هواشناس‌های اِپستینی در پوستِ میش‌های متفق

نقدی بر سینمایی «فشار»فشارْ ساخته‌ی آنتونی ماراس در ستایشِ متفقینی است که به اسمِ مبارزه با ظلمِ نازی‌ها بر سواحل و مرزها سلطه‌گری می‌کردند و همچنان به بهانه‌های واهی بر مظلومین تسلط می‌جویند. تکنیک در این اثر آمیزه‌ای از تجربه‌ی «نورنبرگ» جیمز وندربیلت و «نجات سرباز رایان» اسپیلبرگ، است. فیلم ابداً در مورد آیزنهاور نیست چرا که رقابتِ موش و گربه گونه‌ای، برای ایجاد تعلیقِ بدوی در فیلمنامه، میان دو افسرِ هواشناسی ایجاد می‌کند که در پایان یک اتحاد باسمه‌ای را از آنها شاهدیم. در این رقابت قطعاً سیاستِ چرچیلیِ انگلستان برنده شده چرا که ما صرفاً با یک جامعه‌ی مُنفک جهت بررسی سیستم‌های ارتباطی و فرهنگی روبه‌رو نیستیم بلکه به مراتب شاهد پیروزی اختلاطِ سلیقه‌ها بر روابط هستیم. مسئله‌ی سینمایی که این روزها از جنگ جهانی و عواملِ ایجاد آن حرف می‌زند، ایجادِ صلحِ بشر دوستانه میانِ نظامیان نیست بلکه این سینما پُر واضح می‌گوید: من حق داشتم به کشورِ شما حمله کنم چرا که هواشناس‌هایم بهتر پیش‌بینی کرده بودند. من، البته که این فقط یک نظر شخصی است، جای خالیِ هیتلر را این‌روزها بسیار احساس می‌کنم چرا که باور دارم متفقین هنوز هم در حالِ تسلط بر مرزهایی هستند که هیتلر روزی رویای سُلطه بر آنها را داشت. متفقین هنوز هم در سلطه‌جویی با هم متحدند و دیگر پوستی از میش به تن ندارند بلکه بدون پوست و ریشه از مرزها رد می‌شوند. سینمایی که این روزها در مانیتور و احیاناً بر روی پرده مشاهده می‌کنیم، سینمایی است که همچنان در نبود نازی‌ها متفقین را تشویق به تجاوز می‌کند.#علی_رفیعی_وردنجانی#نقد_فیلم #فشار #متفقین #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل #اپستین‎@alirafieivardanjani
۲۲ MB

متفقین همان اپستینی‌ها هستند

بازیِ فرِیزِر در نقشِ فرمانده‌ اُبُهتِ دیسیپلین مزاجی به ستادِ مشترک نظامیانِ بریتانیا، فرانسه و آمریکا داده. این بازیگر با هوشمندی انتخاب شده که البته نمی‌توان ایفای آن کاراکتر را از سوی برندِن بی اثر خواند. قد و هیکلِ او نه تنها در «نهنگ» آرونوفسکی، نشانه‌ای از خشونت و تنهایی یک مرد دارد بلکه در «فشار» این فکت را به یک نمادِ اثر گذار تبدیل می‌کند. دوربین را کمی مشکل دارم. دوربینی که در ساختمانِ ستاد مشترک مدیومِ سینمای آپارتمانی به خود می‌گیرد و سپس در کلیسا و ایجاد چشم‌اندازی از چمن‌های بیرونیِ ساختمان نیز آپارتمانی رفتار کرده، این ناتوانی کارگردان برای سوژه‌ دادن درستِ تصویری به فیلم‌بردار را می‌رساند. از فیلمنامه اگر بخواهم ایرادِ بنی اسرائیلی بگیرم باید به چُنین نکته‌ای اشاره کنم چگونه زنِ بارداری که به بیمارستان منتقل شده و بعد همان بیمارستان بمب باران می‌شود حتی یک خراش هم بر نمی‌دارد و خودش و بچه سالم هستند؟ آیا استگ، اندرو اسکات، در حالِ خواب دیدن است. همه‌ی این گزاره‌ها به کنار گویی فیلم برای پایان نوشته‌اش ساخته شده؛ برای اینکه بگوید جان اف کندی از آیزنهاور چه پُرسید و چرا آنها به نازی‌ها رحم نکردند؟. من احساس می‌کنم قاطبه‌ی روایت تا هنگامی که دستِ متفقینِ اپستینی باشد همچنان آمریکایی‌ها را باید زیرِ تیربارانِ نازی‌ها در سواحل ببینیم و برایشان دل بسوزانیم. منطق روایی همچنان دستِ متفقین است، با این تفاوت که امروزه اسم‌اش شده اپستین. #علی_رفیعی_وردنجانی‎@alirafieivardanjani

موسیقیِ مرگ

نمی‌توان شکلِ موسیقاییِ یک اثرِ سینمایی را جدای از مفهومِ تولید شده از داستانِ آن دانست، به همین واسطه باید به این مهم اشاره کرد که موسیقیِ کم‌کُنِش و پُراضطرابِ متنِ فیلم کاربرد بسیار دقیق و درستی در چسباندنِ مفاهیمِ هر پلان برای ساختنِ سکانسی ناب دارد. موسیقیِ ولکر برتلمان، گزاره‌هایی از کُلِ مفهوم را از ابتدای «فشار» به بیننده می‌دهد. این گزاره‌ها در شنودِ تماشاگر، هم می‌توانند مانند یک بخشِ شنیداری از رادیو بدونِ هیچ توجهی پخش شوند و هم می‌توانند به بخشی از سمپاتیِ بیشترِ مخاطب با کاراکترها ارتقاء یابند. به عنوانِ مثال: بیننده دلش برای اِروینگ، آن سرهنگی که آب و هوا را اشتباه پیش‌بینی کرده بود، می‌سوزد و این سوزشْ حاصلِ کاری است که موسیقی برای کاراکتر کرده. انیو موریکونه که معروف به موزارت سینما بود موسیقی را به ذاتِ کاراکتر تبدیل می‌کرد و چُنین واقعه‌ای باعثِ حسْ و شناخته شدنِ موسیقیِ او توسط بیننده می‌شد. بسته‌بندیِ سینماییِ متفقین شکلی از آینده‌پژوهیِ آنها است که جا دارد این نکته را متذکر شوم: تا مادامی که سینما به ابزاری برای ترویج و توجیهِ چراییِ جنگ‌افروزی در جهان تبدیل شود نمی‌توان انتظار پیدایشِ ذهن‌هایی مانند برگمان و تارکوفسکی را داشت.#علی_رفیعی_وردنجانی‎@alirafieivardanjani
07:44 - 10 شهریور 1405
رسانه
سینما
تحلیل و نظر