زمان جنگ بود پدرم به خاطر جنگ ازتهران کوچ کرده بود وبه همراه خانواده جنگ زده اش توی پاساژ توی شهربیستون ساکن شده بود اون روزا سه یا چهار ساله بودم یادم میاد مغازه های اون پاساژ رو هرکدام ازخانواده های جنگ زده قصرشیرین واطراف آن گرفته بودند وساکن شده بودند ماهم دوتا مغازه کنارهم رو گرفته بودیم یکیش آشپزخانه شده بود ویکیش اتاق پذیرایی وخواب مادرم میگفت من باوجود سه سالگی همه خاطرات اون روزا یادمه اون روزها رو خوب یادم میاد بابچه ها مشغول بازی بودیم بهمن ماه بود هواسرد ولی فضای گرم اون پاساژ سرمای زمستان را گرم کرده بود ازبالای پله ها مشغول دویدن وبازی بودم که مادرم بایه بچه تُپل وزیبا وارد شد ازاون بالا همه چی پیدا بود همه همسایه هادویدن وتبریک گفتن اینقدر همه خوشحال بودن که اگر کسی ازدور نگاه میکردفکر نمیکرد که همه باهم غریبه ان ومن خوشحال ترازهمه که الان دیگه یه داداش کوچولو دارم اسمش شد میثم وشد همه زندگی من توی مغازه کوچکی که اسمش خانه بود حس وگرمای اون اتاق کوچیک گفتنی نیست ومیثم شد عروسک بچگی هایم
00:35 - 26 مهر 1404