مادری که داغ ۱۰ عزیزش را تاب نیاورد

مادر شهیده رقیه پیروزه که بامداد ۷ فروردین‌ماه امسال فرزندش به همراه دامادش، ۴ نوه‌اش و ۴ نفر باقیمانده اعضای خانواده دامادش در پی جنایت آمریکایی_صهیونی به شهادت رسیدند، این داغ سنگین را تاب نیاورد و صبح امروز به فرزند شهیدش پیوست.
خبرگزاری فارس در قم_ زهرا میرزابابائی: همدم مادر، دخترش است! ۲۵ روز است هم‌صحبت مادرت عکس‌هایت بود؛ دست خودش نبود دلتنگ بود! امروز دیگر دلش آسوده شد، آمد پیش خودت! خیلی حرف دارید برای گفتن نه؟ آخر حتماً ۲۵ روز دلتنگی و بی‌خبری یک مادر از دخترش یک‌دنیا حرف تلنبار کرده در دلتان! حالا دردِ دل‌های جگرسوزش از داغی که آمریکا و رژیم صهیونیستی بر جانش گذاشته بودند را به خودت می‌گوید! به خدا می‌گوید و پناه بر خداوند از این‌همه ظلم... از ۱۰ داغ جگرسوزی که مادرت دیده... خیرالنسا دلش همدم می‌خواست، دلش دختر می‌خواست... سه مرتبه تو را از خدا خواست... بار اول دختری بند جانش شد و نماند، مرتبه دوم هم نشد، بار سوم نذر کرد نامت را بگذارد رقیه! که بمانی برایش، آمدی، ماندی، همدمش شدی، جانش شدی و... رفتی! رفتنت را تاب نیاورد، دلتنگ بود و خودش هم آمد کنارت! کنار رقیه‌اش، رقیه‌ای که بیش از هر کس دیگری نگران مادرش بود، همدم مادرش بود، آن‌قدر هول مادرش را در دل داشت که نتوانست دل بکند از او و شاید دیرتر از باقی دختران دیگر رخت سپید عروسی پوشید تا از مادرش بیش‌تر مراقبت کند. ته‌تغاری بود دیگر! از همان ۳ سالگی که پا سفت کرد برای راه‌رفتن و شیطنت‌کردن یا سر روی پای مادر داشت یا از چادر مادرش آویزان بود؛ صدای مامان،مامان گفتن که لحظه‌ای نبود ساکت شود؛ همین بود تا بزرگ شد، خانم شد، حاصل زحمات مادر ثمر داد و یکی از اساتید بنام شد. استاد پیروزه غروب‌ها که از جامعه الزهرا(س) بازمی‌گشت اول به خانه مادرش می‌رفت، همه‌جا را آب‌وجارو می‌کرد، موهای مادرش را آب و شانه می‌زد و بعد به خانه خودش بازمی‌گشت؛ عجیب مادری بود استاد...
رقیه شهیده آخرین روز مادر دسته‌گل نرگس به مادرش هدیه داد؛ می‌خواست هدیه امام زمانی به مادرش بدهد... نمی‌دانست یک بهشت گل نرگس را صبح جمعه‌ای فرش راه مادرش می‌کند... از سوم تا ششم فروردین _چند ساعت پیش از آنکه شهد شیرین شهادت بنوشد_ را منزل مادرش بود؛ همیشه پس از وداع با مادر ابن جمله را از ایشان می‌شنید: رسیدی زنگ بزن نگرانت می‌شوم... یکبار که فراموش کرد پس از رسیدن به خانه به مادر پیری که بلد نبود از تلفن استفاده کند و با کسی تماس بگیرد؛ زنگ بزند و با تأخیر ۲۰ دقیقه‌ای با او تماس گرفت؛ مادرش با گریه شدید به او گفت: رقیه جان نگرانت شدم چرا دیر زنگ زدی؟ دستم به جایی بند نیست مادر! من که بلد نیستم زنگ بزنم! و رقیه با شفقت دل بی‌تاب او را آرام کرد و دوباره خیلی زود رفت به دیدارش! ته‌تغاری‌ها همین‌اند؛ جان و نفسشان مادر سن و سال‌دارشان است؛ نه ته‌تغاری‌ها بدون مادر قرار دارند و نه مادرها بدون ته‌تغاری‌های دردانه‌شان... و درد آنجاست که مادری داغ دختر ته‌تغاری عزیزش را ببیند؛ مادر شهیده جوانش شود... مگر زنده می‌ماند؟ تاب می‌آورد؟ گمان نکنم... خیرالنسا هم نماند، زنده نماند، تاب نیاورد، نتوانست... مادر رقیه ته‌تغاری که ۲۰ دقیقه تاب نمی‌آورد فقط ۲۲ روز توانست هوای آلوده فراق را تحمل کند و سرانجام صبح امروز روی زمینی که همه‌وقت کربلا و همه روز عاشوراست وقتی کبوتران صدای این طالب بدم المقتول بکربلا را امانت می‌سپردند به ملائک تا به‌ عرش ببرند در فراق رقیه دوران از شدت دلتنگی دق کرد و جان داد...
16:08 - 4 اردیبهشت 1405
فرهنگ
استان ها
قم

3 بازنشر17 واکنش
29٫8k بازدید



2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌انجمن اساتید مستقل دانشگاه تربیت مدرس‌
@AIUP14034 اردیبهشت 1405
در پاسخ به @Mirzababaee
خداوند این مادر بزرگوار و همگی این شهدا را با شهدای کربلا محشور نماید و شر دشمنان این آب و خاک را از سر ملت ایران کوتاه کند.

تصویر نمایه‌ی ‌سارا افشار‌
@Sar_afshar4 اردیبهشت 1405
در پاسخ به @Mirzababaee
😭😭😞