پرچمی که توفان به پا کرد+فیلم
آدم گاهی مواقع مثل عصا میشود؛ عصای دست روزهای پیری؟ نه! عصای روزهای سخت وطن. نگاهش کن! اغراق در کار نیست. قامت مرد «دال» شده یا حتی شبیه «لام» برعکس؛ درست مثل عصا آن هم درست در اوج پیری...
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: در حساسترین نبردهای تاریخی، کمر هر لشکر دو جا میشکست. یکی وقتی فرمانده از پا میافتاد و کشته میشد. دیگری زمانی که دشمن، پرچم گروه مقابل را از دوش بیرقدار میکشید و چه خونها ریخته نمیشد برای پسگرفتن پرچم. دوباره بیرقداری و برافراشتن آن. پرچم هویت معنوی مسلّم است. این روزها که رهبر ما شهید شد، خیابان سنگر انقلاب شد. همیشه، همهجا دوشادوش هم بودیم؛ ما و پرچم سهرنگ کشورمان. همان هویتی که در قلبش نوشته «اللهاکبر» و شده قوت قلب ما. بعد از شهادت رهبر، به فرمان رهبر جدیدمان ما پای این پرچم ایستادهایم؛ پای ایران. بیش از ۲۲۰ شب از حضور مردم در میدان گذشته است. در این مدت کم نبوده روزهایی که برفوباران، باد و طوفان چنان شدتی داشته که به اقتضای محاسبه نمیشد در میدان ماند. نگهداشتن پرچم در توفانی که آدم را از جا میکند اصلاً آسان نبود، اما خیلی جاها پای محاسبه لنگ است. ما، مردم دلمان هستیم. عاقلانه به میدان میآییم، اما عاشقانه میدانداری و پرچم گردانی میکنیم. سالخوردهترینهای ما، طوفان شکن هستند. غیرتهای متحرک و صلابتهای مدام که پرچم را با تمام وجود نگه میدارند. مانند پیرمرد خیابان ولیعصر (عج) تهران. آدم نمیداند بخندد از سر شوق یا گریه کند از سر غلیان عاطفه؟ اینجا از مردم و پرچم مینویسیم.
ایران، رکاب میزند!مجری شبکه ضدایرانی، اسمش را نبر! غوغاسالاری میکند. شروع کرده به بیاحترامی به آنهایی که شبها به تجمعات مردمی میروند. شبهه میاندازد و تخم تفرقه پراکنده میکند که آنهایی که به میدان میروند حتماً از منافع مالی و حمایت حکومتی خاص بهرهمند میشوند که شبها از خواب ناز و دورهمیِ خانواده و... میزنند و به خیابان میروند. آنها را اقلیتی رانتگیر مینامد و قطع بهیقین حکم صادر میکند که آنها اصلاً درد گرسنگی، فقر، مشکلات مالی و... را نچشیدهاند و از مردم نیستند که تورم کمرشان را خم کرده. از تمام حرفهای او فقط بخش تورمش درست است. الباقی کدهای دستوری رسانه صهیونیستی ضدایرانی نیستند پس چه هستند؟ او واقعیت را میبلعد تا دروغ بفروشد. به او جوابهای زیادی میتوان داد، اما عجالتاً یک ویدئوی خانوادگی کافی است. نامش را گذاشتهام؛ «دوچرخه انقلاب» یا شاید حتی «ایران، روی یک دوچرخه».سهم مرد از دنیا یک دوچرخه است. رکاب میزند. چهار فرزندش را روی دوچرخه بهزحمت حمل میکند. جا کم است و بچهها در زیلوی خورجین هم نشستهاند، اما دست از ایران و پرچمش نکشیدهاند. این دوچرخه یکتنه بار انقلاب را به دوش میکشد. کاش وقتی جنگ تمام شد و نوبت جشن پیروزی شد، این مرد و خانوادهاش اولینهایی باشند که به دیدار رهبر جدید میروند. کاش من هم باشم و بپرسم، پدر جان! ضدانقلاب به شما میگفتند: اقلیت رانتی! از سفره خانوادهات بگو. از جیبی که زود از پول ته میکشید اما همیشه از آبرو پر بود. اصلاً این گوی و میدان؛ هرچه میخواهد دلتنگت بگو!
بابابزرگ ایران را بغل کردپرچم چهارراه ولیعصر (عج) تهران، پرچم بزرگی است؛ پایه چوبی قطور و سنگینی هم دارد. حتی جوانها برای طولانیمدت نگهداشتن آن، نفس و رمق کم میآورند چه برسد به سالمندان. به قامت مردی که از شدت قرابت روحی دلم میخواهد او را «بابابزرگ» صدا کنم، نگاه میکنم. بابایی درست در آن روزها و سالِ عمرش قرار گرفته که قد و قامتش خم شده است. ترکه قامتش شبیه قوس ماه، تاب برداشته و آدم انتظار دارد عصاهای دست دوره پیریاش؛ فرزندانش دستش را بگیرند و او را از این سرِ شهر به آن سرِ شهر به هرجا که دلش خواست ببرند. او اما ترجیح دیگری دارد؛ کوه باید کوه بماند. حتی وقتی عمری از او گذشته باشد. پیرمرد پرچم بزرگ ایران را در پرترددترین نقطه پایتخت؛ همان جایی که مردم از نهم اسفند تا همین امروز پرچم ایران را هر روز بیست و چهارساعته برافراشته نگه داشتهاند و حتی یک ثانیه هم پرچم روی زمین نمانده، نگه داشته است. آدم حیران میماند از دیدن این صحنه، از ذوق گریه کند یا از شوق قهقهه بزند و کِیف کند؟ صحنه عجیبی را تماشا و حس میکنی هم بابابزرگ پرچم را نگه داشته هم پرچم او را بغل کرده است. به مردمی که از آن حوالی میگذرند نگاه کن! مثلاً به همان جوانی که فریاد میزند: «ماشاءالله حاجی! دمت گرم. شیر، پیرش هم شیره!» قامت بابا شبیه «دال»، شبیه «لام» برعکس شده و تاب برداشته اما پرچم را از جانش هم شیرینتر میداند. ایران چه خوشبخت است، عصای دست روزهای سخت او را ببین؛ بابابزرگ را!
ما مردم بادآوردهها نیستیم...برف، باران، باد شدید، بوران... تو بگو اصلاً از آسمانسنگ ببارد این مردم در موشکباران هم دست از قیام پرچم برنداشتند. قدرت باد که نه! توفان و باران را ببین. آدم را از جایش قلوهکن و از جا میکند. اما خب! ما قرار گذاشتهایم این پرچم را به دست صاحبش برسانیم. ما آدمِ قول و قرارهای محکمیم. از آن عهد و پیمانهایی که هیچوقت نمیشکند. اینجا کسی زیر قولش نمیزند. تصاویر و ویدئوهای جذاب بسیاری وجود دارد که نشان میدهد مردم در آیین «برافراشته نگهداشتن بدون توقف» پرچم ایران در شهرهای مختلف، حتی در لحظه موشکباران و ویراژ جنگندهها؛ کرکسهای آهنین دشمن هم دست از پرچم نکشیدند. پرچم را زمین نگذاشتند و پا به فرار. اینجا را ببین! باد دارد قلدری میکند. میخواهد ارادهها را محک بزند. قصد دارد تماشا کند که چه کسی از این امتحان بر میآید. مرد و زن جوان اما طوری پایکار ایران ماندهاند که خدا میماند. تمام تنشان از تندی باران نمکشیده است. سر و رویشان پر از گردوخاک طوفان شده. دستهایشان به مبارزهای جانانه دعوت شدهاند و پرچم را در حمله تندباد نگه داشتهاند، اما همانها ماندهاند. اینجا کسی بادآورده نیست، ما مردم عرق جبین و نان بازو خوردن، خوب بلدیم این پرچم را نگه داریم. دشمن اگر باد بکارد؛ توفان درو میکند. ما سینه توفانها را میشکافیم تا پرچم ایران بالا بماند. بااراده، تمام قدرت و اگر پایش بیفتد با خون و جانمان پای این پرچم میمانیم. شعر موردعلاقه ماست اصلاً: «ای پرچمت، ما را کفن...» یا آن یکی که میگوید: «پرچم نمیافتد زمین، صاحب علم باقی است/ صاحبزمان در فتنهها همراه ایران است...»
پرچمداری بهوقت کوچنشینیدر آیین بدرقه آقای شهیدمان در تهران مرد دزفولی عشایر هم مهمان ما شد. مرد سیاهچادرها، کوچ، ییلاق و قشلاقها. از تبار همان مردمی که با برنو، پهپاد و موشک دشمن را ساقط کردند. از آن گیوه پوشهای ساق پا بسته با پارچههای بافتهشده توسط شیرزنان زاگرس، همان عشایر مردانی که سینه و سنگلاخهای لغزنده رشتهکوههای غربی ایران را مثل غزال تیزپا میدوند. همانهایی که پستیوبلندی نقشه ایران را زندگی میکنند. مرد عشایری که میگفت: هر روز با فشنگهای برنویی که دارد، حرف میزند و از آنها میپرسد که کدامشان قرار است، ترامپ را از پا در بیاورد. مرد ایلیاتی از پرچمداری در نقاط صعبالعبور در دامنه و کوهپایههای زاگرس میگفت. حرفهایش نیش کوچک شیرینی داشت: «شما شهریها فکر نکنید فقط خودتان بلدید پرچمداری کنید. ما هر شب خودمان را به تجمع میرسانیم. ما حتی وسط کوچ هم تجمع داریم. پرچم ایران را بالای سیاهچادرهایمان نصب کردهایم. پرچم، تاج سر عشایر است.» بعد از تشییع رهبر شهید انقلاب، دیگر او را ندیدیم اما راستی و صداقت حرفش را خیلی اتفاقی در فضای مجازی دیدیم. ویدئویی که تماشایش خون تازه میشود و میدمد در رگ و بندبندِ وجود آدم. اینجا ایران است ما در سرزمین کوچ میکنیم، حتی ممکن است به کشورهای دیگر رفته باشیم اما از عشق به وطن و پرچم هرگز کوچ نمیکنیم.
20:49 - 13 مهر 1405