روایت عاشقی مهدی و وحیده در عصر جدید!

مهدی و‌ وحیده بعد از چند جلسه آشنایی با هم ازدواج کردند. ازدواجی که سه سال بیشتر عمر نکرد. اما خدا برایشان خواست و آنها بعد از یک فراق ۲۰ ماهه دوباره بهم رسیدند.
گروه زندگی: دعوت شده‌ایم به یک دورهمی زنانه. ولی زنهای این مهمانی با بقیه کمی فرق دارند. زنان داغدیده‌ای هستند که بعد از ۱۳ سال، صبوری‌شان نتیجه داد و عملیات «وعده صادق» مرهمی شد بر زخم دلشان. آشنایی‌شان با هم، برمی‌گردد به بعد از شهادت همسران و پسرانشان. از دومین روز مراسم ختم تا امروز، هر از چند گاهی دور هم جمع می‌شوند، درد دل می‌کنند، سبک می‌شوند و می‌روند. حالا به دعوت همسر فرمانده، دور هم جمع شدند. خانم حیدری؛ همسر شهید طهرانی مقدم، دعوتمان کرده تا بگوید حاج حسن پدر موشکی بود درست، ولی تک تک این مردان بزرگ در این موفقیت نقش داشتند. آنها مشهورند به «شهدای اقتدار».
چند دقیقه‌ای از رسیدنمان می‌گذرد که پذیرایی می‌شویم. می‌گویند این سفره به شکرانه وعده صادق است. دلمان می‌خواهد از قصه زندگی تک تک‌شان بدانیم. ولی عجیب اینجاست که به هر کدام می‌گوئیم توصیه می‌کنند اول با خانواده شهید مهدی گلستانی صحبت کنیم. خانم میانسالی کنارم نشسته که از سن و سالش مشخص است مادر یکی از شهیدان است. می‌خواهم همسر شهید گلستانی را معرفی کند. کمی مکث می‌کند. بعد با اشاره دست خانم ریزنقشی را نشان می‌دهد. می‌گوید: «مادر شهید گلستانی هستند. بهتر است از خودشان سؤال کنید». در چند ثانیه‌ای که به خانم گلستانی برسم به این فکر می‌کنم چرا همسرشان نیامده؟با خودم می گویم، احتمالا گرفتار بوده وقت نکرده بیاید. مادر شهید با تواضع تحویلمان می‌گیرد. با ته لهجه شیرین کُردی مرتب عذرخواهی می کند. بعد از چند جمله مدام می‌گوید: ببخشید وقتتان را می‌گیرم. به این فکر می‌کنم مگر می‌شود مادری که جگرگوشه‌اش را فدای آرامش ما کرده به خاطر چند دقیقه وقت ما انقدر ابراز شرمندگی کند. چرا منت سرمان نمی‌گذارد؟
مادر شهید گلستانی
ازخلقیات پسرش می‌پرسم. مادر پررنگ‌ترین خصوصیت پسرش را اخلاق خوبش می‌داند و می‌گوید: «نماز اول وقتش ترک نمی‌شد. خنده رو بود. مهدی را  همه به خنده‌هایش می‌شناختند. کار به کار کسی نداشت. حتی اگر با کسی مشکلی داشتیم می‌گفت من می‌روم احوال پرسی. بزرگترهایی در اقوام بودند که ما با آنها رفت و آمد نمی‌کردیم، به دیدنشان می‌رفت.»
می خواهم کمی راحت‌تر صحبت کنیم. سراغ عروسشان را می‌گیرم. جوابش شوکه‌ام کرد. با بغض می‌گوید: «وحیده طاقت نیاورد بدون مهدی. جانش به جان مهدی بند بود. بعد مهدی رفت». فکر می‌کردم داستان این عشق و عاشقی‌ها افسانه است و مختص کتاب‌ها. انگار قلبم مچاله شده ولی خودم را جمع و جور می‌کنم. از او می‌خواهم داستان عاشقی وحیده و مهدی را تعریف کند. از لحظه‌ای شروع می‌کند که چشم مهدی به وحیده افتاد و در جا دلش رفت. با دستمال اشکهایش را پاک می‌کند. با یادآوری آن شب لبخندی می‌زند و می‌گوید: «یک شب رفتیم شب نشینی، خانه یکی از فامیل‌های دور. وحیده چایی آورد. مهدی تا به حال وحیده را ندیده بود. وقتی برگشتیم خانه، مهدی کنارم نشست. با خجالت گفت: «مامان دختری که چایی آورد، کی بود؟» با خنده گفتم: «دختر همسایه ! مگر کسی برای کسی چایی میاره. خب معلومه دختر خودشون بود». وقتی متوجه شدم مهدی از وحیده خوشش آمده، هماهنگ کردم برای خواستگاری. اولین بار به خانه خواهر وحیده رفتیم و آنجا با هم صحبت کردند. بعد چند جلسه آشنایی، عقد و سپس سال ۸۷ ازدواج کردند خانه‌مان سه طبقه بود. یک طبقه از خانه را به مهدی و وحیده دادیم. »
تازه صحبتهایمان با مادر شهید گل انداخته که خانم جوانی به ما نزدیک می‌شود. بچه‌اش بی‌تابی می‌کند و می‌خواهد در حسینیه بچرخد. مادر شهید صحبتش را قطع می‌کند و می‌گوید: «دخترم هستند؛ مریم خانم. خیلی زحمت پسر مهدی را کشیده است.» بعد از احوالپرسی از خواهرشهید می‌خواهم از وحیده برایمان بگوید: «زن داداش برای من مثل خواهر بود. نزدیک‌ترین دوستم بود. بعد شهادت مهدی صمیمی‌تر شدیم . هر شب اونجا بودیم تا صبح با هم حرف می‌زدیم. ضربه‌ای که از فوت زن داداشم خوردیم از شهادت مهدی نخوردیم.»
هنوز جرات نکردم بپرسم برای وحیده چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به حرف دخترش گوش می‌کند و ریز ریز اشک می‌ریزد. از او می‌خواهم از شهادت پسرش بگوید: «اواسط آبان ماه سال ۹۰ بود. درست هفته قبل از شهادت مهدی. شب جمعه بود. مهدی آمد طبقه پایین. گفت: مامان چی درست کردی؟ گفتم: کاچی. وحیده را صدا زد تا بیاید کاچی بخورد. مهدی ساکت بود. همیشه شوخی می‌کرد و می‌خندید. پرسیدم: اتفاقی افتاده؟ گفت: مامان یک خواب دیدم، تعبیرش را نمی‌دانم. برایت تعریف می‌کنم. ولی به وحیده نگو. یک کم دلم به شور افتاد ولی نمی‌خواستم به دلم بد بیاورم. گفتم: خیره ان شاالله. بگو پسرم. مهدی گفت: خواب دیدم صحرای کربلاست. دستانم افتاده وسط صحرا.هر چه به دستانم نگاه می‌کنم نه دست قطع شده وسط صحرا خونی است و نه دست بریده من.با خودم گفتم: چطور دستم قطع شده که خون نمی‌آید. یک دفعه آقای قد بلندی وارد صحرا شد. دست‌ها را برداشت. گفتم این دست‌ها را کجا می‌برید. دستهای من است. گفت: می‌دانم پسرم. دستهای تو متعلق به ماست. تو به پیش ما و امام حسین (ع) می‌آیی. از شنیدن خواب مهدی حس عجیبی داشتم. نمی‌دانم خوشحال بودم یا ناراحت. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. مهدی پرسید: مامان تعبیر این خوابم چیست؟ گفتم نمی‌دانم. برایش صدقه گذاشتم. صلوات فرستادم. ولی جمعه بعد خوابش تعبیر شد. »
حالا دیگر گریه مادر بند نمی‌آید. سختش است از روز واقعه بگوید. مهدی فقط ۲۸ سالش بود. سه سال از عروسیش می‌گذشت و یک پسر ۲ساله داشت. مادر شهید با گریه ادامه می‌دهد: ظهر بود. سر سفره نشسته بودیم که صدای انفجار آمد. با وحشت پرسیدم: وحیده چی شد؟ جواب داد: مادر نگران نباشید. صدای باد بود. دلم آرام نداشت. ۱۰ دقیقه طول نکشید تلفن زنگ زد. مادر وحیده بود. بی‌مقدمه پرسید مهدی کجاست؟ وحیده گفت: سرکار. بعد چند دقیقه احوالپرسی، تلفن را قطع کرد. صدای زنگ تلفن قطع نمی‌شد. دلم هزار راه رفت. خواهر وحیده، خواهر خودم، برادرم و بقیه فامیل تماس گرفتند. به دلم افتاد اتفاقی افتاده ولی نمی‌خواستم باور کنم. من تا آن روز فکر می‌کردم مهدی در ایران خودرو کار می‌کند. بعد این همه سال آن روز فهمیدم او در صنایع موشکی کار می‌کند. به خاطر مسائل امنیتی به ما نگفته بود کجا کار می‌کند و فقط همسرش می‌دانست. تلفن یک سره زنگ می‌زد. یکی از آشنایان گفت: ای کاش به محل انفجار سر بزنید.
محل شهادت شهید طهرانی مقدم و شهدای اقتدار
دیگر طاقت نیاوردیم. من ، همسرم و وحیده به پادگان شهید مدرس رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم یک سرباز اجازه نمی‌داد کسی به محل انفجار نزدیک شود. قسمش دادم به جان مادرش. گفتم پسرم اینجاست بگذارید بروم. ولی سرباز مرتب می‌گفت: مادر، اگر من هم اجازه بدهم جلوتر جلوی شما را می‌گیرند. با دیدن شدت انفجار، دیگر یقین پیدا کردیم که بعید است کسی زنده بیرون بیاید. وحیده فریاد می‌زد: مهدی قسمت می‌دهم به خونت که ریخته شده باید من را هم ببرید. من بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم. وحیده بی‌تابی می‌کرد. دلم نمی‌خواست باور کنم اتفاقی برای مهدی افتاده است. به وحیده گفتم: مهدی سالم است. ناراحت نباش. آقایی که آنجا بود به ما گفت: همه زخمی شدند بردند بیمارستان. برگشتیم بیمارستانها را گشتیم. ساعت ۱۲ شب بود. برادرم آمد.»صحبتهای مادر که به اینجا می‌رسد جوری گریه می‌کند که دیگر صدایش برایم واضح نیست. فقط می‌دانم که همان شب امیدش از آمدن مهدی ناامید شد.
مریم سعی می‌کند مادرش را دلداری بدهد. کمی دلش سبک می‌شود و آرام می‌گیرد. ولی دل من پیش وحیده مانده است. می‌خواهم ببینم بعد رفتن مهدی چه بر سرش آمد که نتوانست نبودنش را تاب بیاورد و دنبالش رفت. از مریم  می‌خواهم بیشتر از وحیده برایمان بگوید. بچه اش را روی پاهایش گذاشته و سعی می کند بخواباند. با صدای آرام می گوید: «از بعد از رفتن مهدی، وحیده مریض شد. شب چهلم مهدی بود. خانه‌مان پر مهمان بود. وحیده دل درد گرفت و همین شد بلای جانش. دکتر که بردیم بعد از معاینه گفت: شوکی به مریض وارد شده که حالت سکته دارد. در ۳ سال زندگی با برادرم هیچ بیماری نداشت. ولی از آنروز همه ش دنبال دوا درمان بودیم. دکتر، بیمارستان، عمل. محمد متین اصلا مادرش را نمی‌دید . تقریبا از چهلم مهدی، بی‌مادر هم شد. دیگر یک پایمان دکتر بود یک پایمان خانه. با التماس به وحیده می‌گفتم: وحیده! این بچه پدرش را از دست داده، انقدر بی تابی نکن تا بی‌مادر هم بشود. ولی گوشش بدهکار نبود. از هر کس و هر چیز می‌گفتیم تا حواسش پرت شود. ولی وحیده فقط به یک چیز فکر می‌کرد. گاهی سوال می‌کرد: به نظرت مهدی لحظه‌ای که شهید می‌شد، به یاد من بود؟ انگار روحش کنار مهدی بود و فقط جسم بیمارش را می‌کشید. یک سال و هشت ماه که گذشت به آرزویش رسید و به عشقش ملحق شد. محمد متین ۴ سالش بود که نه پدر داشت و نه مادر.»
مادر شهید داغ دلش تازه می‌شود و می‌گوید: «محمد متین بعد رفتن وحیده تشنج کرد. بیچاره شدیم تا درمان شد. عمه‌هایش برایش خیلی زحمت کشیدند ولی هیچ کس جای مادرش را نمی‌گیرد. »بعضی از غصه‌ها انقدر سنگین هستند که کوه را آب می‌کنند. یکی مثل این عروس عاشق تاب نمی‌آورد و دق می‌کند. یکی هم مثل این مادر صبور تحمل می‌کند و آب می‌شود. هنوز در شوک رفتن وحیده مانده‌ایم که مادر شهید می‌گوید: «انگار ما مهدی را خوب نمی‌شناختیم. بعد از شهادتش وحیده چیزهایی می‌گفت که ما قبلا نمی‌دانستیم. مثلا حقوقش فقط نهصد هزارتومان بود. ولی با همین حقوق دو خانواده بدون سرپرست را هم اداره می‌کرد. اول برای آن‌ها خرید می‌کرده بعد برای خانه خودش. به وحیده می‌گفته: این بچه‌ها پدر ندارند و من نمی‌توانم ناراحتی‌شان را تحمل کنم. »
محمد متین فرزند شهید مهدی گلستانی
صحبت مادر به اینجا که می‌رسد، به دلم می‌افتد که مهدی چه روح بزرگی داشت. حقا که شاگرد حاج حسن بود.  قلبم چنان از غم وحیده و مهدی مچاله شده که تیر می‌کشد. این داستان پر فراز و نشیب عاشقانه اگر چه سخت به آخر رسید اما پایانش حتما مهدی و وحیده را هم خوشحال کرد... از خواهر شهید می‌پرسم: «بعد از وعده صادق چه حسی داشتید؟» مریم دیگر نمی‌تواند جلوی گریه‌اش را بگیرد. از شب عملیات وعده صادق می‌گوید: «آن شب تا صبح گریه کردم. همه ش می‌گفتم: ‌ای کاش مهدی بود. اگر بود، چه حسی داشت؟ گریه امانش نمی‌دهد و جمله آخرش انگار آبی است که بر آتش دلش می ریزد: «انتقام خون برادرم و همسرش گرفته شد.»#شهدای_اقتدار#شهید_طهرانی_مقدم#پدر_موشکی#وعده_صادق#انتقام_سخت#زندگی#خانواده
14:37 - 22 اردیبهشت 1403

8 بازنشر30 واکنش
40٫7k بازدید




7 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌صفا سلطانی ‌وش‌
@Safasv22 اردیبهشت 1403
در پاسخ به @baghdadi
بسیار عالی 👌👏👏

@ah121422 اردیبهشت 1403
در پاسخ به @baghdadi
روحشان شاد

@user17079167485222 اردیبهشت 1403
در پاسخ به @baghdadi
هزاران صلوات

@user17145919096922 اردیبهشت 1403
در پاسخ به @baghdadi
چقدر جگرم سوخت

تصویر نمایه‌ی ‌کورش عروج‌
@Koorosh_Orooj23 اردیبهشت 1403
در پاسخ به @baghdadi
رضوان الله تعالی علیهرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر ایشان بادرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر همه شهدای عزیزمان باداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ