امروز توفیق شد تا مهمان خانواده یکی از شهدای مدرسه میناب باشم. کودک ۷ سالهای که بعد از شهادتش، خانواده او ساکن قم شدهاند. پدر بزرگوارش (که از روحانیون فاضل و اساتید حوزه علمیه است) حکایت عجیبی از فرزند شهیدش برایم نقل کرد. گفت فرزندش به همراه مادرش دو هفته قبل از شهادتش سفری به کربلا داشته و بعد از آن سفر، حالات و روحیات فرزندش، تغییر کاملا محسوسی کرد و از زمان برگشت تا روز شهادت (یعنی نهم اسفند) دقیقا ۱۲ روز زمان برد.گفت شب شهادتش، فرزندش تا صبح بیدار بود و نمیخوابید؛ نیمه شب به او گفتیم که بخوابد تا فرداصبح سر کلاس، خوابآلوده نباشد. پاسخ داد که فردا مدرسه ما تعطیل میشود! مادرش دوباره سحر (هنگام آماده کردن سحری) به او اصرار میکند که بخوابد ولی دوباره از کودکش چنین میشنود که فردا مدرسه ما تعطیل میشود و دیگر هم باز نمیشود و برای همیشه تعطیل خواهد شد! پدر بزرگوار شهید گفت اما حرف کودک را جدی نگرفتیم و صبح او را راهی مدرسه کردیم و ساعتی بعد، خبر حمله به مدرسه و شهادت کودکان را دریافت کردیم!عجیب آنکه پدر بزرگوار این کودک، از یکی دیگر از کودکان شهید همین مدرسه چنین نقل کرد که از چند روز قبل از شهادتش به والدینش گفته بود ما شنبه (یعنی دقیقا همان روز حمله) با آقا ملاقات خواهیم داشت. والدینش موضوع را از مسئولان مدرسه استعلام کرده بودند و آنها تکذیب کرده بودند؛ اما کودک مجدد بر ملاقات با آقا در روز شنبه تاکید کرده بود تا آنکه صیح شنبه، هم آقا به شهادت رسید و هم این کودکان!