مامانِ محمدطاها
ساعت بین ۹ تا ۱۰ صبح بود که به مرز مهران رسیدیم. خستگی راهی که اومده بودیم از یه طرف و آفتاب داغ از طرف دیگه واقعاً آزاردهنده بود. تازه این در شرایطی بود که فکر کردن به مسیر مهران تا نجف رو فاکتور میگرفتم و ازش فرار میکردم. ولی این حال با یک صدا دگرگون شد...
تنها چیزی که پیادهروی اربعین رو با همه سختیهاش شیرین میکنه، فقط شوق وصاله که در ادامه و سر فرصت از اون لحظهی شگفتانگیز هم خواهم گفت. پس فعلاً بگذریم و به همون حال و هوای خستگی در مرز مهران برگردیم که با یه صدای آشنا ۳۶۰ درجه زیر و رو شد.
یه خانمی بدون اینکه صدام بزنه، یهو سلام داد. سرم رو که به سمتش برگردوندم، شوکه شدم. مامانِ محمدطاها بود؛ شهید محمدطاها فتحی از شهدای جنگ رمضان. جوابش رو که دادم، احساس کردم رو ابرها راه میرم. همین که از لب مرز، شهید اینقدر حواسش بهم بود، سفرم رو ساخت...
من معمولاً مادر شهدا رو «حاجخانوم» صدا میزنم، اما هیچوقت نتونستم او را حاجخانوم صدا بزنم. از همون اولین بار که دیدمش، «مامانِ محمدطاها» صداش میزنم چون خیلی جوونه. من با اینجوری صدا زدن عشق میکردم تا اینکه یه روز خودش بهم گفت:«لذت میبرم وقتی اینجوری صدام میزنی.» راوی: پریسا وزیرلو#اربعین 15:34 - 18 مرداد 1405