگم اجازه بدید من کمکتون کنم، یکم ناراحت میشن یا خجالت میکشن. واسه همین روی لباسم این جملات رو نوشتم که هر کسی تمایل داشت خودش صدام بزنه.امسال جملهی روی لباسم رو تغییر دادم. حالا این کار رو به نیابت از امام شهید انجام میدم.»
پرسیدم: «بعضی از کولهها ممکنه خیلی سنگین باشه، خسته نمیشی؟»گفت: «من وقتی کوله ندارم خسته میشم، چون احساس میکنم مفید نیستم. وقتایی که کوله حمل میکنم، خیلی ذوق و شوق عجیبی دارم چون به زوار آقا اباعبدالله(ع) خدمت میکنم.»راوی: پریسا وزیرلو#رهبر_شهید #اربعین 11:55 - 19 مرداد 1405