سلام بابای شهیدم من اومدم!

شاید راز ماندگاری اَبَر مردان تاریخ همین باشد. مردی در راه دفاع از وطن و اعتقاداتش می‌رود، اما زنی می‌ماند تا قصه او را زنده نگه دارد. کودکی متولد می شود که نام او را ادامه می‌دهد و نسلی می‌آید که دوباره همان راه را می‌شناسد.
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: چند بوق خورد تا جواب بدهد، صدایی خسته از پشت تلفن گفت: «بفرمایید.»خودم را معرفی کردم و گفتم که می‌خواهم کمی از لحظه تولد نوه‌اش بدانم؛ از همان لحظه‌ای که محمدهادی به دنیا آمد.چند آه عمیق پشت سر هم کشید. آن‌قدر مکث کرد که برای یک لحظه دلم ریخت. با خودم گفتم شاید نباید زنگ می‌زدم. شاید این سؤال من، دوباره زخم دلشان را تازه کند.بعد از چند ثانیه گفت: «شرایط خیلی سختی بود، خیلی سخت...»آرام پرسیدم: «اگر می‌تونید برام بگید در اون لحظه چی گذشت؟ شما چه حالی داشتید؟ حال عروستان چطور بود؟»
دوباره سکوت کرد، بعد انگار چیزی در صدایش تغییر کرد. انگار خاطره‌ای را از اعماق قلبش بیرون کشید و گذاشت جلوی چشم‌هایش.گفت: «چطور بگم که بتونید تجسمش کنید؟»کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد: «عروسم توی این چند ماه بارداری، مدام می‌گفت که شهید همیشه و هر لحظه همراهم بود،کنارم بود. به خوابم میومد، توی خواب و بیداری با من حرف می‌زد...»
پرسیدم: «یعنی عروستون به شما روحیه می‌داد؟»گفت: «بله... البته دوطرفه بود. بعضی وقت‌ها من و همسرم با او حرف می‌زدیم و سعی می‌کردیم آرامش کنیم، خب به هرحال شرایطش خاص بود، تصور بکنید؛ یک خانم باردار که همسرش شهید شده باشه، اما بعضی وقت‌ها هم او از خواب‌هایی که از شوهرش دیده بود می‌گفت و دل ما پدر و مادرِ شهید رو گرم می‌کرد.»بعد دوباره سکوت... صدایش را که بغض داشت و بیان این خاطرات برایش دشوار بود را حس می کردم، فهمیدم بعضی خاطرات را نمی‌شود تعریف کرد؛ فقط باید از میان آه‌ها و مکث‌های آدم‌ها حدسشان زد.

دوست و همرزم رهبر

شهید صادق زرین دوست و همرزم حضرت آیت الله سید مجتبی خامنه ای بود. او در سال ۱۳۶۳ در گیلان متولد شد. و در ۱۲ اسفندماه ۱۴۰۴ (همزمان با سومین روز از جنگ تحمیلی رمضان) در سن ۴۱ سالگی در سنگر امنیت کشور به عنوان افسر وزارت اطلاعات به فیض عظیم شهادت نائل آمد.حالا چند ماه بعد از شهادتش، محمدهادی به دنیا آمد. و مادر، همان نامی را با عشق بر او گذاشت که پدر قبل از شهادت برایش انتخاب کرده بود.
از وقتی خبر تولد فرزند شهید صادق زرین را شنیدم، پیش از هر چیز دلم رفت پیش مادرش.با خودم فکر کردم آن روز چه کسانی کنارش بودند؟حتماً خانواده خودش و خانواده همسرش دورش جمع شده بودند. حتماً دست‌های مهربانی بود که دستش را بگیرند و زیر لب دعا بخوانند. کسانی بودند که هر چند دقیقه یک‌بار بگویند: «نگران نباش... ان‌شاءالله همه چیز به خیری می‌گذره.»
اما من می‌دانم در دل یک زن، حتی وقتی تمام آدم‌های دنیا دورش جمع شده‌اند، جای یک نفر خالی‌تر از همیشه است.گاهی زن فقط شوهرش را می‌خواهد، همان دستی را که سال‌ها به آن تکیه کرده، همان صدایی را که با شنیدنش دلش قرص می‌شود، همان کسی را که اگر کنار تخت بایستد، حتی بدون اینکه چیزی بگوید، حضورش آرامش است.

امانت شهید صادق زرین

حتما دلش می خواست پدر بود تا اولین کسی باشد که بچه را در آغوش می گیرد، در گوشش اذان بگوید و بعد هر دو، خوشحال و راضی از لطف پروردگار، صورت نوزاد را تماشا کنند و سر اینکه چشم‌هایش شبیه مادر است یا پدر، با هم بحث کنند.شاید پدر با خنده بگوید: «چشم‌هاش دقیقاً عین منه!»و مادر اعتراض کند: «نه خیر، از من به ارث برده!»اما همسر شهید زرین...او این بار باید سهم پدر را تنهایی به دوش می‌کشید. وقتی برای اولین بار صورت محمدهادی را دید، حتماً لبخند زد و حتماً گریه هم کرد.شاید در همان چند ثانیه، تمام ماه‌های بارداری از جلوی چشمش گذشت. تمام شب‌هایی که تنها بود و دستش را بر شکمش می گذاشت و برای امانت شهید صادق زرین دعای سلامتی و عاقبت بخیری می خواند.

کاش همه چیزت شبیه پدرت باشه

شاید وقتی فرزندش را گذاشتند کنارش، دستش کوچکش را میان دست خودش حلقه کرد و آرام گفت: «چقدر دلم می‌خواست الان کنارم بودی صادق...»شاید وقتی صورتش را نزدیک صورت بچه برد و زیر لب گفت: «کاش همه چیزت شبیه پدرت باشه...لبخندت... خنده‌هات... رفتارت... حرف زدنت... حتی اخم کردنت... اصلاً تو باید همه چیزت کُپ پدرت باشه، تا من بتونم تمام دلتنگی‌هامو توی تو پیدا کنم، عزیزتر از جانم.»نمی‌دانم در آن لحظه ها چه گذشت، اما یک چیز را می‌توانم تصور کنم؛ مادری که هم‌زمان هم فرزندش را در آغوش گرفته بود و هم جای خالی همسرش را.
شاید وقتی انگشتش را روی صورت لطیف نوزادش کشید، هزار بار دلش لرزید و خدا را شکر کرد برای شوهری که همه وجودش بود و او در راه خدا بخشیده بود و اکنون خدا برایش جبران کرده بود، برای کودکی که حالا تمام وجودش شده بود. برای پسری که خون شهید صادق زرین در رگ‌هایش جریان داشت. و شاید همان‌جا، برای اولین بار، به این فکر کرده باشد که از امروز یک مسئولیت بزرگ تری روی شانه‌هایش است.او باید قصه پدری را در گوش فرزندش بخواند که دشمنان را به ستوه آورده بود، از مردی بگوید که محمدهادی قرار است سال‌ها بعد، از میان حرف‌های مادر، بشناسد و برای رسیدن به سعادت، راه او را طی کند.

کربلا هنوز ادامه دارد

صدای خسته پدر شهید زرین که از نوه کوچکش، از یادگار پسرش حرف می زند، ذهنم را می برد سمت کربلا، سمت امام حسین(ع) و علی‌اکبر(ع).بنظرم یک نقطه مشترک میان این دو قصه است که نمی‌شود از کنارش گذشت؛ دلتنگی یک پدر برای پسری که تمام وجودش بود.علی‌اکبر(ع) جوانی که وقتی به میدان رفت، حسین(ع) چشم از او برنداشت، وقتی پیکر فرزند شهیدش را دید، راضی بود به رضای الهی و به عاقبت بخیری فرزندش، اما کمرش زیر بار این مصیبت شکست... و تاریخ هنوز آن لحظه را فراموش نکرده است؛ لحظاتی که هیچ‌کس جز خدا از حالش خبر نداشت.حالا بعد از گذشت هزار و اندی سال... کربلا هنوز ادامه دارد.

خون شهید زرین دوباره به جوشش در آمد

خون شهید زرین امروز در رگ‌های کودکی جریان یافت، که در میانه نبرد حق و باطل، چشم به جهان گشوده و در قلب مادری جان گرفته که با تمام دلتنگی‌هایش مقاوم ایستاده و در قصه‌هایی جوانه خواهد زد که قرار است هر روز زنان این سرزمین در گوش فرزندانشان زمزمه کنند تا پسرانی را پرورش دهند که دشمن از شنیدن نامشان، لرزه بر پیکرش بیوفتد، همچون شهید حاج قاسم سلیمانی. اصلا شاید راز ماندگاری اَبَر مردان تاریخ همین باشد. مردی در راه دفاع از وطن و اعتقاداتش می‌رود، اما زنی می‌ماند تا قصه او را زنده نگه دارد. کودکی متولد می شود که نام او را ادامه می‌دهد و نسلی می‌آید که دوباره همان راه را می‌شناسد و به درستی می پیماید. دشمن خیال می کند با گرفتن جان یک مرد، یک صدا را خاموش کرده، اما بعضی خون‌ها پایان زندگی نیستند، بلکه آغاز یک نسل‌اند.آری این است راز خون شهید و کودکانی که ادامه یک مرد می شوند، خون شهید زرین دوباره به جوشش در آمد.
18:44 - 12 شهریور 1405
حماسه و مقاومت
زندگی
روایت روز

4 بازنشر14 واکنش
88٫1k بازدید



2 پاسخ

@Alirezarezaei1210 ساعت پیش
در پاسخ به
خداوند عزتتان دهد که شهدا را یاد می کنید.رهبر شهید فرمان دادند بهجهاد تبینوابستگی مردم ایرانبهاینستاگرامو یوتوبتهدید است.

@Darolzekr8 ساعت پیش
در پاسخ به
روح همه شهدا قرین رحمت خداوند متعال ان‌شاءالله اللهم صل علی محمد و آل محمد