«کافه جلبک» در جمع دختران روستایی
قفسه کتابهای پیشرفت رو یه نگاه کردم و دو سه برداشتم رفتم و بعد فک کردم شاید «کافه جلبک» حرفای جذابی براشون داشته باشه. چون قهرمانش هم سختی زیادی از کودکی کشیده و روستازاده بوده و کارش مرتبط با روستا.
چند شب پیش توی تجمع با یک خانم آشنا شدم و طی چند دقیقه گپ و گفتی که با هم داشتیم دریافتم که از کارمندای کمیته امداده. شروع کرد به صحبت درباره اینکه وضعیت روحی خانمهای سرپرست خانوار خیلی رو به راه نیست. میگفت دچار ناامیدی و خستگی شدن. بیشتر اتکا به همون حقوق کمیته دارن. گاهی کلاسهای کارآفرینی و اینها هم براشون میذاریم ولی اثر چندان نداره. میگفت نگرانی بیشترم از بابت بچههاشونه که تو همین فضای ناامیدی بزرگ بشن و نتونن خودشونو بکشن بالا. این خانم که حرف میزد تند تند تو ذهن من قصههای پیشرفت ورق میخورد. یک دفعه بهش گفتم خب بیاین اول قصه آدمای نزدیک به خودشون رو براشون تعریف کنید، بعد برید سراغ دورههای تئوری کارآفرینی شاید اثرش بیشتر باشه. از سوال و جوابش فهمیدم خیلی با روایت پیشرفت آشنا نیست و ما هنوز خیلی کار داریم درین موضوع.روز بعد پیام داد که بچههای این خانمها رو از فلان روستا دارم میارم زیارت، حال و هوا عوض کنن، میای همین قصهها که گفتی براشون تعریف کنی. میخواستم نه بیارم باز پیش خودم گفتم تو که یه ساعت منبر رفتی براش باز میخوای بزنی زیر حرفات. قفسه کتابهای پیشرفت رو یه نگاه کردم و دو سه برداشتم رفتم.دخترای پر انرژی و خندهرویی بودن. اولش یه کم درباره درساشون حرف زدیم و بعد فک کردم شاید «کافه جلبک» حرفای جذابی براشون داشته باشه. چون قهرمانش هم سختی زیادی از کودکی کشیده و روستازاده بوده و کارش مرتبط با روستا. قصه آقای اسفندیاری رو براشون سر انداختم از بچگی تا روزای سخت بدو بدو و زمین خوردنهای بسیار و ناامید نشدن و بالاخره به قله رسیدن.
از صورتا و سوالشون فهمیدم ماجرا رو دوست داشتن. در ادامه گفتم مهمه که تو روستا بمونیم، روستا رو زنده نگه داریم، سنتهای خوبش، محصولاتش، آدمهاش و.. که نقش مهمی تو پیشرفت کشور دارن. حتی ما تو قضیه جمعیت خیلی بیشتر رو روستا میتونیم حساب کنیم. به خاطر سبک زندگی که روستا ازش برخورداره و آدم شهری محروم.که اینجا فرمودن خانم کو شوهر خوب؟ که گفتم من این همه حرف زدم همین شد مسألهتون برای رشد و پیشرفت روستا؟ خلاصه بهشون وعده دادم اگه دخترای خوب و درسخون و اهل تلاشی باشین از خزانه غیب خدا شوهر خوبم گیرتون میاد إن شاءالله. پنجاه پنجاه راضی شدن.بعدم شروع کردن سوالات تخصصی پرسیدن برای شروع به کار و فعالیت تو روستا. اونجا بود که فهمیدم خیلی عمیق ارائه دادم و اینا فک میکنن من الان با هشت تا بچه در روستای بابام ساکن هستم و اونجا شیش تا شرکت راه انداختم.کتاب رو همراه دو سه عنوان دیگه بهشون دادم که دست به دست بخونن و گفتم میام پس میگیرم. نمیرم پس بگیرم. صرفا ازین جهت که بخونن و نمونه گوشه طاقچه. شایدم رفتم گرفتم. حالا این همه حرف زدم که بگم یه همچین جاهایی هم، روایت پیشرفت کار میکنه. حتی تو خود کمیته امداد و این جور نهادها کنار کلاسهاشون میشه ماجرا رو این طوری هم پیش برد و موثرتر هم هست.
یادمه چند سال پیش به دعوت همین کمیته امداد میرفتم برا نوعروسها حقوق خانواده میگفتم البته حرف اون مسئولا رو گوش نمیکردم و لزوما قواعد حقوقی یادشون نمیدادم که زندگی رو روی این قانون و اینا ببندن و بیفتن دنبال مطالبه مهریه و نفقه و فلان و زندگی رو منحل کنن. بیشتر این حقوق رو از منظر آقای شهیدمون به مسأله ازدواج براشون میگفتم و چه قد اون روزا و کلاسا پر از حس خوب بود. حالا پای روایت پیشرفتم میشه کشید به این فضاها.
14:04 - 18 اکتبر 2026