و شاید اگر در آن لحظات، انتخاب دیگری میداشتید، سرنوشت جور دیگری نوشته میشد... شاید به جای آنکه به رسمِ زمانه، گاه "قلم" در دست بگیرید و گاه "سلاح" بر دوش اندازید، تیشهای برمیداشتید و کوهی را که فرهاد نتوانست، شما میکندید؛ اما در زمینِ خانواده.گاهی با خود میاندیشم آنجا که ما به "قلم" یا حتی "اسلحه" پناه میبریم، شاید نه فقط برای انجام وظیفه، که از هراسِ سنگینیِ آن تیشه است... انگار کندنِ کوه حقیقت و ساختنِ دلها، چنان دشوار است که آدمی ترجیح میدهد دشوارترین نبردهای بیرونی را به جان بخرد، اما با آن کوهِ درونی روبهرو نشود.شیرینیِ دویدن به دنبال اهدافی که گاهی در پایان مسیر، آنقدرها هم شیرین نیستند... و غافل شدن از علمی که باید به "عمل" و "محبت" تبدیل میشد.چرا که همهی ما در اعماق رنجهای جدایی، لحظههایی داریم که پناهگاه فرو میریزد، عشق با تردید روبهرو میشود و درست در همان نقطه، سرنوشت از نو نوشته میشود...
18:35 - 30 آبان 1404