شبی که معنای خدمت را با دلم فهمیدم
آخرین شب، صحنهای دیدم که هنوز در دلم مانده است؛ لحظهای ساده که معنای خدمت را برایم عوض کرد.
روایت اربعین؛ آخرین شب بود و خیمه آرامتر شده بود. گوشهای نشسته بودم که چشمم به یکی از خادمان جوان افتاد؛ کنار ستون ایستاده بود و بیصدا اشک میریخت. نه کسی حواسش بود، نه خودش دنبال دیدهشدن بود.
آرام نزدیک رفتم و پرسیدم: «خستهای؟»سرش را بالا آورد و گفت: «نه… فقط دلم نمیخواد این روزها تموم بشه.» این صحنهبرایم آشنا بود؛ همان بغضی که زنها گاهی پنهان میکنند تا کار زمین نماند.
حالا که برگشتهام، هر بار که عکسها را نگاه می کنم، یاد همان لحظه میافتم؛ نور کم، سکوت شب، و اشکی هایی که از خستگی نبود. آن چند روز در جانم مانده، فهمیدم موکبها فقط محل خدمت نبودند؛ جایی بودند که آدم معنای عشق و همراهی را میفهمید.#اربعین_حسینی #خیمه_خدمت#روایت_اربعین 21:12 - 13 مرداد 1405