دوستان عزیز این زندگی نامه رو ازسال ۶۵ شروع کردم وجلوتر که بریم متوجه میشید که علتش چی بوده قصه شهید میثم نصفش مربوط میشه به همین ۷سال ماقبل تولدش وزندگیش تحت تاثیر همین ۷سال ماقبل تولدش هست قصه پرغصه زندگی نامه شهید جالب تر هم میشه فقط صبوری کنید .واما ادامه عید گذشت یه روز غروب .غروب ۱۳ خرداد سال ۶۸ که تاریخی هست که متولدین دهه ۵۰ و۶۰ محاله ندونن چه تاریخی هست توکوچه با بچه ها مشغول بازی بودیم که یهو ازهرخونه ای صدای شیون وگریه اومد ما کوردا در عذا داری هامون لت میزنیم تو کوچه شیون ووایلا شدزنا لت میزدن دویدم توخونه دیدم پدرم دودستی توسرش میزنه گریه میکنه زجه میزنه ما که بچه بودیم وازاخبار چیزی متوجه نمی شدیم فقط شنیدم که گفتن باید بریم تهران امام رحلت کردن مگه امام کی بود که پدرو مادر وهمسایه ها را اینقدر ناراحت وسیاه پوش کرده بود جرعت سوال پرسیدن تواون شرایط رو نداشتیم مادر بزرگم ازدراومد تو وشروع به لت زدن کرد همه همسایه ها هم شاید چون پدرم وپدر بزرگم سپاهی بودن اونو بیشتر عذادار میدیدن اومدن خونه ما و همراه مادربزرگم عذاداری کردن ولی باز برای ما بچه ها قابل درک نبود این حجم غم واندوه (کاش هم چنان غم واندوه برایم قبل فهم نبود😔)اون روزهای پرازناراحتی خانواده ها گذشت پدرم عاشقانه پیرجماران رو دوست داشت ازعمم شنیده بودم که پدرم سال ۵۷در روستایشان مبارزاتش رو بر ضد شاه پشروع کرده بود و برای ورود امام به کشور تلاش هایی میکرده حتی عکس شاه رو روپشت سگ و شاه بانو رو به دم سگ بسته بود وتوی روستا میچرخونده که کدخدا لوش میده به ساواک و پدرم مدتی شکنجه وزندانی شده بود وبعداز زندان ساواک تازه شروع مبارزات پدرم بوده به علت محدودیت درنوشتن ادامه در پارت بعدی(عکس پدربزرگ شهید👇)
00:33 - 24 آبان 1404