دستش را دور گردنم میانداخت
میخواهید یک داستان بخوانید؟ مثلاً داستانی که وقتی میخوانید فکر کنید ساخته ذهن نویسنده است، اما بعد بفهمید که این داستان، روایت سبک زندگی «واقعی» شهید عزیزمان، سردار رشید اسلام، سردار حاجیزاده است.
قرار است درباره پدرش حرف بزند؛ درباره سردار امیرعلی حاجیزاده، اما نه آن تصویری که معمولاً از او در قابهای رسمی و نظامی دیدهایم. قرار است از خانه بگوید؛ از پدری که برای سه فرزندش، در کنار همه مسئولیتهای نظامی، شکل دیگری داشت.اولین چیزی که از حرفهای مرضیه به چشم میآید، تفاوت این دو تصویر است.میگوید خیلیها وقتی از پدرش حرف میزدند، از جدیت و روحیه نظامی او میگفتند، اما وقتی پای زندگی خانوادگی وسط میآمد، معمولاً تعجب میکردند.یک بار برای کسی تعریف کرده بود که پدرش شبها با آنها بازی میکند، سر به سرشان میگذارد، مینشینند و میخندند. او باور نکرده بود. میگفت: «واقعاً بابات اینطوریه؟» برای مرضیه، اما این رفتارها عجیب نبود. بخشی از زندگی روزمرهشان بود. پدرشان برای تفریح بچهها هم برنامه داشت. حتی سالهایی که دخترها بزرگتر شده بودند و به دبیرستان و دانشگاه رسیده بودند، گاهی آنها را از شهر بیرون میبرد؛ جایی خلوت، آن هم در ساعتی که کسی آن اطراف نباشد. چادرهایشان را برمیداشتند و با مانتو و روسری پوشیده، والیبال یا بدمینتون بازی میکردند یا اگر زمستان بود، برفبازی.برای او مهم بود دخترهایش هیچوقت احساس نکنند چیزی مانع تفریحشان شده است.این موضوع آنقدر برایش جدی بود که یک بار به همسرش گفته بود: «من خیلی مشغله دارم، ممکنه یادم بره. تو به من یادآوری کن که بچهها به تفریح نیاز دارن.»سه فرزند داشت؛ مرضیه، خواهرش و برادرشان. فاصله سنی برادر با دو خواهر زیاد بود و سبک زندگی آنها کمی با هم تفاوت داشت، اما مرضیه میگوید دررابطهبا هر سه نفر، یک ویژگی ثابت وجود داشت: پدرشان پیگیر بود.
وقتی بچهها بزرگ شدند و خودشان صاحب فرزند شدند، همین ویژگی در رابطه او با نوهها هم ادامه پیدا کرد.گاهی حاجی از مأموریت برمیگشت؛ خسته، دیروقت، با لباس نظامی. اما اگر نوهها میگفتند «باباجون، بیا بازی»، لباس نظامی هم مانعش نمیشد. چنددقیقهای همان جا با آنها بازی میکرد و بعد میرفت استراحت کند.برای مرضیه، بازیکردن فقط بازی نبود. بخشی از شیوه پدری او بود. در درسخواندن هم نگاهش به تربیت فرزندانش بیشتر از اهمیت گرفتن مدرک بود. به دخترها میگفت درسشان را جدی بگیرند، اما تأکیدش روی یادگیری و مهارت بود؛ اینکه بتوانند در زندگی خودشان و بعدها در تربیت فرزندانشان از دانستههایشان استفاده کنند.مرضیه خودش سالها دورههای مختلف آموزشی گذرانده؛ از مباحث تربیتی و روانشناسی تا دورههای هنری و بعدتر آموزشهای مرتبط با طب سنتی. میگوید این مسیر هنوز هم ادامه دارد.اما شاید یکی از روشنترین تصویرهای مرضیه از پدرش، تصویری باشد که از آخرین دیدارهایشان در خانهمانده است. میگوید چهار، پنج دیدار آخر، یک اتفاق تقریباً تکراری داشت. بعد از شام، حاجی میگفت: «پاشو بریم قدم بزنیم.» دستش را دور گردن مرضیه میانداخت و با هم در حیاط راه میرفتند.بعد سؤالها شروع میشد؛ نه سؤالهای کلی. از زندگیاش میپرسید، از کار همسرش، از بچهها. درباره پیشرفت زینب در ورزش سؤال میکرد، درباره قرآن خواندنش، درباره علی، رضوان، محمدرضا و دیگر نوهها.
رابطه او با همسرش هم برای مرضیه از همین جنس جزئیات ساخته شده است. در حیاط خانه چند بوته سبزی کاشته بود. گاهی میرفت سراغ همانها و کمی با آنها مشغول میشد. گاهی هم با چند شاخه گل به خانه برمیگشت.بعدها شرایط کاری اجازه نمیداد مثل گذشته بیرون برود و برای همسرش گل بخرد. یکبار همسرش به او گفته بود: «یادته قدیما چقدر گل میگرفتی؟»از آن به بعد، هر بار که به مسجد میرفت، دو شاخه گل با خودش به خانه میآورد.مرضیه این ماجرا را تعریف میکند و از کنار آن عبور میکند؛ انگار یکی از همان جزئیات کوچک زندگی خانوادگی است که برای خودش سالها عادی بوده.پدرش فقط با خانواده خودش در ارتباط نبود. جمعهها معمولاً با اعضای خانواده بزرگتر تماس میگرفت؛ با عموها، داییها، بچههایشان و حتی نوهها. حالشان را میپرسید، از کار و زندگیشان خبر میگرفت و اگر مشکلی داشتند، پیگیری میکرد.گاهی کسی به مرضیه زنگ میزد و میگفت: «به بابات بگو این موضوع رو پیگیری کنه.» اگر موضوع در حوزه کاری او بود، پیگیری میکرد. اما ماجرا همان جا تمام نمیشد. روز بعد ممکن بود خودش به مرضیه زنگ بزند و بگوید: «به فلانی بگو من کارش رو پیگیری کردم. این قسمت انجام شد.» مرضیه میگوید در روابط خانوادگی هم همینطور بود. اگر چیزی ناراحتش میکرد، همان موقع تذکر میداد و تمام. به گفته او، کسی در خانواده یادش نمیآید که حاجی ناراحتیای را برای مدت طولانی با خودش نگه دارد.میگوید اینکه دخترهایش بتوانند زندگی را اداره کنند و در آینده مادرهای آگاهتری باشند و اگر مسئلهای برای خودشان یا اطرافیانشان پیش آمد، توان حل آن را داشته باشند، برایش مهمتر از هر چیزی بود.
یک ماه مانده به شهادتش، حاجی یک روز همسر و سه فرزندش را دور هم جمع میکند. آن روز متوجه نمیشود که پدرش دارد وصیت میکند. اما خواهرش متوجه شده بود و گفته بود: «بابا داره وصیت میکنه.»حاجی از آنها میخواهد مراقب مادرشان باشند. میگوید مادرشان سختی زیادی کشیده و باید هوایش را داشته باشند. بعد از رفتن او، همین جمله برای مرضیه معنای دیگری پیدا میکند.حاجی پیش از آن بارها درباره مادر خودش گفته بود که اگر تا امروز مانده، بهخاطر دعای مادرش بوده است. حتی اعتقاد داشت تا وقتی مادرش زنده است، اتفاقی برایش نمیافتد. اما آن روز، برای نخستینبار از احتمالرفتن خودش پیش از مادر حرف زده بود.آخرین تماس مرضیه با پدرش، شب قبل از حادثه بود. برای عید غدیر قرار بود در خانهاش مهمانی داشته باشد. به پدرش گفته بود که مهمان دارد. پدر گفته بود: «به کسی نگو، ولی میام.»آن شب، ساعت حدود یازده، تلفن مرضیه زنگ میخورد. برای او عجیب بود. میگوید در تمام این سالها یادش نمیآید پدرش بعد از ساعت ده شب با او تماس گرفته باشد. اما آن شب تماس گرفته بود؛ سرحال و باحوصله.از خودش نپرسید فقط. از زینب پرسید، از علی، از محمد، از خانواده. بعد گفت: «فردا میخوام برات مهمون بیارم.» مهمان، مادربزرگ مرضیه بود. قرار شد او را هم با خودش بیاورد. تماس طولانیتر از همیشه شده بود.فردای آن روز، قرار بود مهمانی برگزار شود. مرضیه و دخترش تا حدود ساعت دو خوابیده بودند. سه صبح برای نماز بیدار شد. صدایی شنید. اول فکر کرد رعدوبرق است. چند لحظه بعد، همسرش گفت صدای انفجار بوده است.مرضیه با نگرانی سراغ خانه پدر و مادرش را گرفت. خواهرش و مادرش هم کمی بعد به خانه او رسیدند.
تا ظهر هنوز فکر میکردند پدرشان در محل کار است و اتفاقی برایش نیفتاده. همکاران و محافظان اما از ماجرا خبر داشتند و از خانواده خواستند هرچه زودتر خانه را ترک کنند. به خانه دایی رفتند. اذان ظهر بود.مرضیه مشغول نماز بود که برادرش رسید. صبح او را دیده بود؛ حالش خوب بود. اما حالا صورتش سرخ شده بود. پرسید: «چی شده؟» گفت در آفتاب بوده. باور نکرد. دوباره پرسید. این بار گفت بیمارستان بوده. پرسید: «بابا مجروح شده؟» جواب کوتاه بود: «بابا شهید شده.»مادرش هنوز مشغول نماز بود. مرضیه میگوید فقط دستش را جلوی دهانش گرفته و از اتاق بیرون رفته تا مادرش متوجه نشود. یک ساعت بعد، آنها راهی بیمارستان شدند.وقتی از مرضیه درباره تصویری که از پدرش در ذهنش مانده میپرسم، به دیدارهای رسمی و عکسهای منتشرشده اشاره نمیکند.برمیگردد به همان حیاط. به همان قدمزدنها. به دستی که دور گردنش میافتاد. به سؤالهایی که یکییکی پرسیده میشد: زندگی خوب است؟ کار چطور است؟ بچهها چه میکنند؟ زینب قرآنش را به کجا رسانده؟ ورزشش چطور پیش میرود؟ بعد از میان تمام خاطرات، به ویژگی دیگری از پدرش اشاره میکند؛ پشتکار. میگوید اگر کاری را میخواست انجام دهد، «نشد» و «نمیشود» برایش پایان کار نبود. راههای مختلف را امتحان میکرد. حتی اگر کاری در نگاه اول ممکن نبود، دنبال راه دیگری میگشت و شاید به همین دلیل است که در روایت او از پدرش، تصویر یک فرمانده در کنار تصویر یک پدر قرار نمیگیرد؛ بلکه این دو تصویر، در جزئیات کوچک زندگی به هم میرسند.
فرماندهای که از کار برمیگشت و برای نوهاش چند دقیقه بازی میکرد. پدری که بعد از شام میگفت: «پاشو بریم قدم بزنیم.» همسری که بعد از یادآوری یک جمله، دوباره با دو شاخه گل به خانه برمیگشت.و پدری که در آخرین ماههای زندگی، پیش از آنکه خانواده بداند، از آنها خواست مراقب مادرشان باشند.
13:50 - 29 شهریور 1405