سلام بابای شهیدم من اومدم!
همان لحظهای که برای نخستینبار فرزندش را در آغوش گرفت، اشکهایش بیامان سرازیر شد؛ اشکهایی که نه از غم تنها، که از آمیزهی درد و شوق بودند. کودکی که پدرش هرگز او را ندید، اما پیش از رفتن، انگار همین لحظه را در دل داشت. در همان دم، صدایی از دل تاریکیِ غیاب، از جایی که فقط قلب یک مادر توان شنیدنش را دارد، زیر گوشش زمزمه کرد: «خانمم... نگران نباش، من همیشه کنارتم.»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: شب، برای من تمام نمیشد. پر از اضطراب بودم. هر بار که فرزندم در شکمم تکان میخورد، بیاختیار دلم میلرزید. انگار هر حرکتش، هم شوق مادر شدن را در دلم زنده میکرد و هم ترس ناشناختهای را که از فردا داشتم.
برای اینکه در آن شبِ پر از دلهره تنها نمانم، هر دو خواهرم آمدند خانه ما. با من حرف می زدند، سعی می کردند حواسم را پرت کنند، تا آرام باشم، اما ذهن من جای دیگری بود؛ دلم میخواست در آن شرایط ترس و دلهره، فقط همسرم کنارم باشد.
مأموریت بود، هر طور برنامهریزی کرده بود، نتوانسته بود خودش را برساند، فقط قول داده بود، خودش را به بیمارستان برساند.همین یک قول، شده بود تمام دلخوشی آن شبم، تا صبح چشم روی هم نگذاشتم. آخرِ شب، نشستم روی سجاده، فقط با خدا حرف می زدم، نماز خواندم و دعا کردم.
دلم میخواست همسرم کنارم باشد
ساعت شش صبح، پدرم آمد تا مرا به بیمارستان برساند. در تمام مسیر سعی میکرد با حرفهای قشنگ روحیهام را بالا ببرد؛ از اینکه همه چیز به خیری میگذرد، می خندید تا من هم بخندم.اما پشت تمام لبخندهایم، یک جمله مدام تکرار میشد: دلم میخواست همسرم کنارم باشد.وقتی به بیمارستان رسیدیم، روی یکی از صندلیهای سرد و خشک سالن نشستم. پدرم مشغول انجام کارهای پرونده پزشکی شد و من چشم دوختم به در.هر بار که در باز میشد، نگاهم میدوید سمت ورودی، منتظر بودم خودش باشد، اما نبود.مادرشوهر و خواهرشوهرم آمدند، کنارم نشستند. آنها هم دلشان برای من و بچهام شور میزد. دعا میکردند، دلداریام میدادند و مدام میگفتند: «نگران نباش، همه چیز به خیری میگذره، ما همینجا کنارت هستیم.»
من فقط یک نفر را می خواستم
با اینکه همه کنارم بودند، اما باز هم دلم میخواست همسرم کنارم باشد.پرستار صدایم کرد، باید به طبقه بالا میرفتم تا لباس مخصوص اتاق عمل را بپوشم.بلند شدم، پاهایم سنگین شده بود. انگار هر قدم را باید با تمام توانم برمیداشتم. دمپاییهای بیمارستان برای پاهایم بزرگ بود و موقع راه رفتن روی کاشی کشیده میشد و صدای خشخش آرامی در راهرو میپیچید.به ورودی اتاق عمل رسیدم، همه بودند، خانواده خودم، خانواده همسرم، آدمهایی که آمده بودند تا در آن لحظه سخت کنارم باشند، اما من فقط یک نفر را میخواستم؛ همسرم را.
من همینجام !
باید تنها وارد اتاق عمل میشدم، با خانواده خداحافظی کردم. نفسم را حبس کردم و چند قدمی به سمت در برداشتم. در همان لحظه، صدایی از پشت سرم آمد. صدایی که انگار تمام اضطراب هایم را یکجا از روی قلبم برداشت: «خانم... خانمم! من اومدم. نگران نباشیا... من همینجام، برات دعا میکنم تا بچهمون به سلامت دنیا بیاد.»خودش بود، آمده بود، با چهرهای خسته، اما لبخندی که از خوشحالی روی صورتش نشسته بود. گریهام گرفت، نتوانستم چیزی بگویم، فقط سرم را تکان دادم.و بعد، قدمهایم را تند کردم و وارد اتاق عمل شدم.
همه چیز به خیری میگذره
حالا سالها گذشته، اما هر بار خبر تولد فرزند یک شهید را میشنوم، دلم برمیگردد به همان راهروی بیمارستان. به همان درِ اتاق عمل، به همان لحظات پر از غربت، به همان چشمان منتظر، به همان لحظهای که دلم میخواست فقط همسرم کنارم باشد.وقتی خبر ولادت فرزند شهید صادق زرین را شنیدم، قبل از هر چیز، دلم رفت پیش همسرش. نمیدانم آن روز چه کسانی کنارش بودند. حتماً خانواده خودش و خانواده همسرش دورش جمع شده بودند. حتماً دستهایی برای آرام کردنش بود. حتماً دعاهایی پشت سرش خوانده میشد و آدمهایی بودند که مدام میگفتند: «نگران نباش... ان شاءالله همه چیز به خیری میگذره.»
چشم هایش شبیه مادر است یا پدر؟
اما من میدانم در دل یک زن باردار چه میگذرد. گاهی زن، میان تمام آدمهایی که دوستش دارند، فقط یک نفر را میخواهد؛ همسرش را. همان دستی که سالها به آن تکیه کرده، همان صدایی که شنیدنش، دلش را قرص میکند. همان کسی که وقتی فرزندش به دنیا میآید، دوست دارد اولین شادیاش را با او قسمت کند.
دلش میخواهد شوهرش کنار تخت بایستد، فرزندشان را نگاه کند، در گوش نوزاد اذان بگوید و بعد هر دو، خوشحال و شاکر از لطف پروردگار، به صورت بچه خیره شوند و سر اینکه چشمهایش شبیه مادر است یا پدر، با هم بحث کنند.آخرش هم احتمالاً پدر، با خنده، سهم بیشتری از شباهتها را برای خودش بردارد!
کاش تو همه چیزت، شبیه پدرت باشد
اما همسر شهید زرین... او این بار باید تنهایی سهم پدر را هم به دوش بکشد.حتماً وقتی برای اولین بار صورت فرزندش را دید، دلش هزار بار لرزید. حتماً میان آن همه اشک و لبخند، جای خالی یک نفر را دید. شاید وقتی دست نازک نوزادش را گرفت، آرام زیر لب گفت: «چقدر دلم میخواست الان کنارم بودی...»و شاید در دلش آرزو کرد: «کاش تو همه چیزت شبیه پدرت باشه، رفتارت... لبخندت...خندههات... حرف زدنت...حتی اخم کردنت... اصلاً تو باید همه چیزت کُپ پدرت باشه، تا من بتونم تمام دلتنگیهامو درون تو جستوجو کنم، عزیزتر از جانم...»
و خدایی که برایش جبران کرد
نمی دانم، شاید همان لحظه که برای اولین بار نوزادش را در آغوش گرفت، آهی کشید و خدا را شکر کرد؛ اول برای نعمتی که همه وجودش بود و او در راه خدا بخشیده بود و حالا خدا برایش جبران کرد. برای کودکی که خون همان مرد بزرگ در رگهایش جریان داشت. برای پسری که قرار بود بزرگ شود و قصه پدرش را بشنود. قرار بود بداند پدرش که بود، کجا ایستاد و برای چه ایستاد.
همچون حاج قاسم سلیمانی
من شناخت عمیقی از شهید صادق زرین ندارم. اما همین را میدانم که او دوست و همرزم رهبر جوانم بود و حضرت سید مجتبی خامنه ای ایشان را دوست می داشت.می دانم که حالا، مادری قرار است پسری را بزرگ کند که نخستین قهرمان زندگیاش، پدری است، که وجودش، دشمنان ایران اسلامی را به ستوه آورده بود.نمی دانم چرا وقتی به این مادر فکر میکنم، بی اراده یاد تهمینه میافتم، زنی که سهراب را بزرگ کرد، و هر لحظه در گوشش از جوانمردی های رستم گفت، تا پسر پدری را که هرگز ندیده، مایه فخر بداند و به نامش ببالد، اما این بار، قصه در شاهنامه نیست، اینجا، همین حوالی ماست. به راستی که هر بار تاریخ ایران را ورق بزنی، زنانی را میبینی که چگونه از فرزندانشان، قهرمانانی تربیت می کنند در راه وطن، همچون شهید حاج قاسم سلیمانی.
راز خون شهید
اینبار هم تاریخ، نام زنی را در خود ثبت خواهد کرد که ایستاده و کودکی را در آغوش گرفته که قرار است، قصه شخصیت حقیقی شهید صادق زرین، برایش راه و رسم زندگی شود.کودکی که به اراده الهی روزی آنقدر بزرگ می شود که دشمن از دیدن نام و قامتش بلرزد و من باور دارم این همان راز خون شهید است. دشمن جاهل، خیال میکند با گرفتن جان یک مرد، یک صدا را خاموش کرده است، اما نمیداند بعضی خونها، پایان زندگی نیستند؛ آغاز یک نسلاند.
خون پاک ریشه می دواند
خون شهید زرین در رگهای کودکی که متولد شده، به جوشش در آمده، در قلب مادری که با همه دلتنگیاش، مقاوم ایستاده، در قصههایی است که قرار است نسل به نسل برای کودکان این سرزمین گفته شود و این سرزمین، تا وقتی مادرانی را دارد که فرزندانشان را با قصه های غیرت و ایستادگی مردان شجاع و با ایمان، بزرگ میکنند، از شهید زرینها خالی نخواهد شد، زیرا خونهای پاک، روی زمین نمیمانند، بلکه ریشه میدوانند و حیات تازه پیدا می کنند.
من همیشه کنارت هستم!
برای همسر شهید زرین می نویسم؛ بانو جان میدانم وقتی در لحظات ولادت فرزند وقتی همه خانواده خودت و همسرت کنارت بودند و برای سلامت تو و فرزندت دعا میکردند، باز هم دلت میخواست همسرت کنارت باشد.اما من یقین دارم که او کنارت بود، همان لحظهای که برای اولین بار فرزندت را در آغوش گرفتی... همان لحظهای که دست کوچک او را گرفتی و اشکت سرازیر شد... میدانم دستی از عشق و محبت روی سرت کشیده شد، و صدایی که فقط قلب تو توان شنیدنش را داشت، آرام زیر گوشَت زمزمه کرد: «خانمم... نگران نباش، من همینجام، برای سلامتی و عاقبت بخیریِ تو و بچهمون دعا میکنم، من همیشه کنارتم...»
10:45 - 11 شهریور 1405