اینجا بوی باروت و خونِ کودکان میآید، نه عطر صلح با دشمن
اینجا، میناب است، لامرد و سیریک و تهران و اصفهان است،اینجا ایران است. اینجا بوی باروت و خون کودکان به مشام میرسد، نه بوی عطر تفاهم و صلح شرافتمندانه با دشمن. آنان که در پی صلح با قاتلان این طفلان معصوماند، گویی به جای دشمن با با وجدان خفته ی خود میجنگند. گویی غبارِ غرب، چنان بر آینهی دلشان نشسته که تصویرِ این کودکانِ غرق در خون را نمیبینند.ای پزشکیان، ای قائم پناه، ای خاتمی! یک شب، به جای محفل دوستان در میان مادرانی بنشینید که چادرهایشان را با خونِ فرزندانِ شهیدشان رنگین کردهاند. دست بر سینهی کودکی نهید که پیکرش میانِ خاک و خون، هنوز گرمایِ آغوشِ مادر را به خاطر دارد. آنجا، نه از «تفاهم» سخن خواهید گفت، نه از «سازکارِ رفعِ نقض»؛ آنجا، فقط خواهید فهمید که «صلحِ شرافتمندانه» با کسی که خونِ این کودکان را ریخته، نه صلح، که «یاری دشمن» بر ظلم به این ملت است.و آنگاه بدانید که در این خاک، هر که با دشمنِ خونخوار در پی صلح و تفاهم و آشتی است، دشمنِ خداست، هرچند لباسِ صلح بر تن کند. در این روایتِ، آنکس که در رکابِ حق نیست، در رکابِ باطل است؛ و میانِ خونِ طفلانِ میناب و تفاهمنامهیِ مخالف اصول، هیچ پلی نمیتوان ساخت مگر پلی از ذلت و خیانت. و این، فتحی است که با خون نوشته میشود، نه با قلمِ مذاکره.
09:24 - 14 شهریور 1405