دل‌خوشم به جاده‌هایی که به شاه خراسان می‌رسند

آقاجان! به کبوترهایی که کنج حرمت سال‌ها است جا خوش کرده‌اند، غبطه می‌خورم و در اوج ناخوشی و گرفتاری، دل‌خوشم به جاده‌هایی که به بادیه شرق می‌رسند و شاه خراسان.
به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان قائم‌شهر، ۷ساله بودم که اولین سفر به مشهد و پابوسی امام رئوف قسمتم شد. هیچ تصوری از مشهد و بارگاه طلایی‌اش نداشتم. هر آنچه در ذهن کودکانه‌ام می‌پروراندم معطوف بود به عکس‌های سیاه‌وسفید بزرگ‌ترها که دست‌به‌سینه با ضریح آقا گرفته بودند. عکس‌هایی که کافی بود فقط چند ثانیه به آن نگاه کنی تا در عمق جانش غرق شوی و دلت آرام گیرد به عشق حضرت طوس. با همه ذوق کودکی‌ام، کوله‌ای بستم و چادرنمازم را که از شب قبل آماده کردم داخل آن گذاشتم و راهی شدیم. در تمام طول مسیر با خودم فکر می‌کردم وقتی گنبد طلایی‌اش را دیدم چه آرزویی کنم، آخر شنیده بودم هرکسی برای بار اول هر دعا و آرزویی طلب کند آقای مهربانی دست‌خالی روانه‌اش نمی‌کند. همین که روبروی حرمش ایستادم، بغضم شکست.آن‌قدر غرق عظمت و زیبایی‌اش شدم که تمام آرزوهایی که در ذهن فهرست کرده بودم، از یاد بردم و تهی شده بودم از هرآنچه که داشتم. سر و پا عشق شدم و خواهش. چه حس عجیبی بود در هوای غریبش. مگر می‌شود این حجم از سبکی و نبودن. بودن و درعین‌حال بریدن از هرچه غیر او. آرام‌آرام راه افتادم. چند قدم مانده بود که وارد بارگاهش شوم خنک‌های سنگ فرش‌ها صورتم را قلقلک می‌داد و عطرش مشامم را نوازش می‌کرد. انگار یک نفر شانه‌هایم را محکم گرفته بود هولم می‌داد تا قدم‌هایم را تندتر بردارم و وارد آن همه ازدحام و شلوغی شوم. دلم هری ریخت و سر و پا چشم شدم تا ببینم هرآنچه که تا قبل آمدن فقط شنیده بودم. چقدر نفس‌کشیدن در آن همه شلوغی و ازدحام جمعیت شیرین بود. جمعیتی پر از خواهش و دستانی پر از نیاز و حاجت که به ضریح طلایی‌اش می‌خورد و بعد از چند ثانیه در هوا گم می‌شد و نوبت به دست دیگری می‌رسید.
آقاجان! آمده‌ام تا دنیای کودکی‌ام را با حضورت رنگی‌تر کنم و در هوای امنی که کبوترهایت بال پرواز می‌گشایند، پر بزنم. اصلاً به کبوترهایت عجیب حسودی‌ام می‌شود. اینها همه آن چیزی بود که از ذهنم می‌گذشت و شور و هیجانی که تا به آن لحظه تجربه نکرده بودم. چندبار دیگر هم قسمت شد و زائر حریم حرمش شدم اما هیچ‌کدام به‌اندازه زیارت هفت‌سالگی به جانم نچسبید. باز هم بطلبد می‌روم و مانند همه دیدارهای گذشته‌ام، قلبم را در کف دستانم می‌گیرم و روبه روی ضریحش سر و پا عشق می‌شوم و نماز شکر می‌خوانم. آقاجان! به کبوترهایی که کنج حرمت سال‌ها است جا خوش کرده‌اند، غبطه می‌خورم و در اوج ناخوشی و گرفتاری، دل‌خوشم به جاده‌هایی که به بادیه شرق می‌رسند و شاه خراسان.
حس عجیبی است وقتی که روبروی گنبد طلایش می‌ایستی و چشم‌هایت مست تماشای عشق می‌شود و فقط یک‌نفس عمیق کافی است تا ریه‌هایت پر شود از عطر حضور نگاه آقای مهربانی‌ها و احساس تازگی، غبار بازی‌های روزگار را از ذهن خسته‌ات پاک می‌کند. آقای مهربانی و عطوفت! سال‌ها است که به سایه آسمانی شما دل‌ سپرده‌ام و دلم را به گنبد طلایی‌ات گره می‌زنم، حتی وقتی فرسنگ‌ها از ضریحت دور هستم. خیلی‌ها اذن زیارت کربلا را از خنک‌های ضریح پنجره فولاد شما می‌گیرند و پای پیاده دل در مسیر جاده اربعین می‌گذارند. آقاجان! هربار که زائر حرمت می‌شوم، بغض‌ها، اشک‌ها و سیاهه مشکلاتم را برایتان پیشکش می‌آورم اما همین که سلام می‌دهم انگار هیچ نیاوردم و بغضم وسط همان سلام اول می‌شکند و دلم غنج می‌رود برای مهربانی‌ات.
به گزارش فارس، دم رفتن که می‌رسد، دلم به‌اندازه همه دنیا تنگ می‌شود و به‌جای «خداحافظی» می‌گویم «به امید دیدار» تا شاید زودتر دوباره قسمتم شود پابوسی شاه خراسان و سفر به مشهد مقدس. #مشهد#زیارت#امام_رضا #گنبد_طلا#خاطرات_کودکی
09:03 - 14 شهریور 1403

4 بازنشر6 واکنش
80٫4k بازدید



2 پاسخ