راز یک لنگه جوراب در اربعین؛ نذری که همه را متحیر کرد
طلبه مبلغی که نذورات مردم را به اربعین میبرد، در برنامه خاطرات تبلیغی فارس از لنگه جورابی گفت که از تهران به کربلا رسید. این لنگه جوراب نه فقط پاهای یک زائر را گرم کرد، بلکه درس ایمان و اخلاص را به همگان آموخت.
به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه خبرگزاری فارس، روحانیون و مبلغین دینی، بهعنوان سفیران معنوی و هدایتگران جامعه، همواره در مسیر تبلیغ و ترویج دین با تجربیات و خاطرات عمیقی روبرو میشوند که هر یک از آنها گنجینهای از درسهای معرفتی و توحیدی را در خود جایداده است. این تجربیات، نهتنها بر زندگی شخصی آنها تأثیر میگذارد، بلکه بهعنوان پیامهایی ناب و الهامبخش برای دیگران نیز مطرح میشود. حجتالاسلاموالمسلمین محمدتقی وکیل پور طلبه مبلغی است که سالیان متمادی را در مسیر تبلیغ دین گذرانده و خاطره شنیدنی از مسیر پیادهروی اربعین را اینچنین روایت میکند. چند سال پیش، از محله شهرک شهید بروجردی در منطقه افسریه تهران، به همراه گروهی از همسفران عازم سفر معنوی کربلا شدیم. ماشینی که با آن سفر میکردیم، مجهز به سیستم صوت و دیگر امکانات بود و به همین دلیل، بهراحتی از مرز عبور کرده، مستقیم به سویی کربلا حرکت کردیم. پیش از حرکت، یکی از بانوان بزرگوار محله، کیسهای به ما داد و گفت: حاجآقا وکیل پور، این کیسه را بگیرید. داخلش لباس و وسایلی برای بچههاست. لطفاً آن را به کودکان ایرانی و عراقی که در مسیر پیادهروی اربعین میبینید، بدهید. کیسه را گرفتیم و بدون توجه زیاد، آن را در گوشهای از ماشین گذاشتیم.
سفر آغاز شد. پس از عبور از مرز و توقفی کوتاه در نجف به سویی کربلا حرکت کردیم. شب اربعین بود و جمعیت انبوه زائران، فضایی پرازدحام و پرجنبوجوش ایجاد کرده بود. در میان این شلوغی، ناگهان یاد کیسهای افتادم که از آن بانوی محله گرفته بودیم به سمت ماشین دویدم و کیسه را برداشتم. هوا تاریک بود و جمعیت آنقدر فشرده بود که نوک انگشتان پاهای افراد پشت سر، به پاشنههای پای افراد جلویی میخورد. در چنین فضایی، ایستادیم و شروع به تقسیم محتویات کیسه بین کودکان کردیم. هرچه بود کمکم به بچهها دادیم. کیسه تقریباً خالی شده بود که ناگهان متوجه شدم یک لنگه جوراب زنانه بزرگسال در ته کیسه باقیمانده است.
برای لحظهای در فکر فرورفتم: "این لنگه جوراب را چه کنم؟ " در همین حال، بانوی مسنی از دور مرا دید و به سمت من آمد. با چهرهای خسته و لباسی ساده، سلام کرد و گفت: "سلام حاجآقا. " من هم پاسخ دادم و او ادامه داد: "من چند قدم آنطرفتر بودم. دلم برای بیبی زینب (سلاماللهعلیها) شکست. مقداری پیاده آمدم و جورابم سوراخ شد. " سپس به من نگاه کرد و گفت: "یهلنگه جوراب داری؟ "در آن لحظه، انگار زمان ایستاده بود. در میان جمعیت میلیونی اربعین، بانوی مسنی که از تهران به کربلا آمده بود، دقیقاً در همان لحظهای که من به لنگه جوراب فکر میکردم، به من رسید. جوراب را به او دادم و او با چشمانی پر از اشک گفت: "میترسیدم پایم را نامحرم ببیند. " این جملهاش مرا بهشدت تحتتأثیر قرارداد. در دل گفتم: "ارباب، تو چقدر حسابوکتاب داری! حتی نیت پاک یک پیرزن را هم میشناسی و آن را درست در زمان و مکان مناسب به سرانجام میرسانی." این اتفاق، مرا به یاد قدرت و نظم الهی انداخت. حتی کوچکترین نیتهای پاک مردم، در این جهان حسابوکتاب خود را دارد. آن کیسه که از تهران آورده بودیم، درست در لحظهای که نیاز بود، به دست کسی رسید که بیشترین نیاز را به آن داشت. این سفر، نهتنها سفری جسمانی، بلکه سفری معنوی بود که در آن، دستهای خداوند را در هر قدم احساس میکردیم.
14:13 - 16 اسفند 1403