پنج دقیقهای که مصیب را از دنیا گرفت
کامیون را در منطقه پارک میکند و میگوید تا بچهها سوار شوند، پنج دقیقه استراحت کنم؛ خیلی خستهام. کنار یکی از همرزمانش که از بچههای اطلاعات بود خوابید.
خبرگزاری فارس: «پنج دقیقه استراحت کنم، خیلی خستهام»؛ این آخرین کلام مصیب بود، درست پیش از آنکه چشمهایش را ببندد و پرواز کند.مصیب، برادر و معلم تمامعیار سردار مظاهر مجیدی، رزمنده پروپاقرص جبههها زیر بمباران هواپیماهای بعثی با لباس رزم و در دل معرکه با دنیا وداع گفت و رفت و روایتی جا گذاشت از روزهای پرتبوتاب دفاع هشتساله ایران.اما برای رسیدن به آخرین پنج دقیقه زندگی مصیب، باید چند سال به عقب برگردیم؛ به روزهایی که هنوز جنگ آغاز نشده بود و مظاهر مجیدی، نه در قامت رزمندهای از سالهای دفاع مقدس بلکه به عنوان یک بسیجی ذخیره کم کم قدم به مسیری گذاشت که سالها بعد او را به جبهههای جنگ رساند.این شما و این روایت سردار مظاهر مجیدی.....
از بسیجی ذخیره تا خط مقدم
«آن روزها هنوز وارد سپاه نشده بودم، به عنوان بسیجی و نیروی ذخیره فعالیت میکردم و نیروهای ذخیره سپاه اغلب داوطلبانی بودند که در کنار نیروهای سپاه مأموریتهای مختلف را انجام میدادند و هر وقت عملیات یا مأموریتی پیش میآمد، مهیا بودند.همان روزها بود که آرام آرام با فرهنگ بسیج و سپاه آشنا شدم و در کنار بچههای بسیج فعالیتهایم را تقویت کردم؛ البته همین ارتباطها بعدها زمینه ورودم به سپاه شد.تا اینکه جنگ شروع شد و همه چیز حال و هوای دیگری پیدا کرد؛ خیلی خوب به یاد دارم ساعت حدود دو بعدازظهر ۳۱ شهریورماه سال ۵۹ بود که هواپیماهای دشمن پایگاه هوایی شهید نوژه همدان را بمباران کردند.رسما جنگ آغاز شده بود و در آن بحبوحه من هنرجوی هنرستان دیباج بودم؛ بعد از بمباران پایگاه نوژه، ما هنرستانیها که واحد عمران داشتیم برای بازسازی قسمتهایی که آسیب دیده بود، اعزام شدیم.چند روز در پایگاه ماندیم؛ بمباران تعدادی از آشیانههای هواپیما را آسیب زده بود و ما آستین همت بالا زده بودیم برای ترمیم دیوارههای سولههایی که هواپیماها در آنها قرار میگرفتند. من هم درست مثل یک جزء از کل بچهها خیلی جدی کار میکردم و همزمان با نیروهای سپاه ارتباطم بیشتر میشد؛ از همانجا بود که حضورم در جبهههای حق جان گرفت و به سرپل ذهاب رسید.
اولین زخم جنگ
داستان حضورم در سرپل ذهاب با غم و مقاومت و ایستادگی عجین بود ولی یکی از غمانگیزترین روزهایی که هنوز از ذهنم پاک نشده، مربوط به همان روزهای نخست حضورمان در منطقه است.شورای فرماندهی سپاه همدان به منطقه رفته بود، نیروها برای گشت و کمین حرکت کرده بودند اما در جریان یک حادثه، پای یکی از عزیزان روی مین رفت و تعدادی هم گرفتار اسارت شدند.غم سنگینی روی دل بچهها آوار شده بود؛ با این حال جنگ منتظر غم و اندوه ما نمیماند و باید کار ادامه پیدا میکرد.آن زمان شهید همدانی و دیگر فرماندهان به ویژه شهید شهبازی هم پای کار بودند و تأکید میکردند که درگیر اتفاقات میدان نشویم؛ به تعبیری شهادت و مجروحیت بخشی از این مسیر بود و باید برای ادامه مأموریت آماده میشدیم.مدتی در منطقه ماندیم تا اینکه نخستین مأموریت جدی من برای حضور در جنوب آغاز شد، انگار برات گرفته باشم، سر از پا نمیشناختم.
براتی که راه جنوب را باز کرد
من و خیلی از رفقا که از نیروهای ذخیره سپاه بودیم، از پادگان قدس فعلی همدان اعزام شدیم به جنوب؛ جایی که پیش از آن اداره کشاورزی بود و بعد بخشی از آن در اختیار سپاه قرار گرفت.و اولین تجربه دفاع در جنوب و در عملیات رمضان قسمتم شد، البته تجربه در ماه رمضان و هوای گرم و طاقتفرسا؛ بدون اغراق شرایط سختی داشتیم و جان بر کف پای دفاع از میهن ایستاده بودیم.هرچند قبل از آن بچههای همدان در عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس هم حضور زبانزد داشتند و بخش عظیمی از مناطق آزاد شده بود.ناگفته نماند که در عملیات رمضان گردانهای همدان به فرماندهی حاج قاسم سلیمانی مأمور شدند و از همان زمان ارتباط حاج قاسم با بچههای همدان حال و هوای خاصی پیدا کرد.
«رمضان» زیر آتش
اما در وصف این عملیات باید گریزی بزنم به آن روزها، منطقه عملیات رمضان زمین مسطحی داشت و همین مسئله باعث شده بود مانور نیروهای زرهی ارتش عراق بسیار گسترده باشد.دشمن بعد از موفقیتهای فتحالمبین و بیتالمقدس، احساس خطر کرده بود و فشار زیادی وارد میکرد تا جایی که حجم آتش خیلی سنگین بود و اجازه نمیداد نیروهای ما به راحتی پیشروی کنند.در یکی از همان صحنهها، خاکریز بزرگی زده بودند و ما در کانالی مستقر بودیم تا اينکه ارتش عراق قسمتی از کانال را شکافت و از پشت سر به نیروها حمله کرد.صحنه خیلی دلخراشی بود، یکی از بچههای همدان که بعدها به شهادت رسید، در نوک همان دژ ایستاده بود و فریاد میزد و باقی نیروها را به ایستادگی دعوت میکرد، «بچهها بیایید، مقاومت کنید، بایستید.»
آرپیجیزن رمضان
من در آن برهه در قسمت آتش فعالیت میکردم؛ آرپیجی داشتم و از همین بابت جلو رفتم اما در جریان تیراندازی دشمن زیر باران آتش با تیربار مجروح شدم.مرا به بیمارستان شهید رجایی اهواز منتقل کردند و بعد از آن به یزد فرستادند؛ در بیمارستان آیتالله شهید صدوقی یزد بستری بودم که همزمان بمباران نماز جمعه در همدان اتفاق افتاد و دلواپسی شد وصف احوالم.آن روزها نه موبایلی بود و نه ارتباطی که بتوانیم لحظهبهلحظه از خانوادههایمان خبر بگیریم، از طرفی هم میدانستیم خانوادهها برای نماز جمعه رفتند، اما نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است.مدام پیگیری میکردم که چه کسی شهید شده، چه کسی مجروح شده و چه اتفاقی برای مردم افتاده ولی خبر دست اولی به دستمان نمیرسید.همین موضوع باعث شد، ماندن در بیمارستان برایم سخت شود؛ از مسئولان بیمارستان خواستم اجازه بدهند برگردم همدان که قبول نکردند، از من اصرار و از کادر بیمارستان انکار تا سرانجام پافشاریهای من کارگر افتاد و اجازه گرفتم.حالا مسئله بعدی این بود که چطور خودم را به همدان برسانم؛ پول و وسیلهای نداشتم و هنوز لباس بیمارستان تنم بود.با همین وضعیت آمدم کنار جاده اصلی؛ یک تریلی دیدم و دست بلند کردم و راننده ایستاد؛ وقتی وضعیت مرا دید، گفت: «بیا بالا، من فعلاً شما را تا قم میبرم.»با همان لباس بیمارستان سوار تریلی شدم و تا قم رفتم و از آنجا خودم را به همدان رساندم که البته این بخش هم ماجرا داشت.
نمازی که نیمه کاره نماند
وقتی به همدان رسیدم، تازه ابعاد حادثه را درک کردم؛ بمباران نماز جمعه یکی از آثار جنایات دشمن در تاریخ معاصر همدان بود، مردم هدف حمله قرار گرفته و تعداد زیادی به شهادت رسیده بودند؛ حدود ۱۴۰ نفر.بین شهدا تعدادی از بانوان بودند که حتی برخی از آنها به دلیل شدت انفجار و اصابت موشک در محل تجمع نمازگزاران خانم، اثر چندانی از پیکرشان نمانده بود.البته که در بین آن همه اندوه، یک تصویر دیگر در ذهن مردم ماند؛ نماز جمعه تعطیل نشد با همت بلند همدانیها نماز ادامه پیدا کرد و دوباره اقامه شد.
بازگشت به جبهه
بعد از مدتی که بهبود پیدا کردم، جذب سپاه شدم، در ابتدا به من گفتند در بخش عقیدتی مشغول شوم البته ترجیحم بر این بود که در گردانهای پیاده باشم.دو، سه روزی اصرار کردم و قبول نکردند تا اینکه یکی دو نفر از بچههای همدان واسطه شدند و عاقبت وارد گردان ۱۵۵ شدم؛ از آنجا تا پایان جنگ بیشتر حضورم در کنار همین گردان بود. گردانی که فرماندهان بزرگی داشت؛ از جمله حاج حمید رهبر که در عملیات والفجر ۸ مجروح شد و شهید ستار ابراهیمی که در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.گردان ۱۵۵ در طول جنگ مأموریتهای مختلفی انجام داد و از گردانهای اصلی تیپ انصارالحسین بود که در عملیاتهای بزرگی حضور پیدا کرد.
مجنون؛ جایی بین آب و آتش
یکی از سختترین مأموریتهای ما در جزایر مجنون بود؛ شرایط آبوهوایی سخت بود و زمین هم وضعیت خاصی داشت، خیلی از مسیرهای تردد بین آب و زمینهای باتلاقی ایجاد شده بود.دشمن در آن مقطع «جنگ آب» را دنبال میکرد؛ از همین رو مسیرها بسته میشد، ترددها دشوار و پشتیبانی از نیروهای خط مقدم دشوارتر از همیشه بود.در آنجا یک بسیجی اهل لالجین داشتیم؛ آقای نظری، سنوسالش کم بود و چون سن کمی داشت، تلاش میکردیم او را به خط مقدم نبریم.اغلب سعی میکردیم نیروهایی را که توان و تجربه بیشتری دارند در موقعیتهای سخت قرار دهیم اما یک روز شرایط تغییر و دشمن حمله کرد و کمین گرفت.اما یک بار در پی کمین دشمن تعدادی از بچهها مجروح شدند و شرایط بسیار پیچیدهای پیش آمد، در این بین آقای نظری اصرار پشت اصرار که خودش را به خط برساند.رساند و در همان مأموریت در حالت سجده به شهادت رسید و به دیدار محبوب شتافت، با چهرهای آرام و مصمم.
شهیدی که با اشک زندگی میکرد
بین رفقای جبهه شهید هنریلطیف از اسدآباد هم مثالزدنی بود، او معلم بود و به نوعی برای بچههای جبهه استاد اخلاق به حساب میآمد.آنقدر اهل اشک و مناجات بود که آثار گریه روی صورتش دیده میشد، یک بار از او پرسیدم این حال و هوا را از کجا آوردهای؟خیلی اهل رعایت بود، از چهارشنبهها به بعد حتی در غذا خوردن و خوابیدن هم مراقبت خاصی داشت، تعداد لقمههایی که میخورد، میزان خوابش و رفتارهای روزمرهاش را کنترل میکرد.یک شب در منطقه میمک در جبهه میانی بودیم، باران شدیدی گرفت و اردوگاه را آب پر کرد؛ حول و حوش یک ساعت مانده به نماز صبح، صدای گریه یک نفر را شنیدیم، خیس شده بود و زیر باران گریه میکرد، هرچه صدا زدیم توجهی نکرد تا اینکه صبح تازه متوجه شدیم آقای هنریلطیف بود.یک بار دیگر هم شب جمعه در اردوگاه اهواز برنامه دعای کمیل داشتیم؛ دعای کمیل که تمام شد، بچهها به چادرهایشان رفتند تا استراحت کنند و برای روز بعد آماده شوند.اما آقای هنریلطیف رفت پشت خاکریز و شروع کرد به گریه کردن؛ زار میزد و اشک میریخت و تا اذان صبح گریه امانش نداد.مدام از او میپرسیدیم چرا اینقدر گریه میکنی، اما جوابی نمیداد؛ بعدها در مسیر عملیات که باز هم همین حال را داشت اصرار کردیم که چرا اینطور شدهای؟ گفت «مگر میشود آدم سرباز امام باشد و حضرت حجت را نبیند؟»احساس کردم در آن شب برای او مکاشفهای اتفاقی افتاده و حقایقی را دریافت کرده؛ بعدها در همان منطقه در حالی که به حالت سجده بود به شهادت رسید و بیگمان راز براتش اشک بود.
امشب نوبت من است
یکی دیگر از بچههای بزرگوار ما از اسدآباد شهید صفایی بود، در عملیات فاو شرکت کرده بودیم. بعد از عملیات به عقبه برگشتیم و تعدادی از بچهها شهید شده بودند، بیمعطلی گردان را بازسازی کردیم و قرار بود دوباره وارد عملیات شویم.فردای همان روز او آمد و اصرار کرد که باید همراه گردان دیگری به عملیات برود؛ گفت حتما باید بروم. نزد فرمانده گردان آقای رهبر رفت، ولی موافقت نشد و خلاصه خیلی اصرار کرد.فرمانده از او پرسید چرا اینقدر اصرار داری؟ گفت: «امشب شبی است که من باید شهید شوم، شما من را از این محروم نکنید.»آنقدر پافشاری کرد تا بالاخره مجوز گرفت و رفت و در همان عملیات به شهادت رسید. گاهی احساس میکردیم بعضی از شهدا حقایقی را میدیدند که دیگران نمیدیدند.مثل زمانی که یک روز هواپیماهای دشمن مرتب منطقه استراحت بچهها را بمباران میکردند. همینطور که نشسته بودیم، آقای صفایی گفت: «بچهها، زیارت عاشورا بخوانیم تا هواپیمای عراقی بیفتد.» همه شروع کردند به خواندن زیارت عاشورا.هنوز زیارت عاشورا تمام نشده بود که هواپیمای عراقی مورد اصابت قرار گرفت و سقوط کرد. از این دست رفقا زیاد داشتیم، رفقایی که ایمانشان قابل وصف نبود.
ستار؛ دلداده جبههها
اما یکی از ماندگارترین خاطرات من مربوط به شهید ستار ابراهیمی است؛ برای فرماندهانم احترام زیادی قائل بودم، اما حاج ستار برایم فرق داشت، رفیق بود. حاج ستار از نیروهای زحمتکش سپاه بود و بعد از اینکه آقای رهبر، فرمانده گردان، مجروح شد و دیگر نتوانست در جنگ حضور داشته باشد، ستار فرمانده گردان شد.فرماندهای که همراه خانواده آمده بوده جبهه؛ وقتی جنگ شهرها شروع شد و موشکباران افزایش پیدا کرد، به او گفتیم خانوادهاش را در خانه تنها نگذارد یا در حیاط خانه یک سنگر بتنی کوچک درست کند تا اگر وضعیت قرمز شد، خانواده بتوانند از آن استفاده کنند.او قبول کرد و یک سنگر کوچکی ساخت، البته بعدها شرایط طوری شد که خانواده نتوانستند عملاً از آن استفاده کنند.
این کشتی تسلیم نشد
حضور جان بر کف حاج ستار قوت قلب بود تا رسید به عملیات کربلای ۴؛ شرایط عملیات جوری پیش رفت که از برخی لشکرها نیروها نتوانستند وارد شوند و دستور عقبنشینی صادر شد.به بچهها گفتند برگردند؛ برادر حاج ستار، صمدآقا که چند سال از او کوچکتر بود، در کنار خودش حضور داشت و در این بحبوحه مجروح شده بود. وقتی دستور عقبنشینی صادر شد به حاج ستار گفتند اول برادر خودت را بیاور. گفت: «اول مجروحها را ببرید، اگر مجروحی نبود، بعد برادرم را بیاورید»؛ ولی اوضاع به قدری دشوار شد که برادرش همانجا به شهادت رسید، پیکر او حدود 10 سال بعد پیدا شد.حاج ستار هم هنگام بازگشت، به دلیل حجم آتش دشمن نتوانست از منطقه خارج شود و به کشتی شکسته معروف در محدوده پناه برد، او با تعدادی از نیروها سوار آن کشتی شدند.دشمن مرتب کشتی را زیر آتش گرفته بود؛ آنقدر به کشتی حمله کردند که ما تصور میکردیم دیگر هیچکس زنده نمانده است.با این حال مطمئن هم نبودیم تا اینکه یکی از دوستانمان، حاج سعید بادامی، گفت: «کنار ساحل اروند از آن بلندگوهای بوقی نصب و دعای کمیل بخوانیم و آنها را صدا بزنم.»بلندگو را نصب کردند، سعید دعای کمیل را خواند و در بخشی از دعا که صدایش به سمت کشتی میرفت، «یا ستارالعیوب» صدا زد. چند بار این کار را تکرار کرد، ناگهان بچههای داخل کشتی یک پارچه سفید را تکان دادند و ما متوجه شدیم که هنوز تعدادی زنده هستند.تا شب صبر کردیم و بعد با هماهنگی بچههای اطلاعات و نیروهای جان بر کف آنها را از کشتی خارج کردند، البته تعدادی شهید و باقی مجروح شده بودند.
لحظهای که ستار پرواز کرد
بعد از کربلای ۴، عملیات کربلای ۵ آغاز شد؛ حدود ۱۵ یا ۱۶ روز بیشتر فاصله نبود و حاج ستار در این عملیات هم ماند و نقش بسزایی ایفا کرد. شب آخر که درگیر عملیات بودیم، بین نیروهای ما و بچههای اصفهان منطقهای وجود داشت که بعثیها به شدت از آن دفاع میکردند.فرمانده لشکر تأکید کرده بود اگر آن قسمت گرفته نشود، مجبور میشویم دوباره عقبنشینی کنیم. تعداد نفرات ما کم بود و مرتب با قرارگاه ارتباط داشتیم و وضعیت را گزارش میکردیم.ماحصل تماسها این شد که حاج ستار خودش را به منطقه برساند؛ آمد و طیمسیر تماس بیسیمی داشتیم مدام گزارش میدادم اما از یک جایی به بعد تماس با حاج ستار برقرار نشد.شاید پنج دقیقه بعد رزمنده دیگری بیسیم را برداشت و در جواب من که پرسیدم «چه خبر؟ چی شده؟؛ گفت: «حاج ستار پرواز کرد.» همان لحظه فهمیدم حاج ستار به شهادت رسیده، غم تمام وجودم را گرفت؛ خصوصا که رفاقت عمیق و خاطرات زیادی با هم داشتم.
مصیب؛ شاگردی که معلم شد
بین آن همه خاطره، شهید مصیب هم جایگاه ویژهای دارد، برادری که من به او مثل یک مربی و معلم نگاه میکردم.تربیت ما تا حد زیادی در کنار این عزیز شکل گرفته بود، از طرفی هم به مصیب علاقه زیادی داشتم و الگوی من بود. وقتی به جبهه رفتیم، او وارد اطلاعات شد و من در گردان بودم.فرماندهان هم استعداد و جسارت او را دیده بودند و در کارهای مختلف از او استفاده میکردند طوری که ارتباط صمیمی با علیآقا چیتسازیان داشت تا اینکه زمان به عملیات والفجر ۸ رسید.در عملیات والفجر ۸، وقتی قرار شد از رودخانه اروند عبور کنیم، شرایط بسیار سخت بود. در روزهای نخست پیشروی و امکانات و تجهیزات بهسختی به منطقه منتقل میشد.از تجهیزات و امکاناتی که از عراقیها به دست آورده بودیم استفاده میکردیم، در برههای به ما گفتند خط را از نیروهای اصفهان تحویل بگیریم، برای اینکه با منطقه آشنا شویم، من و حدود ۲۰ نفر از بچهها به خط رفتیم.قرار بود نیروهای ما قبل از اذان صبح بیایند و خط را بهطور کامل تحویل بگیرند، اما نیامدند. قرار شد فردای آن روز هنگام تاریکی هوا نیروها را منتقل کنند، بیشتر به دلیل شرایط مساعد.مصیب گفته بود: «خودم آنها را میبرم» به ویژه که مسلط بود به همه مسیرها، از همین بابت یک کامیون هم گرفته بود تا نیروها را منتقل کند.کامیون را در منطقه پارک میکند و میگوید تا بچهها سوار شوند، پنج دقیقه استراحت کنم؛ خیلی خستهام. کنار یکی از همرزمانش، مهدی که از بچههای اطلاعات بود به خواب رفت.در همان لحظه هواپیماهای دشمن منطقه را بمباران کردند و مصیب و تعدادی از بچههای گردان به شهادت رسیدند.
در معرکه شهید شوید
از این طرف ما هم همچنان در انتظار بودیم، اما فرمانده گردان اصفهان آمد و گفت: «بعید است بچهها به این زودی برسند» گفتم چرا؟ گفت: «منطقه را بمباران کردند.» فردای آن روز وقتی علیآقا چیتسازیان آمد خط، فهمیدم اتفاقی افتاده به خصوص که خودش حال و هوای روضهخوانی داشت.معطل نکردم از علی آقا پرسیدم مصیب شهید شده؟ مرا کنار کشید و شروع کرد به روضه خواندن، آنقدر گریه کرد و ناراحت بود که من سعی میکردم او را آرامدکنم، خلاصه دانستم که مصیب پر کشیده است.مصیب مابین گریههایش جملهای را مرتب تکرار میکرد: «از خدا بخواهید در معرکه شهید شوید.» میگفت روایتی هست، اگر کسی که در معرکه شهید شود با همان لباس رزم دفن میشود و در روز رستاخیز با همان لباس محشور خواهد شد.و او تمام و کمال به آرزویش رسید و به همین شیوه 26 اسفندماه به شهادت رسید.»
19:52 - 6 اکتبر 2026