12 دی 1404

روزی که حاج قاسم کنار اروند به گریه افتاد

اروند آن شب برای حاج‌قاسم مرزی بود میان تردید و توکل. فرمانده‌ای که همیشه راه را بلد بود، این بار ایستاد، به آب خیره شد و گریه کرد. اشک‌هایش از ترس نبود، نگران جان جوان‌هایی بود که چند شب بعد باید از دل رود عبور می‌کردند. یک آیه، سکوت آب را شکست.
می‌شود هر سال تازه داغ تواشک میچینم ما از باغ توداغ تو از کربلا دارد نشاننور تو تابیده در صد کهکشاندر عجب ماندم که یاری اینچنینروز عاشورا نبوده در زمینبی‌گمان اصحاب سر بودی شمامثل هانی و بُریر بودی شمادر گمانم خالق یکتای عشقگفته باشی تا مبادایِ دمشقورنه جنس این غمت از کربلاستپاره‌ای از کهکشان نینواست آری آری تو حسینی بوده‌ای ذُخرِ ارباب خمینی بوده‌ای روز تو دل رنگ عاشورا گرفتذره‌ای از داغ مولا را گرفتدر دلم دارم امید انتقامپاره کرده قاتلت گویا لجاماینچنین پستی شبیه آن یزیدروزگار ما به چشم خود ندیدآرزو دارم که همچون آن پلیدمحو گردد جسم نحسش ناپدید
07:48 - 12 دی 1404




1 پاسخ

@Shaer14 دی 1404
اصلاح اشتباه تایپی: "میچینیم"