شب آرزوهای جمکران مسیر زندگی این بانو را تغییر داد

جمکران در شبی نورانی، محل تقاطع تقدیر و آرزویی بود که گمان می‌رفت هرگز برآورده نخواهد شد؛ شبی که در آن، مریم زنی بی‌اعتقاد، ناخواسته راهی عمیق‌ترین تجربه‌ی زندگی‌اش شد و مسیر بیست‌ساله‌اش را تغییر داد.
خبرگزاری فارس _ سعیده کرامتی: جمکران در شبی نورانی، محل تقاطع تقدیر و آرزویی بود که گمان می‌رفت هرگز برآورده نخواهد شد؛ شبی که در آن، یک زن بی‌اعتقاد، ناخواسته راهی عمیق‌ترین تجربه‌ی زندگی‌اش شد و مسیر بیست‌ساله‌اش را تغییر داد.مریم ۴۸ ساله است. اهل تبریز، اما ساکن تهران. زنی که در ظاهر همه چیز را داشت: شغل خوب، خانواده‌ای نسبتاً موفق و سبک زندگی‌ای مدرن. اما در باطنش، حفره‌ای عمیق از بی‌اعتمادی به مفاهیم انتزاعی وجود داشت.شب‌های قدر برایش فقط بهانه‌ای برای تعطیلی یا دورهمی‌های خانوادگی بود و لیلةالرغائب، صرفاً یک شب دیگر از سال قمری، بدون هیچ پس‌زمینه‌ی معنایی. به خرافات و باورهای مذهبی که ریشه‌ی مستند و منطقی نداشتند، اعتقادی نداشت. اگر هم تا به حال دعایی کرده بود، بیشتر شبیه به یک مرور ذهنی بود تا یک درخواست قلبی. او زنی نبود که به دنبال معجزه باشد؛ معتقد بود هر چه هست در دستان خود آدم است.ماموریتی کاری که شروع زندگی جدید شدسال ۱۳۹۴ بود. زندگی مریم در مسیر عادی خود پیش می‌رفت که یک ماموریت کاری همسر، او را به قلب اتفاقی ناخواسته پرتاب کرد: سفری اجباری به قم. همسرش، مهندس عمران، برای سرکشی از یک پروژه عمرانی در نزدیکی تهران، مجبور بود چند روز در قم مستقر شود. مریم که باید همراه او می‌رفت، با بی‌حوصلگی چمدان بست. برای او، این سفر یک وقفه بود، یک انحراف از برنامه‌های کاری خودش. «قم؟» با خودش فکر می‌کرد شهری که همه چیزش بوی مذهب می‌دهد برای من که از مراسم دینی بیزارم خسته کننده است.
قم؛ توقفی ناخواسته در میانه یک مأموریت کاریوقتی به قم رسیدند، اوضاع همان‌طور بود که انتظار داشت؛ شلوغ و پر از نشانه‌های مذهبی. همسرش هر روز صبح سر کار می‌رفت و مریم مجبور بود ساعت‌ها در هتل یا اطراف آن پرسه بزند. روزها تکراری و خسته‌کننده می‌گذشت. در یکی از همین روزهای سوت و کور، همسرش گفت: امشب شب لیلةالرغائب است، شاید بهتر باشد برویم جمکران. حداقل فضای متفاوتی دارد.مریم با اکراه پذیرفت. برایش مهم نبود چه شبی است یا چه کسی را می‌خواهند صدا بزنند. او فقط به دنبال فرار از دیوارهای بی‌روح هتل بود. جمکران، فقط برای دیدن؛ این تنها انگیزه‌اش بود.ساعت حدود هشت شب بود که وارد محوطه جمکران شدند. لیلةالرغائب بود و جمعیت موج می‌زد. مریم با نگاهی منتقدانه به اطراف نگاه می‌کرد. نورافکن‌ها، صدای مداح‌ها که از بلندگوها پخش می‌شد و موج عظیم انسان‌هایی که به سمت مسجد می‌رفتند. او احساس بیگانگی می‌کرد. این حجم از شور مذهبی برایش غریب و کمی آزاردهنده بود.همسرش در میان جمعیت گم شد. مریم کنار یکی از ستون‌ها ایستاد، بی‌حوصله موبایلش را چک می‌کرد. صدایی از بلندگوها توجهش را جلب کرد. سخنرانی‌ای مذهبی درباره‌ی فضیلت شب آرزوها. سخنران با لحنی آرام و در عین حال نافذ صحبت می‌کرد. مریم قصد گوش دادن نداشت، اما کلماتش ناگهان مسیر ذهنش را عوض کردند.

زمانی که دلش ایستاد

سخنران به طور ناگهانی مسیر صحبت را عوض کرد. شروع کرد به صحبت کردن از غربت، عطش و آرزوی دست‌نیافتنی زیارت کربلا برای شیعیان در دوران‌های مختلف.ناگهان، اتفاقی افتاد که مریم بعدها آن را «ایستادن دل» توصیف کرد. او که سال‌ها نسبت به هرگونه احساسات مذهبی غلبه کرده بود، احساس کرد کسی با انگشتان یخی به قلبش چنگ زده است. او سال‌ها بود که از موضوعات مذهبی فاصله گرفته بود، اما در آن لحظه، تصویر کربلا در ذهنش موج زد؛ گویی برای اولین بار، نه به عنوان یک نماد، بلکه به عنوان یک واقعیت تلخ و شیرین در برابرش قرار گرفت.مریم می‌گوید وقتی سخن از کربلا شد، انگار قفلِ یک دریچه در وجودم شکست. سال‌ها بود کسی آنجا را نبسته بود، اما خود من آن را فراموش کرده بودم.او بی‌اختیار اشک‌هایش جاری شد. اشک‌هایی که نه از سرِ ترس یا شادی، بلکه از سرِ یک دلتنگی عمیق بود که نمی‌دانست متعلق به کیست.وقتی نام امام حسین(ع) همه‌چیز را شکستهمسرش برگشت و مریم را با چشمانی خیس دید. همسرش پرسید چیزی شده؟ مریم سرش را تکان داد و با صدایی لرزان گفت: نمی‌دانم. فقط… دلم درد گرفت.او در آن لحظه با خود فکر کرد: این زنِ منتقد و منطقی، چرا اکنون باید این‌گونه بی‌دفاع باشد؟ این سیل احساسات از کجا آمده بود؟ انگار همان منطق سفت و سختی که تمام عمرش به آن تکیه کرده بود، برای اولین بار در برابر یک زمزمه‌ی قدیمی تسلیم شده بود. او در آن شلوغی و میان آن همه زمزمه، خود را تنها حس کرد، اما این تنهایی با دلتنگی همراه بود.
آرزویی که فقط از سرِ امتحان گفته شدجمعیت شروع به دعا کردن کردند. لیلةالرغائب، شب آرزوها. مریم که این کلمه «آرزو» را مسخره می‌دانست، حالا در میان جمعی بود که با تمام وجودشان آرزو داشتند.همسرش آهسته در گوشش زمزمه کرد: حالا که اینجایی، یک آرزو کن. هر چه می‌خواهی، شب آرزوهاست.مریم لبخند تلخی زد. آرزوی او چه می‌توانست باشد؟ او به معنای واقعی کلمه هیچ کم و کاستی نداشت. اما آن تصویر کربلا که ذهنش را تسخیر کرده بود، رهایش نمی‌کرد. این یک وسوسه بود، یک آزمایش کوچک با خودش.با لحنی که بیشتر شبیه تمسخر به خود بود تا یک دعا، در ذهنش زمزمه کرد: اگر این شب واقعاً قدرتی دارد، اگر این حرف‌ها درست است… او مکث کرد. سپس زیر لب گفت: «گر این شب راست است، سهم من کربلا باشد.این آرزو، یک آزمون بود. او می‌خواست ببیند آیا این همه انرژی و احساسی که در این مکان جریان دارد، می‌تواند یک اتفاق غیرممکن را ممکن کند؟ او به کربلا نرفته بود و هرگز فکر نمی‌کرد برود.معجزه‌ای که تقویم را جلو کشیدآن شب گذشت. مریم به تهران بازگشت و تلاش کرد آن تجربه را به عنوان یک واکنش احساسی زودگذر فراموش کند. چند ماه گذشت و زندگی دوباره به روال عادی خود بازگشت.تابستان سال ۱۳۹۴ بود. روزهای پایانی ماه رمضان نزدیک می‌شد. مریم درگیر کارهای روزمره بود که همسرش با صدایی هیجان‌زده وارد اتاق شد. مریم، باورم نمی‌شه! یه اتفاقی افتاده.
یکی از مدیران ارشد پروژه‌ام امروز گفت می‌خواستم به زودی کربلا بروم اما به دلیل بیماری ناگهانی همسرم، سفرم کنسل شده و بلیط‌ها سوخته است. اگر کسی از دوستانت مایل است، می‌تواند این بلیت‌ها را با قیمت خیلی خوب بردارد. بلیط‌ها برای پرواز به مقصد نجف در تاریخ ۱۹ رمضان هست؛ منم خریدم تا با هم بریم دو تایی.مریم می‌گوید ابتدا فکر کردم که این یک تصادف است، اما وقتی تاریخ سفر شب نوزدهم رمضان را شنیدم، قلبم به تپش افتاد. شب نوزدهم رمضان، شب قدر است؛ شبی که من در جمکران آرزو کرده بود.شب نوزدهم رمضان؛ بلیت یک زندگی تازهاین بار، تردید در دل مریم جایی نداشت. این دیگر یک اتفاق تصادفی نبود، یک دعوت بود. آن زن بی‌اعتقاد، در برابر یک زنجیره از وقایع غیرمنتظره که از آن شب در جمکران آغاز شده بود، به زانو درآمد. او شب لیلةالرغائب آرزو کرده بود و در شب قدر همان سال، راه کربلا برایش باز شده بود.سفر آغاز شد. هیجان و اضطراب، جایگزین آن بی‌تفاوتی گذشته شده بود. این بار، مریم برای دیدن نیامده بود؛ او برای ادای دین به آرزویی بود که اجابت شده بود.اولین سلام به کربلاوقتی مریم وارد صحن حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) شد، دیگر آن زن تبریزیِ منتقد نبود. او در شلوغی جمعیت، خود را تنها در برابر آن ضریح یافت. حس شگفتی بر او غالب بود. اشک‌ها این بار نه از سرِ دلتنگی، بلکه از سرِ شکرگزاری بود. گویی نه تنها به کربلا آمده بود، بلکه به نقطه‌ای بازگشته بود که همیشه در عمق وجودش آنجا خانه داشت، اما مسیرش را گم کرده بود.او در آن شب نوزدهم رمضان، در حرم، عهد بست که دیگر آن زن سابق نخواهد بود.
سفر تمام شد و مریم به تهران بازگشت. اما این بازگشت، یک تغییر بنیادین را در او رقم زده بود. او متوجه شد که زندگی فقط منطق و محاسبات نیست. دنیایی فراتر از آنچه با چشم دیده می‌شود، وجود دارد که می‌تواند در زمان و مکان‌های غیرمنتظره، مسیر انسان را تغییر دهد.او شروع به مطالعه کرد، با دقت بیشتری به مراسم دینی نگاه کرد و در اعمال روزانه‌اش تغییراتی ایجاد کرد. او دیگر در برابر تقویم مذهبی موضع‌گیری نمی‌کرد، بلکه سعی می‌کرد در آن «شب‌ها» حضوری معنادار داشته باشد. لیلةالرغائب برایش معنا پیدا کرد؛ شبی که آرزوهایت را نه از سرِ عادت، بلکه از سرِ یک کشش درونی بیان می‌کنی.از آن شب به بعد...تحول مریم فقط در امور مذهبی خلاصه نشد. نگاهش به خانواده، به رنج‌ها و سختی‌ها تغییر کرد. او فهمید که رنج‌ها گاهی مسیری برای رسیدن به چیزهایی هستند که در راحتی هرگز به آن‌ها دست پیدا نمی‌کردیم. دعاهای او حالا محکم‌تر بود و ایمانش به قدرت پشت پرده، هر چند هنوز علمی نبود، اما قلبی شده بود.او دیگر از سرِ اجبار یا تعارف به محافل مذهبی نمی‌رفت؛ این‌ها تبدیل به نیاز شده بودند.بیست سال شکرانه در مسیر جمکرانآن شب خاص در جمکران، سال ۱۳۹۴، تبدیل به نقطه عطف زندگی مریم شد. او هر سال، بدون استثنا، در لیلةالرغائب به جمکران می‌رود. این دیگر برای ادای دین نیست، بلکه یک قرار ملاقات است با تقدیرش.
مریم می‌گوید من باید آن شب در قم می‌بودم تا مسیر زندگی‌ام عوض شود. اگر آن ماموریت کاری همسر نبود، اگر من اهل تفریح در آن شهر نبودم، آن سخنرانی را نمی‌شنیدم و آن آرزو را بیان نمی‌کردم.حالا هر بار که وارد جمکران می‌شوم، انگار دوباره به آن شب برمی‌گردم. انگار آن جمعیت، آن نور و آن صدا، منتظر من هستند تا یادآوری کنند که مسیر درست را انتخاب کرده‌ام.زن تبریزی که هر سال خودش را می‌رساندامروز، مریم زنی است که نگاهی عمیق‌تر به زندگی دارد. او هنوز هم مادری مسئول و همسری دلسوز است، اما درونش آرامشی وجود دارد که نتیجه‌ی آن آرزوی ساده و ناخواسته در یک شب خاص است. او هر سال خودش را از تهران به جمکران می‌رساند تا به آن زن سابقش که به هیچ شبی ایمان نداشت، بگوید: «ما درست انتخاب کردیم.شب‌هایی که ما را انتخاب می‌کنندلیلةالرغائب برای مریم، از یک شب عادی به شب انتخاب شدن تبدیل شد. داستان او داستان کسی است که فکر می‌کرد همه چیز را مدیریت می‌کند، اما ناگهان توسط یک نیروی ناشناخته به مسیری هدایت شد که هرگز خود انتخاب نمی‌کرد.گاه انسان‌ها در اوج بی‌اعتقادی یا بی‌تفاوتی، در معرض نوری قرار می‌گیرند که تمام تاریکی‌های منطقشان را می‌سوزاند. شب‌هایی هستند که ما به خیال خودمان برای آن‌ها برنامه‌ریزی می‌کنیم، اما حقیقت این است که آن شب‌ها، ما را برای نقش‌آفرینی در نقشه بزرگ‌تر خود انتخاب می‌کنند. مریم، زن تبریزی، حالا می‌داند که گاهی بزرگ‌ترین آرزوهایمان باید از سرِ امتحان بیان شوند تا قدرت واقعی‌شان آشکار شود.#آرزوی_کربلا#لیله‌الرغائب #شب_آرزوها
22:35 - 4 دی 1404
زندگی
استان ها
قم

4 بازنشر12 واکنش
42٫6k بازدید



2 پاسخ

در پاسخ به
ولی متاسفانه در زندگی من اتفاقاتی افتاد که کلا نسبت بهمه چیز حتی امام حسین هم بدگمان شدم،اگرم خدایی باشه،خدای پولدارهاست خدایی واسه فقیر و فقرا وجود نداره این را جدی و باتمام وجود میگم

تصویر نمایه‌ی ‌زهرا میرزابابائی🎒🇮🇷‌
@Mirzababaee5 دی 1404
در پاسخ به
❤️⚘️💐