نوشتن این خاطرات خیلی اذیتم میکنه یادآوری عزیزانم باعث شده قلبم درد بگیره ولی ازخدا خواستم تا پایان گفتن خاطرات میثمم زنده باشم که یاد وخاطره شهیدم بازندگی پرازغصه و پرقصه اش به یادگار بماند .واما ادامه خاطراتم :روزها مشغول بازی تو کوچه بودیم وسرگرمی ما درست کردن وسایل گلی بود، ازصبح گل درست میکردیم وبا اون گلها وسایل آشپزی درست میکردیم تا ظهر ،ظهراونا رو یه گوشه جلو آفتاب میزاشتیم تا خشک بشه غروبم که باهمونا بازی میکردیم کم کم اون کوچه داشت شلوغ میشد وخیلی ازجنگ زده ها اومده بودن که خونه بسازن وزندگی کنن ماهم دیگه ازتنهایی نمی ترسیدیم.همون روزا بود که خبر پایان جنگ اومد ما که درک درستی ازجنگ نداشتیم فقط خوشحال ازاینکه دیگه پدرهست ودیگه صدای میگ های جنگی(یه نوع موشک جنگی) نمیاد ومجبور نیستیم یه گوشه قایم بشیم که شیشه ها اگه شکست روی ما نریزه .روزهای خوش کودکی بود وبازی وشادی عید بود وعید دیدنی وگرفتن عیدی وخرید لباسهای نوی عید آخ چه کیفی داشت وقتی شب تاصبح صدبار لباسها را بو کردن کفشها رو بغل کردن پدرم ازلحاظ مالی اوضاع خوبی داشت اون روزا یادمه حسودی میکردم که چرا پدرم همراه خرید لباسهای من برای دخترخاله ام مثل من کفش تق تقی قرمزو کیف قرمز میخره یا برای دختر همسایه مثل من لباس میخره بدم میومد ودوست داشتم تک باشم ولی الان بعدگذشت اون همه سال وقتی یاد برق چشم دوستم ودخترخالم میوفتم اشک تو چشام جمع میشه، پدرم خیلی دلسوز ومهربون بود به خیلیا کمک میکردو میگفت جنگ همه رو بیچاره کرده باید هوای همدیگرو داشته باشیم .
22:19 - 16 آبان 1404

4 واکنش
454 بازدید



1 پاسخ

@user17609016672822 آبان 1404
در پاسخ به
خدا پدرتو بیامرزه