دیدار خصوصی بچههای میناب با رهبری
یک هفته مانده به موشکباران میناب، با ستایش سخنرانی رهبر را میدیدیم که گفت: مامان هفته بعد ما رو میخوان ببرن دیدار رهبری. من با تعجب گفتم: مگه میشه بچهها رو تنها ببرن؟ منم میام. نمیذارم تنها بری. ستایش گفت:نمیشه. فقط بچههای مدرسهمون رو می برن با معلما.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: هر سال ولادت حضرت معصومه که میشد، برای دخترهایش جشن میگرفت. هانیه، فاطمه زهرا و ستایش برای روز دختر لحظهشماری میکردند ولی امسال با سالهای قبل فرق دارد. حالا ستایش تمام زحمات مادرش را جبران کرد و روز دختر که شد، ستایش برای مادرش سنگ تمام گذاشت و او را در تمام ایران، بلکه در تمام جهان سربلند کرد.
هیچ مادر مینابی فکرش را نمیکرد به جای دخترش، عکسش را بیاورد
دهه کرامت است و خانواده شهدای دانشآموز میناب مهمان شهر قم شدهاند. ولی این مهمانی یک دعوتنامه مخصوص هم دارد؛ دعوت حضرت ولیعصر از خانواده سربازانش به مسجد مقدس جمکران.خادمان مسجد مقام را مهیا کردهاند تا خانواده شهدای میناب نماز استغاثه به حضرت بخوانند و دلی سبک کنند.مادران عکس دردانههایشان را به آغوش گرفته و وارد مسجد میشوند. میناب تا جمکران بیش از ۱۲۰۰ کیلومتر فاصله دارد. شاید خیلی وقتها حسرت زیارت این مسجد را داشتند ولی یقیناً هیچوقت مادران میناب فکرش را هم نمیکردند که بهجای اینکه دست در دست دخترانشان به جمکران بیایند، عکس آنها را در آغوش بگیرند.
مامان هفته بعد میریم پیش رهبر
بین عکسها اسمی آشنا میبینیم؛ ستایش علی حسینی. همان دختری که معروف شد به مکاشفه قبل از شهادت.از مادر میخواهم داستان مکاشفه را برایمان بگوید. معصومه شیخآبادی، مادر ستایش برمیگردد به هفته قبل از شهادت و میگوید: یک هفته مانده به موشکباران مدرسه میناب، با ستایش نشسته بودیم. تلویزیون روشن بود و حضرت آقا سخنرانی میکردند. ستایش گفت: مامان هفته بعد ما رو می خوان ببرن پیش آقای رهبر. من با تعجب گفتم: مگه میشه بچهها رو تنها ببرن؟ منم میام. نمیذارم تنها بری. ستایش با اصرار میگفت: مامان فقط بچههای مدرسهمون رو می برن با معلما. پدر و مادرا رو نمی برن. آن روز به ستایش خندیدم و گفتم: نمیشه مامان تنها برید. ولی ستایش در جواب گفت: مامان حالا میبینی که ما رو می برن دیدن رهبر. معصومه بغض میکند و ادامه میدهد: وقتی خبر شهادت حضرت آقا را شنیدم، در دلم گفتم: ستایش جان به تو الهام شده بود که دیدار رهبر میروی.
ستایش با زبان روزه شهید شد
نمیدانم این روایت را چند بار و برای چند نفر تعریف کرده است، ولی میدانم هر بار که تعریف میکند، باز بغض میکند، دلتنگ میشود و با خودش میگوید: دیدی ستایش به دیدن آقا رفت و من را نبرد.میپرسم چند تا بچه دارید؟ یکلحظه یادش میرود که ستایش نیست و جواب میدهد ۳ تا دختر دارم. هانیه، فاطمه زهرا و ستایش. تازه یادش میافتد که ستایش دیگر نیست. با سوز دل میگوید: ستایش ۹ سال و ۹ ماهش بود. پارسال همه روزههایش را گرفت ولی امسال فقط ۹ روز توانست روزه بگیرد. بچهام با زبان تشنه شهید شد.
مگه میشه مدرسه رو بزنن؟
میپرسم: چه زمانی از شهادت ستایش باخبر شدید؟ مادر لحظهبهلحظه آن روز را یادش هست. حتی کسانی که با او تماس گرفتند و ساعتهایش را. معصومه میگوید: ماه رمضان بود و صبح خواب بودم. ساعت ۱۰ و نیم صبح بود که خواهرم زنگ زد و گفت: آبجی بیت رهبری را زدند. دلم هری ریخت. تلویزیون را روشن کردم و زیرنویس تلویزیون را دیدم. بعد همسر برادرم زنگ زد و گفت: آبجی ما داریم مهدکودک را تعطیل میکنیم. ستایش تعطیل نشده؟ بهمحض اینکه قطع کرد ساعت ۱۱ بود. از مدرسه تماس گرفتند. خانم خدیجه کمالی که ایشان هم شهید شدند، پشت خط بود. گفت: خانم علی حسینی بیا دنبال ستایش. مدرسه تعطیل است. به همسرم زنگ زدم و گفت: سریع برو دنبال ستایش می گن مدرسهها خطرناکه. بابای ستایش جواب داد: مگه میشه میناب و بزنن؟ اونم مدرسه رو؟ خیلی استرس داشتم. دو دقیقه طول نکشیده بود که دوباره زنگ زدم و گفتم: رفتی دنبال ستایش؟ گفت: به پسرخالهام گفتم وقتی میره دنبال دخترش ستایش رو هم بیاره.
کربلا در میناب؛ دست این طرف، سر آن طرف
برادرم که صدای انفجار مدرسه را شنیده بود، تماس گرفت و دستپاچه سراغ ستایش را گرفت. اصلاً آرام و قرار نداشتم. نمیدانستم چکار کنم که باز تلفنم زنگ خورد. این بار همسرم بود. به جای اینکه حرف بزند فقط فریاد میزد که مدرسه شجره را زدند. دیگر نفهمیدم چه شد. باور نمیکردم. فقط فریاد میزدم یا ابوالفضل، خدا کنه مدرسه نباشه. به سر و صورت خودم می زدم. به برادرم گفتم : فقط یک ماشین بیار و من را به مدرسه برسان. راهها همه بسته بود.از ماشین پیاده شدم. اصلاً نمیدانستم چطور راه میروم.پاهایم جان نداشت. هی می افتادم زمین، بلند میشدم چند قدم که میرفتم دوباره زمین میخوردم. دود انفجار در شهر پیچیده بود. با هر مصیبتی شده خودم را به مدرسه رساندم. به اینجای صحبتش که میرسد، دیگر نفس ندارد. بغضش میترکد و با گریه میگوید: از دور که خرابه مدرسه را دیدم ، کربلای امام حسین بود. دست یک طرف، سر یک طرف. پا یک طرف، انگشت یک طرف. فاطمه زهرا و هانیه دختران دیگرم هم آمده بودند. زیر آوارها دنبال ستایش میگشتیم. یک طرف موهای یکی از دخترها افتاده بود، موی کامل. انگار از سر دختر بچه موهایش را چیده باشن و ریخته باشن ،همانطور ریخته بود. حالم خیلی بد شده بود. تا ساعت ۱ نیمه شب زیر آوار دنبال ستایش می گشتیم.
جوراب کرم با طرح پاندا، بلوز صورتی؛ نشانههای ستایش
لودر آوردند و گفتند: باید با لودر آواربرداری کنیم. هیچی نمیفهمیدم، خودم را انداختم جلوی لودر گفتم از روی من رد بشید. هر چه میگشتند، ستایش پیدا نمیشد. من و هانیه در مدرسه دنبال ستایش میگشتیم و فاطمه زهرا و زندایی و خالهاش در بیمارستان. از بیمارستان زنگ زدند و گفتند: جورابهای ستایش چه رنگیه؟ گفتم: جوراباش کرمه . دوباره تماس گرفتند و گفتند: داریم عکسها رو میبینیم.تو رو خدا بگو بلوزش چه رنگیه شاید پیداش کنیم. گفتم: صورتیه . نگو لباساش آنقدر خاک گرفته، رنگش داخل مانیتور قابلتشخیص نیست. گفتم: عکس یک پاندا روی جورابش است. بازهم تشخیصش ندادند. دست آخر زنداییاش، ستایش را شناسایی کرده بود. فاطمه زهرا نمیخواست باور کند. گریه میکرد و میگفت: امکان ندارد، این ستایش نیست.
ستایش شهید شده
من میخواستم به بیمارستان برم ولی گفتند که ستایش زنده است و بستری شده. کمی استراحت کن، صبح میرویم بیمارستان. تا صبح نشستم. ساعت ۵ بود که خبر شهادت رهبرمان را اعلام کردند. در دلم گفتم: ستایش جان،بهت الهام شده بود که گفتی میخوام برم دیدار رهبر. رفتم سر خیابان و یک ماشین گرفتم تا بیمارستان. بهمحض اینکه رسیدم، همه فامیل جمع بودند. تا من را دیدند، گفتند: تو رو خدا هیچی نگو. ستایش شهید شده. معصومه به اینجای داستان که میرسد، انگار نمک به زخمش پاشیده باشند، دوباره به گریه میافتد و میگوید: آنجا من دیوونه شدم. دوباره ما رو بردن سردخونه. گفتن باید شناساییاش کنی.
کاور پیکر بچهها را که باز میکردم، تکههای بدنشان را میدیدم
ستایش پلاک ۶۵ بود. هر کاوری را که باز میکردم، تکههای بدن بود. داخل کاورها دست، پا، سر و ... بود. هر کاوری را که باز میکردم ، چشمام رو میبستم. معصومه ناله میزند ومیگوید: وقتی به ستایش رسید، صورت خاکیش رو که دیدم، با اون دست سوختهش، دیگه نتونستم تحمل کنم. سرم و گذاشتم روی صورتش و فقط گریه کردم. پاهام می سوخت، کمرم درد می کرد. زیربغلم رو گرفتند و به زور من را بردن بیرون هر چقدر التماس کردم گفتم: تو رو خدا ولم کنید. بذارید برم ستایش و بغل کنم، نذاشتن. هر روز حسرت اون روز و میخورم میگم چرا نذاشتن من یه دل سیر ستایش و بغل کنم. اون که شهید بود. پاک بود .چرا نذاشتن بغلش کنم.
انقدر دوستم داشت، مرتب من را بو میکرد
ستایش اومد به خوابم، دستهایش را دراز کرد و گفت: مامان دستهامو ببین. دستهاشو بوسیدم، هی بوسیدم. گفتم: دیگه نمیذارم بری. گفت: نه مامان. باید برم. ما اونجا مأموریت داریم . معصومه نفس میگیرد و میگوید: ستایش یه عادتی داشت وقتی از مدرسه میاومد، کامل منو بو میکرد. وقتی مهمونی میرفتیم. اون روی صندلی عقب ماشین بود و من روی صندلی جلوی ماشین، کامل منو بو میکرد. باباش میگفت: چرا آنقدر مامانتو بو میکنی؟ ستایش جواب میداد: آخه من مامانمو خیلی دوست دارم. شبها دست من را میگرفت و میخوابید. میگفتم: مامان کلاس چهارمی زشته . بهت میخندن آنقدر به من وابستهای. نمیدانستم که ستایش را حضرت زهرا میخرد. امامزمان میخرد. همیشه میگفت: مامان من میخوام معلم بشم. حالا میبینیم که اینها همهاش بهش الهام شده بود، ما نمیفهمیدیم.
ماموریت بچههای میناب
معصومه یاد آخرین دیدارش با ستایش میافتد میگوید: بیشتر وقتها اشتباهی به جای کفش دمپایی پایش میکرد. روز آخر هم همین اتفاق افتاد. صبح که مدرسه میرفت، نشست تو ماشین. بعد با خنده صدام کرد و گفت: مامان نگاه به پاهام کن. چشمم که به دمپاییش افتاد، کلی خندیدم و گفتم: مامان حواست کجاست؟ خیلی خندید. کفشهایش را پوشید و سریع سوار ماشین شد. برام دست تکان داد و رفت. تصویرش تو ذهنم موند. همیشه صبح برای ستایش آیت الکرسی میخواندم. وقتی بهم خبردادن که مدرسه رو زدن من به خودم گفتم که من برای ستایش آیت الکرسی خوندم ، مطمئنم سالمه. به مدرسه که رسیدم و تکه های بدن بچهها رو دیدم، دست تکه شده، پای تکه شده، سر بریده شده به دلم افتاد که چون برای ستایش آیت الکرسی خواندم، بدنش سالمه ، همینطور هم شد. بدنش سالم بود فقط دستش سوخته بود.صحبتم با مادر ستایش تمام می شود ولی به حرفهای ستایش فکر می کنم. خصوصا به حرفی که در خواب به مادرش زد که ما ماموریت داریم و چقدر درست می گفت. انگار بچه های میناب ماموریت داشتند تا با شهادت مظلومانه شان یک جهان را بیدار کنند.پایان پیام/#رهبر_شهید #جمکران#جنگ #میناب 16:08 - 5 اردیبهشت 1405