روایتی از یک دیدارِ آسمانی
#روایت_خدمت؛به نام امام رضا(ع)نویسنده:پروانه ایزدی فر/کانون خدمت رضوی منطقه ۱۵وقتی پیام اطلاعرسانی دیدار با خانواده شهدا را در گروه دیدم، دلم بیتاب شد و اشتیاقی وصفناپذیر تمام وجودم را فرا گرفت. بیدرنگ با «فاطمه» که دانشجوی هنر است و بهتازگی با نگاهِ ظریفِ هنریاش، مسئولیتِ ثبتِ رسانهایِ این لحظاتِ ناب را بر عهده گرفته، هماهنگ کردم تا فردا ساعت سه، مهیای این سفرِ بهشتگونه باشیم.مسئول هماهنگیها، پس از پیگیریهای فراوان و تماس با خانوادههای معظمِ شهدای دفاع مقدس، نبرد دوازدهروزه و شهدای جنگ رمضان، سرانجام تقدیر را چنین رقم زد که توفیقِ همنشینی در محفلِ نورانیِ خانواده شهیدِ والامقام «عرفان خزایی» نصیبمان شود. «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...» و قرعهی فال، سرانجام به نام ما افتاد.ساعت سه، روزِ دیدار فرا رسید. همراه با خانم صدری، مسئول محترم کانون ایثار و شهادت و دیگر خادمیاران، رهسپار شدیم. حدود بیست دقیقه در مسیر بودیم تا به مقصد، در شهرک مسعودیه و دهِ مسگرآباد رسیدیم. به محض رسیدن و ورود به منزل شهید، مادرِ شهید با گشادهرویی و لبخندی که گویی از بهشت آمده بود، به استقبالمان آمد. وارد خانهای شدیم که اگرچه کوچک بود، اما وسعتی به اندازه آسمان داشت. دیوارها، گنجینهای از یادگارهای شهید بود. چشمهایمان بیاختیار به قابِ عکسِ او بر دیوارِ خانه قفل شد؛ انگار شهید نظارهگرِ ما بود. در آن سکوتِ سرشار از حضور، بیاختیار شبنمی از بغض بر چشمانِ حاضران نشست.وقتی آقای جوانمرد، مداحِ خوشنفس اهلبیت، دعای خاصهی حضرت علیبنموسیالرضا (ع) را زمزمه کرد، گویی دلمان از قفسِ سینه پر کشید و به سوی حرم پرواز کرد. دلم بسانِ کبوتری بیقرار در قفس بود که شوقِ پرواز داشت؛ پروازی تا بهشتِ گنبد طلا... «دلم مثل کبوتر در قفس، بال و پرم بده، تا بزنم سمت گنبدت، پر...»
21:20 - 21 مهر 1405