حاج قاسم شخصاً برای این آقا مهندس اجازهنامه نوشت!
مدتها بود شرکت مهندسی را رها و پدرش را اسیر کرده بود تا کارهای اعزام به سوریهاش درست شود؛ اما نمیشد که نمیشد. تا اینکه توانست رد حاج قاسم را بزند و اجازهنامهاش را مستقیم از فرمانده نیروی قدس سپاه بگیرد.
«عاشق مهندسی بود. دانشگاه قبول شد و درسش را در شرایط سخت تمام کرد. بعد هم با دوستانش یک شرکت مهندسی تأسیس کرد.» این را ماندانا دبیر سلیمانی مادر شهید مدافع حرم مرتضی عبداللهی، میگوید و اضافه میکند: «اما بعد از مدتی از همسرش شنیدم که دیگر به شرکت نمیرود.» او برای خبرنگار فارس تعریف میکند: «یک روز همسرش که تازه با هم عقد کرده بودند به من گفت که مرتضی چند وقتی است سرکار نمیرود. وقتی از خود مرتضی پرسیدم، گفت: «این کارا به درد من نمیخوره مامان. دیگه نمیتونم.»
پاپیچش شدم که تو آن قدر علاقه داشتی به مهندسی، کلی تلاش کردی، دوری راه را تحمل کردی تا بتوانی درست را تمام کنی، پس چه شد؟ فقط میگفت: «نه. این چیزا به درد من نمیخوره. من باید یه کار دیگه بکنم.»بعد از مدتی فهمیدم منظورش از «یه کار دیگه» چیست. با پدرش صحبت کرده بود که «من میخوام برم نیرو قدس.»بابایش هم به این راحتی وا نداد. به او میگفت: «باباجان نمیشه. کشکه مگه؟ به این راحتیها نیست که.»مرتضی اما پایش را کرده بود در یک کفش که «شما میتونی وسیله بشی سفارشمو بکنی. کمک کن بتونم برم. میخوام برم سوریه با داعشیا بجنگم. فقط این کار میتونه منو آروم کنه.»
شوهرم خودش مرد جنگدیده بود و دوران دفاع مقدس رزمنده بود. اما یک روز که از دست پافشاریهای پسرش خسته شده بود، رو کرد به من و گفت: «خانم. شما یه چیزی بهش بگو. باهاش مخالفت کن. میترسم بره اونجا از پس آموزشا بر نیاد اونوقت سرخورده میشه.»من امام خودم راهی که مرتضی میخواست برود را دوست داشتم. نگاهی کردم و گفتم: «من چی بگم آخه.»آقا افضل که وا خورده بود، گفت: «حالا که تو راضیای منم حرفی ندارم. فقط بدون قراره پسرت ازت دور شه. جایی میره که ممکنه زخمی بشه، مجروح بشه، جانباز بشه. اینها رو بدون که بعداً گله نکنی.»در ذهنم دو دوتا چهارتایی کردم، نفسم را بیرون دادم و گفتم: «راضیم به رضای خدا.» پدر و پسر هر کدام ۲ پا داشتند، ۲ تای دیگر هم قرض کردند و افتادند دنبال کارهای مرتضی تا مجوز اعزامش را بگیرند.
سال ۱۳۹۴ ـ ۱۳۹۵ بود که یک روز مرتضی آدرس یک محله را به پدرش داد و گفت: «بابا حاج قاسم اونجا یه کاری داره. امروز داره میره اونجا. بریم شاید خدا خواست کار من راه بیفته.»آقا افضل که چشمانش ۴ تا شده بود، پرسید: «تو از کجا میدونی سردار سلیمانی کجا کار داره؟»مرتضی خندید و گفت: «پیگیرشم! بپوش بریم.»پدر و پسر رفتند و با اجازهنامه سردار قاسم سلیمانی برگشتند خانه. مرتضی روی پایش بند نمیشد. چند روز بعد هم به او زنگ زدند که «کارات درست شده.» و مرتضی با ذوق و شوق به من زنگ زد و گفت: «درست شد، درست شد، دارم میرم سوریه.» و از خوشحالی مرتضی من خوشحالترین مادر دنیا بودم.
اولین بار اردیبهشت سال ۱۳۹۵، در ۲۹ سالگی، ۴۰ روز به سوریه اعزام شد. بار دوم هم مهر سال ۱۳۹۶ به سوریه رفت و ۲۳ آبان در دیرالزور سوریه درحالی که میخواست بو کمال را از دست داعشی ها آزاد کند، به شهادت رسید. چند روز بعد سردار سلیمانی اعلام کرد: «بوکمال آزاد شد.»«هواتو دارم» روایت زندگی شهید مدافع حرم مرتضی عبداللهی است که در ۳۰۴ صفحه به قلم محمدرسول ملاحسنی نوشته و توسط انتشارات شهید کاظمی چاپ و منتشر شده است. ۳۰ آبانماه همزمان با روز قهرمان ملی تقریظ رهبر معظم انقلاب بر این کتاب منتشر میشود.
16:36 - 22 آبان 1403