توجه به بيپناهترين ساکنان شهر
برف آرام ميباريد و شب، زودتر از هميشه شهر را در خود فرو برده بود. کنار يکي از چهارراههاي شلوغ شهر، زير نور چراغ برق، پيرمردي ايستاده بود با کاپشني نازک و کفشهايي نامتناسب با سرماي زمستان.چراغ قرمز که شد، ميان خودروها قدم زد و بعد، خسته و لرزان، کنار خيابان نشست. کارتنهاي خيس روبهروي مغازههاي ب…نمایش بیشتر