از شباهت تا حقیقت؛ مسیری از ارادت تا ایمان
در پردههای محو و لطیف کودکی، چهرهٔ پدربزرگم همچون طرحی جاودانه بر دل خاطراتم حک شده است؛ چهرهای که مهربانی و وقار را در خطوطش میشد خواند. نرمخویی نگاهش، لبخند همیشهاش، و آن چینهای عمیق که گویی از قصههای دور با خود آورده بود، برایم مأمنی بود از آرامش. اما در کنار این همه، چیزی شگفتتر وجود داشت؛ شباهتی عجیب میان سیمای او و تصویر امام خمینی، که بر دیوارهای خانه و صفحههای روزنامهها دیده بودم.
این همسانی ظاهری، برای کودک خیالپردازی چون من، نخستین جرقهٔ ارادت بود؛ ارادتی که بعدها، با فهم و آگاهی، ریشه دواند و به درختی تناور بدل شد.پدربزرگم کم سخن میگفت، اما هر واژه از دهانش به شیوهای بر جان مینشست که گویی از پیش، سالها در دل خاک وجود آدمی آرمیده و فقط منتظر لحظهای برای شکفتن بوده است. دربارهٔ امام که سخن میگفت، صدایش رنگی دیگر میگرفت؛ گرمتر، عمیقتر، و لبریز از احترامی که بهسادگی در کلمات نمیگنجید.او از روزگاری میگفت که مردی استوار، در برابر طوفانی از تردیدها ایستاد و ملتی را همراه خود کرد. از امیدی میگفت که مانند جویباری آرام، از دل کوههای سختی و هراس سرازیر شد و به رودی خروشان بدل گشت. من، در آن لحظهها، از دریچهٔ نگاه او به امام مینگریستم؛ تصویری که کمکم از قاب چهرهها بیرون آمد و در اندیشه و باورم جای گرفت.من از روزهای انقلاب چیزی به یاد ندارم. تا چشم گشودم، جهان، شانزده سال از آن لحظههای پرآشوب فاصله گرفته بود. اما گویی پژواک آن سالها هنوز در صدای پدربزرگم زنده بود. در هر روایت، در هر مکث، میشد لرزش دوردستی را شنید که از جایی در گذشته آغاز شده و تا امروز کشیده شده است. او نه در پی آن بود که مرا شیفتهٔ نامی کند و نه میخواست با شور سخن بگوید؛ تنها روایت میکرد، آرام، بیشتاب، بیآنکه بخواهد حقیقت را بر کسی تحمیل کند. اما همین روایتها، همین جملههای کوتاه و گاه حتی سکوتهایش، مرا به آن جهانِ دور اما نزدیک پیوند زد.
امروز که در آیینهٔ خاطرات، چهرهٔ او را مرور میکنم، میبینم که بیش از شباهت ظاهری، این طنین صدا و سادگی حضورش بود که مرا به امام خمینی نزدیک کرد. او، در سکوتهایش، در نگاههای طولانی و تأملاتش، از ایمانی سخن میگفت که در کلمات نمیگنجید. ایمان به چیزی بزرگتر، به حقیقتی که از انسان فراتر میرود و در جان تاریخ جریان مییابد.پدربزرگ عزیزم، اگر هنوز این کلمات به جایی در هستی میرسند، بدان که چراغی که در جانم برافروختی، خاموش نشده است. به یاد تو، فاتحهای میخوانم؛ باشد که آرامش آن نگاه و گرمای آن لبخند، در جهانی دیگر نیز همراهت باشد.#راه_امام #امام_خمینی #انقلاب_اسلامی 10:35 - 14 خرداد 1404