چرا جامعه ایرانی فرو نمیریزد؟
در ورودیه بحث، لازم است به این پرسش پاسخ داده شود که اساساً چرا میتوان به وجود چنین عقلانیتی باور داشت. نقطهی عزیمت این مقاله بر این فرض استوار است که تداوم تخاصم ایالات متحده با جمهوری اسلامی ایران، بهطور ناخواسته موجب آشکار شدن اولویت اصلی و بنیادین زندگی اجتماعی در میان اکثریت جامعهی ایران یعنی «حفظ ایران و تداوم تمدن ایرانی» به عنوان مهمترین دغدغهی عمومی جامعه،شده است.شواهد تجربی این مدعا را میتوان در دادههای نظرسنجیهای انجامشده پیش از دو انتخابات اخیر ــ انتخابات مجلس شورای اسلامی و انتخابات ریاستجمهوری ــ مشاهده کرد. این نظرسنجیها نشان میدادند که اگرچه نرخ مشارکت انتخاباتی بهسختی از مرز چهل درصد عبور میکرد، اما کمتر از سه درصد پاسخدهندگان، مخالفت با اصل نظام سیاسی را عامل اصلی عدم مشارکت خود عنوان میکردند. اکثریت پاسخدهندگان، دلیل کنارهگیری از مشارکت انتخاباتی را بیاثر بودن رأی و ناتوانی سازوکارهای موجود در ایجاد تغییر معنادار در وضعیت اداره کشور میدانستند. تفسیر نگارنده از این دادهها ــ تفسیری که همچنان معتبر تلقی میکنم ــ آن است که بخش مهمی از جامعهی ایران، با وجود نارضایتی جدی از شیوهی مدیریت کشور توسط جریانهای سیاسی موجود، بهویژه دو جریان اصلی، همچنان به اساس نظام اسلامی احساس تعلق دارد، هرچند این تعلق در میان گروههای مختلف اجتماعی دارای درجات متفاوت است. این تمایز در بزنگاههای بحرانی بهوضوح خود را نشان میدهد.
اگرچه شرایط نامطلوب اقتصادی ــ که خود منشأ شکلگیری اعتراضات اجتماعی است ــ نارضایتی عمومی را تشدید میکند، اما در نقطهای که این اعتراضات به تقابل مستقیم با اصل نظام سیاسی سوق داده میشود، اکثریت جامعه بهطور فعال یا منفعل از صحنه کنار میکشد. در چنین شرایطی، میدان کنش جمعی اعتراضی عمدتاً در اختیار گروههایی محدود باقی میماند که اغلب واجد سازمانیافتگی مسلحانه بوده و تحت مدیریت یا هدایت مستقیم ایالات متحده و اسرائیل عمل میکنند.پرسش اصلی در اینجا آن است که چرا جامعهی ایران، علیرغم نارضایتیهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، از همراهی با کنشهای تقابلی فاصله میگیرد. پاسخ به این پرسش را باید در ترجیح آگاهانهی مجموعهای از ارزشهای کلان و بنیادین جستوجو کرد که در طول تاریخ ایران بهعنوان عناصر هویتی پایدار بازتولید شدهاند. مردم ایران حفظ تمدن ایرانی–اسلامی، کلیت سرزمینی ایران و استقلال سیاسی کشور را بر همه مطالبات دیگر ترجیح میدهند. این ترجیح نه حاصل انفعال، بلکه نتیجهی نوعی عقلانیت تاریخی است که از تجربهی مکرر فروپاشیها، مداخلات خارجی و گسستهای تمدنی در حافظهی جمعی ایرانیان شکل گرفته است. در این عقلانیت، هزینههای ازدسترفتن استقلال و انسجام ملی بهمراتب سنگینتر و غیرقابلجبرانتر از تداوم مشکلات و اشکالات اقتصادی تلقی میشود.
از این منظر، جامعهی ایران میان «نارضایتی از وضعیت موجود» و «بهخطر افتادن بنیانهای وجودی کشور» تمایزی روشن قائل است. این تمایز موجب میشود که اعتراض اجتماعی، تا زمانی که در چارچوب مطالبات اصلاحی و درونزا باقی بماند، مشروع و قابلپذیرش تلقی شود، اما در لحظهای که به پروژهی تضعیف تمدن و استقلال و هویت و موجودیت ملی ـ تا چه رسد به نابودی آن ـ پیوند میخورد، حمایت اجتماعی خود را از دست میدهد. این الگوی رفتاری را میتوان مصداقی از عقلانیت معنامحور دانست؛ عقلانیتی که در آن معنا، هویت و تداوم تاریخی بر منطق سود و زیان کوتاهمدت غلبه میکند. گوئی رنج، تحمل میشود زمانی که رنج در افق معنایی بزرگتری بازتعریف میشود. در این چارچوب، تحمل فشار اقتصادی زمانی معنادار میشود که در خدمت حفظ کلیتی بزرگتر، یعنی ایران بهعنوان یک واحد تاریخی، تمدنی و سیاسی، قرار میگیرد، وضعیتی که در آن جامعه از واکنشهای هیجانی و مقطعی فراتر میرود و کنش خود را در نسبت با هویت و آیندهی تاریخی خویش تنظیم میکند. در چنین وضعیتی، عقلانیت نه بهعنوان ابزار بیشینهسازی منفعت فوری، بلکه بهمثابه توانایی تشخیص امر بنیادین از امر ثانوی عمل میکند؛ و این همان نقطهای است که تخاصم خارجی، بهجای فروپاشی اجتماعی، به تقویت انسجام هویتی و بازتعریف اولویتهای جمعی منجر میشود.
اپوزسیون جمهوری اسلامی اساساً از توان انجام چنین رسالتی برخوردار نیستند زیرا مسألهی اصلی آن است که طیفهای اصلی اپوزیسیون جمهوری اسلامی ــ که میتوان آنها را بهطور کلی در چهار گروهِ سلطنتطلبان، سازمان مجاهدین خلق، سلبریتیهای هنری و ورزشی و جریانهای قومگرا یا جداییطلب طبقهبندی کرد ــ نه در سطح نظری و نه در عرصهی عملی، واجد ظرفیت لازم برای نمایندگی از یک بدیل ملی و تمدنی برای جمهوری اسلامی نیستند. فقدان این ظرفیت موجب شده است که این نیروها نتوانند اعتماد پایدار و فراگیر جامعهی ایران را بهدست آورند، حتی در شرایطی که نارضایتیهای اقتصادی و اجتماعی در سطح بالایی قرار دارد. در مورد رضا پهلوی و جریان سلطنتطلب، میتوان به تحلیلهای انتقادیای ارجاع داد که حتی از سوی برخی روشنفکران منتقد جمهوری اسلامی، از جمله دکتر عبدالکریم سروش، مطرح شده است. عبدالکریم سروش در مورد رضا پهلوی نوشت:
«من به حقیقت مسخرهتر و مضحکهتر و فرومایهتر از این شخصیّت نالایق و نادان و این مجسمه خیانت به وطن در عمرم ندیدهام. اگر کسی را بتوان «جاهل مرکّب» خواند هم اوست که نمیفهمد و نمیفهمد که نمیفهمد. غرق منجلاب است و میپندارد گلاب است. مالیخولیای قدرت او را چنان مست کرده که از تهیمغزی و یاوهگویی خود خبر ندارد و همینکه مشتی مشتریان مخبط برایش کف میزنند و دف میزنند، از فرط شوق گریبان چاک میکند و از خاک بر افلاک میپرد. پدربزرگش را استعمارگران آوردند و بردند. پدرش هم که خادم همان مخدومان بود به خلق جفا کرد و از خلق قفا خورد و در غربت با خفت مُرد و این یکی فقط خورده و خوابیده ولی هنوز نمُرده! و اکنون زهی سفاهت و بلاهت که این پیرکودک بیفرهنگ میخواهد در رکاب سرجوخههای اسرائیلی آفاق را درنوردد و پا بر خاک ایران نهد و طاوس علّیین و سلطان مشرق زمین شود. والله چنین اوهامی در خواب مستان خراب هم نمیگنجد و نمیدانم با کدام افسون و افیون وی را چنین مست و مجنون کردهاند که تب کرده و کف بر لب آورده و خواب پنبه دانه میبیند. مرا با وی سخنی نیست که سخن گفتن با ابلهان، عین ابلهی است. به فریفتگان و خریداران او میگویم: لااقل رهبری را برگزینید که اهل کام و ناز نباشد و جوانی را در عشرت و بطالت سپری نکرده باشد و طوق بردگی بر گردن و جامه ذلّت بر تن نداشته باشد و شرم و شرافتی و عقل و شجاعتی در او دیده شود».
این نقدها نشان میدهند که پروژهی سلطنتطلبی بیش از آنکه مبتنی بر یک نظریهی منسجم حکمرانی در جهان معاصر باشد، بر نوعی بازنمایی قدرتطلبانهی نوستالژیک از گذشته و اتکای فزاینده به حمایت خارجی به منظور یک زندگی پادشاهی به شیوه پادشاهان عیاش گذشته، استوار است. چنین رویکردی نهتنها فاقد پیوند ارگانیک با تحولات اجتماعی ایران امروز است، بلکه از منظر عقلانیت تاریخی نیز نمیتواند پاسخی معتبر به مسئلهی استقلال، حاکمیت ملی و تداوم تمدنی ایران ارائه دهد. سازمان مجاهدین خلق نمونهی بارزتری از فقدان انسجام نظری و اخلاقی را نمایندگی میکند. این سازمان که در آغاز با ترکیبی از مبانی فکری اسلامگرای چپگرا و مواضع آشکاراً ضدآمریکایی شکل گرفت، در طول حیات خود دچار تغییرات اعتقادی و ایدئولوژیک مکرر شده است؛ تغییراتی که بیش از آنکه حاصل بازاندیشی نظری باشد، تابعی از مصلحتهای مقطعی برای کسب قدرت بودهاند. اتحاد با رژیم صدام حسین در دوران جنگ، و سپس همسویی آشکار با ایالات متحده، نشان میدهد که این سازمان عملاً از هرگونه چارچوب نظری پایدار تهی شده و هدف نهایی خود را صرفاً در تصاحب قدرت ــ حتی از مسیر خشونت سازمانیافته ــ تعریف کرده است. از همینرو، نه در سطح اندیشه و نه در عرصهی عمل، نمیتوان آن را حامل پروژهای ملی یا عقلانی دانست.
در مورد سلبریتیهای هنری و ورزشی نیز مسئله اساساً روشن است. این گروه، اگرچه از سرمایهی نمادین و قابلیت تأثیرگذاری رسانهای برخوردارند، اما فاقد هرگونه انسجام نظری، توان عملی، تجربهی سیاسی و مسئولیتپذیری ساختاریاند. کنش سیاسی آنان غالباً واکنشی، احساسی و مقطعی است و بهندرت در افق منافع بلندمدت کشور یا پیچیدگیهای حکمرانی قابل فهم میشود. در نتیجه، این کنشها نهتنها توان تبدیلشدن به یک آلترناتیو سیاسی را ندارند، بلکه در بسیاری موارد به تشدید بیثباتی و سادهسازی مسائل پیچیدهی ملی میانجامند.جریانهای قومگرا و تجزیهطلب نیز بهطور ساختاری در تعارض با ایدهی ایران بهعنوان یک کلیت تاریخی و تمدنی یکپارچه قرار دارند. از آنجا که پروژهی آنها بر انکار تمامیت سرزمینی و انسجام ملی استوار است، بدیهی است که نمیتوانند مورد پذیرش جامعهای قرار گیرند که حفظ ایران، استقلال کشور و تداوم تاریخی آن را بر هر مطلوب دیگری ترجیح میدهد.اپوزیسیون جمهوری اسلامی، در مجموع، با مجموعهای از نارساییهای ساختاری و مزمن مواجه است که امکان تبدیلشدن آن به یک بدیل ملیِ پایدار را بهشدت محدود کرده است. این نارساییها نه صرفاً تاکتیکی یا مقطعی، بلکه واجد ماهیتی عمیق و بهنوعی غیرقابلدرماناند؛ به این معنا که در غیاب دگرگونیهای بنیادین فکری و سازمانی، امکان برونرفت از آنها متصور نیست.
نخستین مسئله، سطح نازل بلوغ سیاسی در میان اغلب این جریانهاست. اپوزیسیون موجود، عموماً فاقد فرهیختگی انسانی، انسجام فکری، اعتبار اخلاقی و توان سازمانی لازم برای کنش سیاسی مسئولانه است. نه در سطح نظری، اندیشهای منسجم دربارهی دولت، جامعه و آیندهی ایران ارائه میشود و نه در سطح عملی، سازوکارهایی پایدار برای سازماندهی، پاسخگویی و تحمل مسئولیت سیاسی مشاهده میشود. از این منظر، میتوان بهطور پارادوکسیکال گفت که جمهوری اسلامی از این منظر موفق بوده است: شکلدهی مخالفانی که از حیث سرمایهی فکری، اخلاقی و نهادی، بهشدت تنکمایهاند.دومین نارسایی بنیادین، ناتوانی اپوزیسیون در حفظ یا حتی تصور «کلیت ایران» بهعنوان یک واحد تاریخی، تمدنی و سیاسی است. در مورد جریانهای قومگرا و تجزیهطلب، این ناتوانی آشکار و تصریحشده است، چراکه پروژهی آنان اساساً نفی تمامیت سرزمینی است. اما سه جریان دیگر نیز، هرچند در گفتار ممکن است از ایران سخن بگویند، در عمل قادر به تولید یک هویت مشترک فراگیر یا طراحی یک سازوکار جمعکنندهی ملی نیستند. زیرا آنها هیچ مکانیزمی برای تشکیل یک هویت مشترک ندارند، آنها مجبورند ایران را بین خود تقسیم کنند.
نارسایی سوم ــ و شاید تعیینکنندهترین آنها ــ وابستگی عمیق این جریانها به مدیریت، هدایت و حمایت مستقیم بازیگران خارجی، بهویژه ایالات متحده و اسرائیل، است. این وابستگی، اپوزیسیون را نه در افق منافع ملی ایران، بلکه در چارچوب راهبردهای ژئوپلیتیک بیرونی تعریف میکند. از منظر عقلانیت تاریخی ایرانی، چنین وضعیتی تعارضی بنیادین با مفهوم استقلال ملی ایجاد میکند؛ مفهومی که در حافظهی جمعی ایرانیان، بهویژه در تجربههای تاریخی مداخلهی خارجی، جایگاهی محوری دارد. به همین دلیل، حتی در شرایط نارضایتی شدید داخلی، این نیروها قادر به جلب حمایت گستردهی اجتماعی نمیشوند، چراکه جامعه بهدرستی آنها را حامل پروژهای غیرملی و فروش کشور به بیگانه و فاقد تعهد به سرنوشت تاریخی ایران تلقی میکند.در مجموع، اپوزیسیون جمهوری اسلامی نهتنها از ارائهی یک بدیل سیاسی کارآمد ناتوان است، بلکه بهواسطهی ضعفهای فکری، گسست هویتی و وابستگی خارجی، خود به عاملی در تقویت ترجیح جامعه برای حفظ کلیت ایران، استقلال کشور و تداوم تاریخی آن از سوی جمهوری اسلامی بدل شده است. این وضعیت، بار دیگر نشان میدهد که کنش جامعهی ایران در بزنگاههای بحرانی، نه از سر بیتفاوتی یا ترس، بلکه مبتنی بر نوعی عقلانیت متعالی است که امر بنیادین را بر امر مقطعی ترجیح میدهد.
نقطهی کانونی تحلیل حاضر آن است که رفتار سیاسی جامعهی ایران در سالهای اخیر را نمیتوان صرفاً ذیل مفاهیمی چون سرکوب، انفعال یا بیاعتمادی سیاسی توضیح داد. آنچه در بستر تخاصم مستمر ایالات متحده با جمهوری اسلامی ایران مشاهده میشود، فعالشدن نوعی تمایز عقلانی در سطح جامعه است؛ تمایزی میان نارضایتی از شیوههای ادارهی کشور و تهدید نسبت به کلیت ایران بهعنوان یک واحد تاریخی، تمدنی و مستقل.در این چارچوب، نارضایتیهای اقتصادی و سیاسی ــ هرچند واقعی ــ الزاماً به کنشهای رادیکال علیه اصل نظام سیاسی تبدیل نمیشوند. جامعهی ایران در مواجهه با این وضعیت، نوعی محاسبهی فراتر از منطق کوتاهمدت هزینه–فایده انجام میدهد و بهگونهای عمل میکند که میتوان آن را نشانهای از عقلانیت تمدنی دانست. این عقلانیت، حفظ ایران، استقلال سیاسی و تداوم تاریخی کشور را بر تحقق فوری مطالبات مقطعی ترجیح میدهد.نقش اپوزیسیون در این میان نه بهعنوان بدیلی معتبر، بلکه بهعنوان عاملی تشدیدکنندهی این تمایز قابل تحلیل است. ضعف نظری، ناتوانی در تولید هویت مشترک ملی و وابستگی گسترده به بازیگران خارجی، موجب شده است که اکثریت جامعه، حتی در شرایط نارضایتی شدید، از همراهی با این جریانها فاصله بگیرد. در چنین وضعیتی، جامعه نه از سر حمایت بیقیدوشرط از وضعیت موجود، بلکه در واکنش به تهدیدهای بیرونی و فقدان بدیل ملی، به حفظ ثبات کلی و انسجام ملی در چارچوب جمهوری اسلامی گرایش پیدا میکند.
به بیان دیگر، تخاصم خارجی بهطور پارادوکسیکال موجب تقویت اولویتهای بنیادین در جامعهی ایران شده است. این وضعیت را میتوان نوعی «استعلای عقلانیت» دانست؛ وضعیتی که در آن جامعه از واکنشهای هیجانی و مقطعی عبور میکند و کنش سیاسی خود را در افق تداوم تاریخی و حفظ استقلال ملی تنظیم میکند. در این معنا، عقلانیت نه بهعنوان ابزار حداکثرسازی منفعت فوری، بلکه بهمثابه توانایی تشخیص امر بنیادین از امر ثانوی عمل میکند.در این چارچوب تحلیلی میتوان استدلال کرد که در شرایط کنونی، تنها الگویی که از ظرفیت و انگیزهی لازم برای نمایندگی و مدیریت «کلیت ایران یکپارچه» برخوردار است، الگوی جمهوری اسلامی است. این گزاره نه بهمعنای نفی کاستیها یا نقدناپذیری عملکردهای اجرایی، بلکه ناظر به توان ساختاری این نظام در حفظ انسجام سرزمینی، هویتی و سیاسی ایران در بستر فشارهای چندجانبهی خارجی است.جمهوری اسلامی، بهعنوان حکومتی که مشروعیت خود را از پیوند دین و سیاست اخذ میکند، واجد این امکان و الزام است که از دین ــ بهویژه اسلام و در سطحی خاصتر تشیع ــ بهعنوان عاملی وحدتبخش برای کلیت ایران و جامعهی ایرانی پاسداری کند. در وضعیتی که هویتهای قومی، زبانی و سیاسی میتوانند بهسادگی به منابع واگرایی تبدیل شوند، دین همچنان یکی از عناصر مشترکی است که توان ایجاد پیوندی فراگیر میان لایههای متکثر جامعه را داراست.
در این میان، رابطهی دین و ایران را میتوان رابطهای دوسویه و تاریخی دانست. از یکسو، در شرایط معاصر، حفظ و تداوم دین ــ بهویژه تشیع ـ بیش از هر زمان دیگری به موجودیت و اقتدار ایران وابسته شده است. به بیان دیگر، در نظم جهانی کنونی، ایران عملاً به مهمترین بستر تاریخی، فرهنگی و سیاسی برای بقای تشیع تبدیل شده است. از سوی دیگر، همین پیوند سبب میشود که ایران نیز از ظرفیتهای دین برای حفظ انسجام، تقویت مقاومت اجتماعی و صیانت از استقلال خود بهرهمند شود. در این معنا، دین و ایران در یک رابطهی متقابلِ حفاظتی قرار گرفتهاند.تجربهی تاریخی ایران بهخوبی نشان میدهد که دین، نهتنها عنصری فرهنگی، بلکه عاملی فعال در دفاع از موجودیت کشور بوده است. در مقاطع مختلف، این پیوند دینی بوده که با فداکاری و ایثار دینداران، از تمامیت سرزمینی ایران صیانت کرده است. تجربهی جنگ ایران و عراق نمونهی بارز این واقعیت است؛ جنگی که در آن علیرغم فشارهای گستردهی بینالمللی، حتی یک وجب از خاک ایران بهطور پایدار در اختیار دشمن باقی نماند. همین الگو را میتوان در مواجهههای امنیتی و نظامی متأخر نیز مشاهده کرد، جایی که هزینههای مادی و انسانی، هرچند قابلتوجه، به فروپاشی انسجام ملی یا تجزیهی سرزمینی منجر نشد.این تجربهها زمانی معنای عمیقتری مییابند که با دورههای پیشین تاریخ ایران مقایسه شوند؛ دورههایی که در آنها، در جریان جنگها یا بحرانهای سیاسی، بخشهایی از خاک کشور به طور مرتب از دست رفته یا بدون هزینهی قابلتوجهی نظیر بحرین واگذار شدهاند. این مقایسه تاریخی نشان میدهد که پیوند دین، هویت ملی و دولت در جمهوری اسلامی، برای صیانت از کلیت ایران، کارکردی بسیار مؤثرتر از الگوهای دیگر داشته است.
در مجموع، میتوان نتیجه گرفت که در شرایط مخاصمهی چندجانبهی کنونی، جمهوری اسلامی نه صرفاً بهعنوان یک نظام سیاسی، بلکه بهمثابه سازوکاری تمدنی عمل میکند که از طریق پیوند دین، هویت و دولت، امکان حفظ انسجام ملی و استقلال کشور را فراهم آورده است. این وضعیت را میتوان یکی از مصادیق روشن استعلای عقلانیت ایرانی دانست؛ عقلانیتی که در آن، دین نه ابزار قدرت، بلکه منبع معنا، انسجام و مقاومت تاریخی تلقی میشود.در امتداد این چارچوب تحلیلی، جایگاه رهبر کنونی جمهوری اسلامی ایران را میتوان بهعنوان یکی از عناصر کلیدی در حفظ پیوند میان اسلام، ایران و دولت سیاسی مورد توجه قرار داد. آنچه این جایگاه را متمایز میسازد، نه صرفاً موقعیت حقوقی یا نهادی، بلکه ترکیب کمنظیری از سرمایههای دینی، فرهنگی، سیاسی و نمادین است که در مجموع، ظرفیتی غیرقابل مقایسه با مدعیان رهبری در جهان تا چه رسد در میان اپوزیسیون ایجاد کرده است.از منظر دینی، رهبر جمهوری اسلامی متنفذترین مرجع تقلید شیعه در سطح جهان است؛ جایگاهی که نه با انتصاب سیاسی، بلکه در چارچوب سنت درونی حوزههای علمیه و بر پایهی تشخیص علمی و فقهی تثبیت شده است. این موقعیت، به او امکان میدهد که در میان بخش گستردهای از جامعهی شیعی، نهفقط بهعنوان یک سیاستمدار، بلکه بهمثابه مرجع دینی و اخلاقی ایفای نقش کند؛ نقشی که اساساً در دسترس کنشگران سکولار یا وابسته به قدرتهای خارجی نیست.
در سطح فکری و فرهنگی نیز، آشنایی و انس رهبر جمهوری اسلامی با میراث دینی و فرهنگی ایران ــ اعم از متون کلاسیک، ادبیات فارسی و سنتهای تاریخی ــ به شکلگیری نوعی پیوند ارگانیک میان هویت اسلامی و هویت ایرانی انجامیده است. این پیوند، برخلاف بسیاری از گفتمانهای ایدئولوژیک مدرن، نه بر حذف یکی به سود دیگری، بلکه بر همنشینی و همافزایی آنها استوار است و از همینرو توان ایجاد همدلی در لایههای متکثر جامعه را دارد.در بعد شخصیتی، سبک زندگی زاهدانه و پرهیز از مظاهر متعارف قدرت و ثروت، نقشی تعیینکننده در تولید اعتماد نمادین ایفا کرده است. این ویژگی، رهبری را از الگوی سیاستمدار حرفهای یا نخبگان تبعیدی متمایز میسازد و او را در جایگاه یک رهبر معنوی قرار میدهد؛ جایگاهی که در شرایط بحران و تهدید خارجی، کارکردی انسجامبخش دارد.افزون بر این، رهبر جمهوری اسلامی واجد تجربه و توان فرماندهی در حوزهی امنیتی و نظامی است؛ توانی که ریشه در حضور مستقیم او در دوران جنگ ایران و عراق و تداوم نقش راهبردیاش در مدیریت تهدیدهای امنیتی دارد. این ترکیب کمسابقه از رهبری دینی، سیاسی و نظامی، امکان تصمیمگیری یکپارچه در شرایط بحرانی را فراهم کرده و شکافی را که در بسیاری از نظامهای سیاسی میان نهادهای مختلف قدرت وجود دارد، به حداقل رسانده است.در عرصهی بینالمللی نیز، رهبری جمهوری اسلامی بهجای کنش انفعالی، نوعی مدیریت فعال و چندلایه را دنبال کرده است که شامل ترکیبی از مقاومت راهبردی، کنش سیاسی و هدایت دیپلماتیک غیرمستقیم میشود. این الگو، فارغ از ارزیابیهای ارزشی، نشاندهندهی برخورداری از افق راهبردی بلندمدت در مواجهه با نظم جهانی است.
مجموع این عوامل موجب شده است که رهبر جمهوری اسلامی بهعنوان نماد پیوند دین، ایران و استقلال سیاسی برای اکثریت جامعه ایرانی تثبیت شود. دلبستگی و وفاداری اجتماعی مردم ایران به او را میتوان نه صرفاً در مناسبتهای رسمی، بلکه در کنشهای روزمره و واکنشهای عمومی به تحولات داخلی و خارجی مشاهده کرد. همچنین، شبکهی گستردهی علاقهمندان و پیروان او در سطح منطقهای و جهانی، موقعیتی را شکل داده است که از حیث عمق و گستره، ، هیچیک از رهبران فعلی جهان ـ تا چه رسد به چهرههای اپوزیسیون ـ با او قابل مقایسه نیستند.در نهایت، رهبری کنونی جمهوری اسلامی، بهواسطهی پیوند زیستهی خود با دین، ایران و تجربهی تاریخی دفاع از کشور، توانسته است به مظهر هویت جامع ایران بدل شود؛ هویتی که در شرایط مخاصمهی چندجانبه، کارکردی انسجامبخش و عقلانی ایفا میکند. برای اداره ایران، هر رقیبی امروز با او فاصلهی از زمین تا آسمانی دارد.در این چارچوب، «استعلای عقلانیت» به این معناست که جامعهی ایران، با اولویتدادن به حفظ ایران بهعنوان یک کلیت تاریخی، تمدنی و مستقل، از سطح ارزیابیهای صرفاً مدیریتی و کارکردی فراتر رفته و کنش سیاسی خود را در افقی بنیادینتر سامان داده است. به بیان دیگر، مردم ایران اهمیت استمرار و استقلال کشور را چنان اساسی تلقی میکنند که در این مسیر، از کاستیها، ناتوانیها و حتی تعارضهای درونی در ساختارهای اجرایی و مدیریتی جمهوری اسلامی عبور میکنند، بیآنکه این عبور به معنای انکار یا تأیید مطلق آن کاستیها باشد.
این عقلانیت متعالی، در پیوندی اساسی میان «اصل جمهوری اسلامی» و «شخص رهبری کنونی انقلاب» با مفاهیمی چون استقلال سیاسی، حفظ تمامیت سرزمینی و تداوم تاریخی ایران شکل گرفته است. در این پیوند، نظام سیاسی و رهبری نه صرفاً بهعنوان سازوکارهای حکمرانی روزمره، بلکه بهمثابه حاملان یک نقش تمدنی در دفاع از ایران ادراک میشوند. از همین رو، ارزیابی جامعه از این دو، عمدتاً در سطح کارکرد تاریخی و هویتی انجام میگیرد، نه در سطح موفقیت یا ناکامیهای مدیریتی کوتاهمدت.در این معنا، استعلای عقلانیت نه بهمعنای تعلیق نقد، بلکه بهمعنای تقدم امر بنیادین بر امر ثانوی است؛ تقدم حفظ ایران بر اصلاح یا تغییر فوری سازوکارهای مدیریتی. چنین کنشی نشان میدهد که عقلانیت جمعی در ایران، در شرایط فشار و مخاصمهی خارجی، بهجای فروکاستن سیاست به محاسبات مقطعی، خود را در نسبت با سرنوشت تاریخی کشور بازتعریف کرده و از این رهگذر، به سطحی فراتر از عقلانیت ابزاری ارتقا یافته است.*عطاالله رفیعی آتانی عضو هیات علمی دانشگاه علم و صنعتچهارم بهمن ماه یکهزار و چهارصد و چهار
16:04 - 6 بهمن 1404