مسابقه داستان آیه‌ها - روز سوم

۱.🏆 مسابقه #داستان_آیه_ها🔹 روز 3 | داستان 3 | مسابقه‌ی 3🔸 عنوان: #از_دست_دادن_یا_به_دست_آوردن؟** #بخشش همیشه آسان نیست،مخصوصاً وقتی چیزی را که به آن #دل‌بسته‌ای باید ببخشی. **داستان از اینجا شروع میشه. کلیک کن°°°#داستان_آیه_ها#قرآن_و_فعالیت_های_دینی #قرآن #ماه_رمضان #استانها #رمضان.
🔹 #از_دست_دادن_یا_به_دست_آوردن؟🖋 نویسنده: کانون #نسیم_غدیر°°°ارزش یک هدیهشهاب در اتاقش نشسته بود و جعبه‌ی کوچکی را در دست داشت.این جعبه برای او ارزش خاصی داشت.داخلش ساعتی بود که پدربزرگش سال‌ها پیش به او داده بود.ساعتی قدیمی اما زیبا، با شیشه‌ای که نور را در خودش منعکس می‌کرد.او نگاهش را از ساعت گرفت و از پنجره به بیرون خیره شد.هوای شهر نیمروز سنگین بود.اتفاقات این چند روز ذهنش را آشفته کرده بود.سایه‌سالاران، پیشنهادهای وسوسه‌انگیز، هشدارهای نامحسوس...°°°درخواست غیرمنتظرهدرِ خانه را زدند. مادرِ شهاب در را باز کرد.پسری با لباس‌هایی کهنه و چهره‌ای مظلوم پشت در ایستاده بود.مادر صدایش زد:"شهاب، این پسر با تو کار داره."شهاب با عجله از اتاق بیرون آمد و با تعجب به کودک نگاه کرد.آن‌قدر عجله کرد که یادش رفت جعبه‌ی کوچکش را در اتاق بگذراد.پسر با تردید گفت:"میگن تو فرق داری.میگن تو قراره برای ما کاری کنی."شهاب متعجب شد."من؟ چطور؟"پسرک سرش را پایین انداخت."برادرم مریضه. پدرم... پدرم هم کارگره. توی کارخونه‌ی سایه‌سالاران کار می‌کنه.اونا هم که میدونی با کارگراشون چیکار می‌کنن.وضعمون خیلی خرابه. هرچی داشتیم خرجِ داداشم کردیم.اگر پولی داری که بهم قرض بدی،یا یه چیزی داشتی که بتونی بهم بدی که بفروشمش، شاید بتونیم دوا براش بخریم.قول میدم وضعمون بهتر شد، پولت رو پس بدم"شهاب نفسش را حبس کرد. چیزی در درونش فرو ریخت.تنها چیزِ باارزشی که داشت همان ...نگاهی به جعبه‌ی کوچک انداخت.آیا می‌توانست از آن دل بکند؟قلبش تندتر می‌زد.انگشتانش جعبه را محکم گرفته بودند، انگار که نمی‌خواست رهایش کند.°°°
سخت‌ترین تصمیمشهاب، نگاهی به ساعت کرد."پدربزرگم اینو به من داده...تنها چیزیه که ازش برام مونده."پسرک چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد.نگاهی پر از امید، اما بدون توقع.نگاهی که شهاب را وادار کرد تا به فکر فرو برود.آیا این ساعت برایش مهم‌تر از جان یک انسان بود؟باید تصمیم می‌گرفت.شهابی که دنبالِ نور بود.شهابی که حالا سایه‌سالاران سایه به سایه دنبالش بودند تا او را از نور دور کنند...باید تصمیم می‌گرفت که ببخشد یا ...لحظه‌ای بعد، انگار چیزی در دلش شکست.جعبه را بست، مکثی کوتاه کرد،سپس آن را با دستانی لرزان به او داد.انگار هنوز تصمیمش را نگرفته بود.اما ..."ببر. هر طور که میتونی ازش استفاده کن."°°°**سبکی و روشنایی**"اما این یادگار حاج نورالدینِ. باید پیش خودت باشه"شهاب دل کنده بود از باارزش‌ترینش.پسرک ناباورانه جعبه را گرفت،چشمانش برق زد و لبخندی از شادی روی لبانش نشست.خداحافظی کرد و رفت.شهاب حس عجیبی داشت.انگار چیزی از او کم شده بود، اما در عوض، سبکی خاصی در وجودش جریان پیدا کرده بود.انگار بخشی از تاریکیِ شهر نیمروز را از وجود خودش پاک کرده بود.لحظه‌ای بعد، مادرش دستی به شانه‌اش زد و گفت:"شهاب، این کار بزرگی بود.اما میدونی که تو فقط یک ساعت ندادی... تو قلبت رو بخشیدی.وقتی کسی با دلش ببخشه، نورش در زندگیش بیشتر میشه.اینو همیشه بابا نورالدین می‌گفت"ناگهان متوجه شد که در عمق وجودش، احساسی از آرامش و رضایت دارد.انگار چیزی بزرگ‌تر از یک ساعت به دست آورده بود...لبخند زد.شاید، فقط شاید، این همان چیزی بود که باید یاد می‌گرفت:گاهی، برای رسیدن به نور،باید از آنچه دوست داری، بگذری...°°°
🏆 بریم سراغ مسابقه‌ی #روز_سومخب، حالا که داستان رو به طور کامل خوندی،آیات زیر رو بررسی کنو ببین داستانِ امروز مربوط به کدوم یکی از این آیات میشه؟گزینه 1: آیه 100 سوره اسراءگزینه 2: آیه 92 سوره آل‌عمرانگزینه 3: آیه 195 سوره بقرهگزینه 4: آیه 104 سوره توبه🔸 اگر نیاز به بررسی بیشتر داشتی، حتما دوباره داستان رو بخون.🔹 اما اگر حالا آمادگی داری که توی مسابقه‌ی امروز شرکت کنی،برو توی سایت مسابقه تا گزینه‌ی صحیح رو انتخاب کنیو بری توی قرعه‌کشی هدیه‌ی روزانه‌ی ۲۰۰.۰۰۰ تومانی.🔗 سایت مسابقه: www.dastane-ayeha.ir❗ یادت نره که از الان تا ساعت ۲۳:45 امشب وقت داری که توی #مسابقه شرکت کنی.°°°#داستان_آیه_ها🔹 #بخشش #از_خودگذشتگی #ایثار #دست_گیری #مهربانی_قرآنی #ارزش_واقعی #قلب_پاک #امتحان_الهی#ماه_رمضان #رمضان #مسابقه #مسابقه_قرآنی.
03:03 - 14 اسفند 1403